دفتر شعر-بخش چهارم

, , ارسال دیدگاه

نفیسه بالی

 

۱

مشهد انگار برف می بارد

مشهد انگار سرد و دلگیر است

مشهد انگار…

کفشداری پنج

پنج سال است از خودش سیر است

 

۲

مازنداران ابری و تیره

سرسبزی یک جاده ی وحشی

یک خودروی شخصی معمولی

یک روز خیلی ساده ی وحشی!

 

ضبط از صدای باد موجی بود

طوفان که روی سقف می بارید

آنتن نمی دادم که همراهم

در نوربالای کسی پاشید

 

جیغ خیابان لاس/تیکی شد

جیغ کسی با نیش ترمز مرد

تصویر یک وحشت همین حالا

در ذهن این دختر رقم می خورد

 

من آمبولانس… من ولیچر من با

اذن دخولت آشنا می شد

من یک زیارتنامه ی خونی

که به جنونت مبتلا می شد

 

سادیسم یعنی گریه های من

سادیسم یعنی صبح و شب با تو

سادیسم یعنی خواب من، گریه!

سادیسم یعنی هی رضا یا تو

 

اصلا نه دیگر قصّه معلوم است

گفتند ضامن… نه! نبودی که!

مادر کنار گارد ریلی شد

دیدی؟ ندیدی؟ دیده بودی که!

 

من یک کبوتر ،دانه، یک زائر

من کفشدار تو که دلگیرم

من بی شفا ماندم ولی هر روز

با معجزه های تو درگیرم

 

یک دختر معصوم وحشتناک

هر روز می آیم که شرم تو…

یک جای خواب خوب و معقول است

این کفشداری، صحن گرم تو

 

مشهد دمایش زیر صفر اما…

 

***

***

سمانه رضایی

 

 

 

 

 

 

بستنی، عشق، حوله ات، مسواک،

شعرهات و شناسنامه ی من

رخت هایی که لازمت می شد

داستان تو در ادامـــه ی من

 

پر شد از احتیاج تو چمدان

قلب من داشت زیر و رو می شد

قفل کردی همیشه ی خود را

زندگی شکل آرزو می شد

 

بستنی گریه می کند مامان!

هی صدا می زند «مرا بخورید!»

تو ولی به غروب زل زده ای

آرزویــی که در دلت گنــدید

 

غرق بودی درون بی خودی ات

غرق این روزهای تکراری

غافل از لحظه ها که می رفتند

غافل از آنچه دوستش داری

 

بستنی آب می شد و می ریخت

توی تنهایی شب چمدان

من صدایت زدم، نفهمیدی!

«دستهایم کثیف شد مامان»

 

به تمنای عشق پی بردم!

توی ذوقم زد این حماقت که:

عرضه ی عاشقی ندارم آه!

بودم آن جغد بی لیاقت که

 

در عبورهمیشه منحوسش

رد شد از سایه های نامردی

رد شد از روزگار بی کسی ات

روزهایی که هی بد آوردی

 

بستنی آب می شد و می ریخت

لکه اش روی دامنت می ماند

توی امــلای سرنوشــت ما

تا ابد واژه ای غلط می ماند

 

با تو من دفن می شدم اما،

شعرها توی کیف جا مانده

روی ذهن عروسکت که منم

ردّ دستی کثیف جا مانده!

زندگی آب می شد و می ریخت

روی تنهایی غـــم آلودم!

شب به پایان رسید و خوابش برد

دختر خسته ای که من بودم…

***

***

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد