درباره تازه ترین فیلم جیم جارموش

, , ارسال دیدگاه

          

من همان آدم ِ فیلم «محدودیت‌های کنترل» هستم. نمی‌توانم اسم‌ام را به شما بگویم، چون فیلم‌نامه اسمی برایم نگذاشته است. فضایی پر از جزئیات به مدت ۱۱۶ دقیقه وجود دارد. من را مرد ِ بی‌نام صدا کن. سرگردانم در اسپانیا و تا جایی که بتوانم کم سخن می‌گویم، همانطوری که وقتی بچه بودم کلینت ایست‌وود در فیلم‌هایش چنین کاری را می‌کرد. اکنون یک مرد شده‌ام، یک خوشتیپ، مرموز، خونسرد، منطقی، مدرن، آرام، مبهم، تسلیم‌ناپذیر، سرد و گرم چشیده و گرسنه.

در سفر‌ام، وارد هر کافه‌ای که می‌شوم همان سفارش همیشگی‌ام را می‌دهم:”دو تا اسپرسو در دو فنجان مختلف.” در هر کافه، با قراردادی روبرو می‌شوم. قوطی‌کبریت‌ها را مبادله می‌کنم. آن یکی که من به طرف می‌دهم انباشته از الماس است و آن دیگری که دریافت می‌کنم محتوی نوشته‌ای بر روی یک کاغذ کوچک است، که ]بعد از خواندن[می‌خورم. با آدم‌های غریبی دیدار می‌کنم. آنها را نمی‌شناسم اما آنها من را می‌شناسند. من آن کسی هستم که اسپرسو را در دو فنجان متفاوت سفارش می‌دهم. یکی، زنی جوان و خوش بر و رو است. زنی همیشه برهنه و کسی که مایلم بیشتر او را بشناسم، اما نه در این فیلم.

جیم جارموش کارگردان و نویسنده‌ی «محدودیت‌های کنترل» است. تاکنون چندین فیلم از او دیده‌ام و حتی چندتایی از آنها روی من تاثیر داشته‌اند. اما این یکی دیگه نوبره‌شه! جارموش می‌خواهد نکته‌ای را برای ما بازگویی کند. به نظرم آن نکته این است که اگر شما داستانی را تا حد جزئی‌ترین نکته‌اش، عریان کنید، دیگری چیزی برای تعریف کردن باقی نمی‌ماند. در عجبم چطور این ایده را در مخ سرمایه‌گذارها فرو برد.

 

به عنوان یک بازیگر، اسم‌ام «اسحاق د بانکول» است. من این شانس را دارم که بتوانم با بازیگرهایی که قبلا از فرصت‌ها بخوبی استفاده کرده‌اند و الان شناخته شده هستند، چند صحنه‌ای را بازی کنم. بعضی اوقات بازیگر حتی اگر کار خاصی را انجام ندهد باز نسبت به حرفه و دوستانش وفادار است. بیل مورای از این دست فیلم‌ها بسیار دارد و بنظرم دیگر وقت آن است که در یک اکشن کمدی نقشی را برعهده بگیرد. بقیه بازیگران، تیلدا سوینتون، گائل گارسیا برنال، جان هارت و پاز د لا هورتا که در کل فیلم برهنه است.

 

رُل بازیگری‌ ِ من آنقدرها هم سخت نبود. در فیلم «قفسه غواصی و پروانه» همبازی ِ ماتئو آملریک بودم. اون نقش آدمی را بازی می‌کرد که تمام حرکاتش محدود به پلک زدنش یک چشم‌اش شده بود. یک نقش سخت هم بود. نقشی در فیلم «ماندلری» به کارگردانی ون تریر بود که می‌بایست در جاهایی بازی کنیم که با گچ آن‌ها را خط‌کشی کرده بودند. به اندازه کافه‌های اسپانیا زیاد حال نمی‌داد. همچنین در فیل کِبِک بازی کردم. فیلمی به اسم «چگونه با یک کاکا سیاه عشق‌بازی کنیم و خسته نشویم» و من نقش کاکا سیاه را برعهده داشتم، اما اون کسی شدم که خسته شدم.

 

من هیچ گله‌ای ندارم. ما بازیگرا از بودن در اسپانیا لذت بردیم. اغلب شام دور هم جمع می‌شدیم تا «پی‌یلا» و «سانگریا» بخوریم. یک بار بیل مورای نقل قولی از جین سیسکل را تعریف کرد و گفت:” به نظرم اگر در یک مستند همین بازیگرا مشغول غذا خوردن بودند، بیشتر از فیلم لذت می‌بردم.” همه یکجا نشستیم و درباره آن فکر کردیم، همچنان که شب تاریک و تاریک‌تر می‌شد تا اینکه ماندولین به ما گفت که دیر وقته.

 

ما کاملا مطمئن بودیم که فیلم خوبی خواهد شد. جارموش با فیلمبردار، کریستوفر دویل هم کار می‌کرد و مدتهای مدیدی را صرف بحث کردن درباره قاپ‌بندی‌ها و برداشت‌ها کردند. این کارشان من را به یاد فیلمی صامت به اسم «مردی با یک دوربین فیلمبرداری» انداخت. آن فیلم درباره کسانی بود که احساس می‌کردند بهترین فیلم دنیا را ساخته‌اند. در آن فیلم مردی بود که با دوربین اش، اشیاء را فیلمبرداری می‌کرد. آیا جارموش همان فیلم را بدون آن «مرد» و «دوربین» بازسازی نمی‌کرد؟

 

 

 

 

 

 

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد