چرا کنعان؟

, , ۲ دیدگاه

 

چرا کنعان؟

سوال خوبی است برای آغاز این نوشته. کنعان یک جورهایی نماد بازگشت است. در این فیلم هم تا دلتان بخواهد بازگشت داریم:بازگشت خواهر مینا به کشور٬ بازگشت علی از سفر٬ بازگشت مینا از تصمیمش (رفتن به کانادا )٬ بازگشت خواهر مینا به زندگی.همین بازگشت ها همه ی داستان را می سازند. بازگشت علی از سفر و همزمانی آن با بازگشت مینا به کشور و اتفاقاتی که در این میان رخ می دهد خواهر مینا را به زندگی امیدوار می کند و این بازگشت به زندگی٬ مینا را از تصمیمش برای رفتن به کانادا منصرف می کند.یک شبکه ی علت و معلولی محکم که در کنار فضاسازی و کشش دراماتیک و تعلیق ( محض نمونه به یاد بیاورید سکانس تصادف با گاو را در راه شمال- تهران و سکانس پیاده شدن مینا از ماشین در خیابان را؛ آن جا که به خانه می رود و به دلیل خرابی آسانسور از آن همه پله بالا می رود تا بفهمد کابوسش به واقعیت پیوسته یا نه ) یک داستان خوب می سازند.

این خوب داستان تعریف کردن یکی از مهم ترین عواملی است که مخاطب را با رضایت از سالن به بیرون می فرستد. حال اگر این داستان خوب در مرحله ی ساخت به یک فیلم خوب تبدیل شود نتیجه اش می شود کنعان.آن هم در روزهایی که اکثر فیلمنامه نویسان ما هنوز نمی دانند چه طرح و داستانی پتانسیل تبدیل به فیلمنامه را دارد و خیلی از فیلمسازان ما هنوز نمی دانند چه طور این داستان ها را تبدیل به تصویری با ریتم مناسب کنند.

کنعان فیلمی است که اگر ترکیب خوبی دارد به این دلیل است که در وهله ی اول از اجزای خوبی برخوردار است و در ثانی این اجزا در مسیر درستی هدایت شده اند: فیلمنامه ی خوب مانی حقیقی و اصغر فرهادی٬ موسیقی کریستف رضاعی که مخاطب را بیخودی احساساتی نمی کند و در پس زمینه به فضاسازی هر چه بهتر فیلم کمک می کند و در نهایت بازی بازیگران به خصوص محمدرضا فروتن (‌ و یادمان نرود اگر چهره پردازی فوق العاده ی سودابه خسروی نبود نه محمدرضا فروتن در قالب مرتضی این قدر خوب ظاهر می شد و نه بقیه ی بازیگران در نقش هایشان ).بهرام رادان اما از آن آدم هایی است که تک بعدی بودن و خاکستری نبودن و پرداخته نشدن شخصیتش آزارتان می دهد.از آن آدم هایی که دوست داری بهشان بگویی:لطف عالی مستدام!

پایان داستان٬ هم برای مخاطب تلخ و گزنده است و هم برای مرتضی که می فهمد ماندن مینا و منصرف شدنش از رفتن خیلی ربطی به خود او ندارد.می فهمد که این بازگشت بیشتر شبیه یک ادای نذر است تا ادای دین به همسر و فرزند؛ دین به یک زندگی که اگر چه به نظر می رسد به انتها رسیده٬ اما با عشق آغاز شده٬ عشقی که نفر سومی مثل علی را هم قربانی کرده است. شاید این عشق٬ همان یوسف گم گشته باشد که باید برگردد به خانه٬ به کنعان.

 

 

 

۲ دیدگاه

  1. علیرضا

    ۰۱/۱۰/۱۳۹۰, ۰۷:۴۶ ب.ظ

    بسیار متاسفم برای نویسنده و کارگردان این فیلم.اگر ۲ ساعت توی ترافیک باشم یا صف نانوایی کمتر احساس تلف شدن وقت میکنم تا اینکه فیلمهایی مثل کنعان رو ببینم. این حاصل ناآگاهی نویسنده و کارگردانه . حاصل اینه که یه کارگردان هنوز به عنوان یک انسان نقش خودش رو در عالم هستی نمیدونه هنوز جایگاه و رسالت انسان رو نمیدونه و حالا میخواد این گمشدگی و بیماری رو انتقال بده. میدونید منظورم اینه که ما واقعا مجبوریم فیلم بسازیم؟؟!!! یعنی وقتی فیلمی مثل تماس ( رابرت زمکیس) رو می بینید متوجه داستان نمیشین ؟؟؟دوستان خواهش میکنم بیاین تا ماهم در برابر این تزریق یاس و ناامیدی و بدبختی که توسط این دسته فیلمسازها منتقل میشه رسالت خودمون رو به جابیاریم و کمک به شادی و امیدواری انسانها کنیم .

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد