با او درپاییز

, , ۱ دیدگاه

خوب یادم هست آن روز پاییزی را ، بیست ودوم آذر بود . نمی دانم چرا ولی سریع می رفتم . از قدمهای پرشتابم به نفس افتاده بودم . آن روزها با تنها چیزی که ماًنوس نبودم آرامش بود . هیچ علاجی برایش نداشتم . هیچ چیزافاقه نمی کرد حتی قرصهای تجویزی دکتر تمدن . تنها یک چیز آرامم می کرد  ولی نه ، آن هم همیشه چاره کار نبود . بیست و دومهای هر ماه با او در کافه پاییز قرارداشتم . دوست چندین ساله ام بود . یادم نمی آید بار اول او را کجا دیدم . تنها تصویرهایی در ذهنم نقش بسته که شاید کمکی بکند برای یاد آوری . چشمه یا دریاچه ای در جایی سرسبز، شاید پارکی یا جایی از این دست . هروقت صورتش را می بینم حال نسیم بهاری را برایم دارد . شاید بهار بود آن وقت که او را دیدم . فکر که می کنم چیزهایی یادم می آید . همه جا سبز بود ، سبز سبز ، فکر کنم پیشتر گفتم پارکی بود آنجا ، بگمانم . شاید این تصورات ساخته ذهن آشفته من باشد که او را در جایی همچون خلد برین تصور می کنم ولی هر چه هست و نیست برایم تنها چیزیست که باقی مانده .

 

از پیچ خیابان که گذشتم تازه خیسی خیابان نظرم را جلب کرد ، باران می آمد . تنم یخ کرد . آب تا توی جیب هایم را خیس کرده بود . عادت داشتم همیشه پیش از دیدنش آیت الکرسی بخوانم برای عاقبت بخیر شدن مجلس آنروزمان ، پس خواندم . جلوی ویترین دمده کافه ایستادم . سرخیسم را به شیشه مه گرفته کافه چسباندم ولی چیزی جز نور کمی از لامپهای دویست وات روسی که با حبابهای ارزانی پوشیده شده بودند پیدا نشد . به طرف در رفتم . در را باز کردم . دود سیگار و پیپ که به صورتم نشست آرام شدم . کافه شلوغ بود . صدای لارا فابین از بین همهمه مشتریها به گوش می رسید . اولین جایی را که نگاه کردم میز کنار بخاری بود . میزی که پاتوق همیشگی مان بود . همه چیزکما فی السابق ، بخاری ای که با فصل جدید جایش عوض نمی شد .همیشه با وقارو زیبا به نظر می رسید . کهنه بود ولی این کهنگی اصالتی  به آن بخشیده بود . آبا‍ژورهم با چتری از گلهای زنبق به روی میز می درخشید . از همان جا که ایستاده بودم سرک کشیدم تا ببینم پوستر صلات ظهر هنوز زیر شیشه میز هست یا نه ، بودش ، رنگ و حال او هم مانند من زرد و پ‍‍‍‍‍لاسیده بود . دیوارها را سریع وارسی کردم . دفتر کوچکی از جیبم در آوردم . نوک مداد را با زبانم خیس کردم . از این کارم خنده ام می گیرد . دلیل این کارم را نمی دانم – شاید در فیلمی دیده باشم – بگمانم اسپنسر تریسی اینکار را می کرد . تریسی حکم پدر نداشته ام را برایم داشت . همیشه آرزو می کردم ، مادرم عاشق مردی شود که حداقل شباهتی به او داشته باشد ولی تمام عشق های مادرم از یک متر ونیم بلند تر نبودند . شروع کردم به حضور وغیاب . ارنست همینگوی ؟‌هستی ؟ خوب است . شاملو ؟ احمد شاملو ؟ بنشین سر جایت بنشین ، بنشین . راستی هیچ وقت بهت نگفته ام ، خیلی به آیدایت حسودی ام می شود . فرانسوا تروفو ؟ فرانسوا تروفو ؟ کجایی چرا جوابم را نمی دهی ؟ این فرانسویها عجب موجوداتی هستند این حس ناسیونالیستی شان مرا دیوانه کرده !حتما باید با لهجه خودشان بگویم تا جوابم را بدهند . فغنسوا تغوفو ؟ او او … سی سی موسیو … بون‍‍‍ژوغ . آنقدر فرانسوی را خوب صحبت می کنم که صورت ذوق کرده تروفو از همان توی قاب پیداست. با این کارم نظر مشتریها را به خودم جلب کرده بودم . نگاه همه به من بود ، حتی آن پیرزن افاده ای جدول به دست که تا به حال ندیده ام با کسی دم خور شود . با زیرکی کارهای من را دنبال می کرد. هیچ کس مثل من حواسش به آنها نبود . قدیم ترها دستمالی هم با خودم می بردم و حالی به سر و صورتشان می دادم . مهرزاد هم ناراحت نمی شد . گهگاهی قهوه ای هم مهمانم می کرد . به کارم ادامه دادم تمام قاب عکسها را چک کردم . هدایت ، صادقی ، ساعدی ،‌گدار ، وایدا و برتولوچی هم بودند. کمی آرام گرفتم.

 

 

 

 

 

 

 

او هنوز نیامده بود. البته همیشه همینطور بود ، دیرتر می آمد. به سراغ میز رفتم . داشتم با همسایه کناری ام خوش وبش می کردم که سایه بزرگی نظرم را جلب کرد . مهرزاد بود . از راهرو داشت بیرون می آمد . سریع به در نزدیک شدم . اشتباه نکرده بودم خودش بود . مثل همیشه عبوس و تلخ ، چشمان زردش از دور دستش را رو می کرد. با خودم گفتم :(( باید که نشئه باشد. پس غمی نیست می گذارد که بمانم )). سلام کردم . چند بار سلام کردم . جوابی نداد. گفتم : (( مهرزاد بنشینم ؟ نیم ساعت بنشینم تا بیاد و بره ؟ )).مدام ادای نشستن را در آوردم ، بیشتر اوقات از این کارم خنده اش می گرفت و من سر افرازانه به جایم تکیه می زدم ولی بازهم چیزی نگفت . قهوه آماده می کرد . حواسش فقط گرم کارش بود . بخار قهوه جوش که می خورد توی صورت سبزه تندش ، شبیه فولاد زره دیو می شد . یک آن خنده ام گرفت . دستم را جلوی دهانم گرفتم تا خنده ام مزاحم کسی نشود . ریز ریز می خندیدم . وقتی قهوه دختر و پسر جوانی را که شبیه آنارشیستهای دهه شصت لباس پوشیده بودند را سرو کرد ، به طرف من آمد . با شتاب از در بیرون رفتم . می خواستم فرار کنم ولی یادم آمد آنروز بیست ودوم بود ، پس ایستادم . آمد روبرویم .

 

مرتیکه عوضی قرمساق ، مگر نگفتم دیگه اینورا پیدات نشه !

 

داشتم برایش توضیح می دادم که بیست و دوم آذر… که صورتم داغ شد . یک آن پرت شدم روی سنگ فرش خیس خیابان . تنها کتی که داشتم پاره شد. کت پیچازی ام که او چقدر دوستش داشت . منظورم از او مهرزاد نیست بلکه او ، اویی که پیشتر برایتان گفته بودم . زیر دست و پایش خوردم کرد. آن موقع تنها فکری که داشتم این بود که او من را در این وضعیت نبیند .

 

از دست توعوضی کاسبی ندارم . تمام مشتریهام بخاطر دیوونه بازیهای تو پریدن . هر روز اول دشتی توی پوفیوزمیشی بلای جون منو این کافه . هیچ کس اینجا منتظر تو نیست . امروزم بیست ودوم آذر نیست. الان بهاره ، پاییز نیست . برو دست بردار از سر من . این قابها هم حالشون خوبه ،‌کسی هم کار به کارشون نداره .

 

این حرفها را که زد رفت داخل کافه . از روی زمین بلند شدم تا کناری بنشینم . تمام تنم را گند گرفته بود . دفتر یادداشتم را از روی زمین برداشتم ، لعنتی تمام اسمها را هم به گند کشیده بود.داشتم روی پله نوار فروشی کنار کافه می نشستم که دوباره سر وکله اش پیدا شد.

 

 

بیا تو این بار هم بخاطر آقای دکتر ، بیا تو

 

مهرزاد هیچ وقت شناخت دقیقی از تاریخ نداشت ، حساب روزها را هم از روی تقویم اهدایی آژانس مشعل داشت . به همین دلیل از او دلگیر نشدم . هیچ کس جز من و او نمی دانست که آنروز بیست ودوم آذراست. همیشه به یک اصل معتقد بوده ام که هدف وسیله را توجیه می کند ، پس بخاطر این اعتقادم آنروز هم به داخل کافه رفتم . کنار بخاری نشستم و منتظرش ماندم .

 

یک دیدگاه

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد