درساتونو بخونین

, , ۱ دیدگاه

چند روزی بود دوباره همه چیز آروم شده بود . می دونستیم آرامش قبل از طوفانه ، ولی باز هم معرکه بود . اون سال من کنکور داشتم و فقط خدا می دونه ما تو اون سال نکبتی چند تا طوفان پشت سر گذاشتیم .هر طوفان بدتر از قبلی و بعدیش بدتر . طوفان قبل حسابی ریشه کن مون کرد . یه دعوای حسابی که از سر شام شروع شد و تا وقتی که من ساکمو جمع کردم ادامه داشت .بابا وایستاده بود جلوی در و می گفت اگه بری دیگه حق نداری برگردی و من می گفتم هر وقت زن گرفتم ، بچه مو میارم که راههای قبول شدن تو کنکور رو یادش بدی .البته اگه تا اون موقع کنکور رو برنداشته باشن .تو هم تا اون موقع حسابی رو خودت کار کن . بابا گفت مرتیکه ! برو باباتو مسخره کن ! بعد انگار فهمیده باشه سوتی داده ، مامان رو راهی میدون کرد و اون  هم یه جوری که نه سیخ بسوزه ، نه کباب قضیه رو جمع و جور کرد . بعد من برگشتم سر میزم . بابا هم برگشت سر میزش . رو میز من کتاب بود ، رو میز اون سیگار . اون با لذت رفت سراغ جعبه سیگارش . من با نفرت کتاب هامو باز کردم .اگه اون موقع یکی به من می گفت بین دانشگاه شریف و یه جعبه سیگار یکی رو انتخاب کن ، با مشت می ذاشتم تو صورتش .آخه عنتر ! این هم پرسیدن داره ؟!  با حسرت سیگار کشیدن بابا رو نگاه می کردم . دود آبی رنگی که از سیگار بلند می شد ، پیچ می خورد وبه طرف نور بالا می رفت  و شکلهای مختلف می ساخت و یکهو ناپدید می شد .

 

چند روزی بود هوا شناسی اعلام می کرد سواحل دریای خزر هوا آفتابیه و دریا آرومه !  ولی ما می دونستیم نباید جوگیر شیم ، چون ممکن بود یکدفعه سونامی بیاد . همین طور هم شد . یک روز بعد از ظهر سیامند زنگ زد ، گفت می خوایم شب با امین بریم شمال ، تنی به آب برسونیم ، چند نخ سیگار بکشیم و صبح زود خونه ایم .سیامند گفت به مامانم گفتم می رم پیش امین ریاضی بخونم . امین هم به ننه اش گفته میاد پیش من فیزیک بخونه . تو هم بیا شیمی بخون ! گفتم پیش تو یا اون مادر مرده ؟! گفت هر جا دوست داری . بعد گفت راستی به قُدی سلام برسون . گفتم سلام می رسونه . اسم پدر من قدرته . بچه ها هم اسمشو گذاشته بودن قُدی . بابای هر کدوم از بچه ها یه اسمی داشت . به جز بابای سیامند که مرده بود و مامانش بهش قول داده بود اگه کنکور قبول شد ، واسش یه ۴۰۵ بخره . ولی از پنج ماه قبل کنکور براش خریده بود . به قول سیامندمی خواست تو عمل انجام شده قرارش بده که تو رودربایستی بمونه و حتماً تو کنکور قبول شه . ارواح باباش !  سیامند گفت ساعت هشت می زنیم بیرون . یه شامی می خوریم و یه کم وقت تلف می کنیم . بعد ده و یازده راه می افتیم که پلیس راه نگهمون نداره . آخه گواهی نامه رو . . .  واردی که ؟! گفتم پس بیا سر کوچه . ماشینو خاموش نکن . من هشت و ربع سر کوچه ام . احتمالاً   قُدی اسکورتم کُنه . واردی که ؟! گفت رأس هشت و ربع سر کوچه ام . چاکر قُدی هم هستیم . راستی چرا قُدی اسکورتت کنه ؟! مگه می خوای راستشو بگی ؟! گفتم دخالت نکن . فقط ماشینو خاموش نکن ، خداحافظ و بدون اینکه منتظر جواب بمونم تلفونو قطع کردم . ما دودره بازی زیاد درآورده بودیم . ولی این یکی فرق می کرد . آخه تا اون موقع از شهر بیرون نرفته بودیم . سیامند هم که گواهی نامه نداشت . ممکن بود پلیس راه بهمون گیر بده ، یا ماشین خراب شه ، یا به هر دلیلی نتونیم فرداش برگردیم . نه ! باید یکی می دونست کجا می خوایم بریم .

 

چند دقیقه مونده به هشت از اتاقم اومدم بیرون . مثل گردبادی بودم که داشتم به دریا نزدیک می شدم . همه چیز برای طوفان آماده بود . به بابام گفتم خسته شدم . با بَر و بَچ می ریم یه چرخی بزنیم . با بی حوصلگی گفت دو روز مثل آدم درس نمی خونی ها !بعد پکی به سیگارش زد و گفت قبل از دوازده باید خونه باشی .همونطور که حرف می زد دود رو بیرون می داد . دودهای آبی مثل موجهایی بودن که بر اثر یه طوفان اساسی بوجود اومده باشن .اولی بزرگ بود ولی رفته رفته کوچیک می شدن .توکف دوده بودم که گفت چیه وایستادی ؟ پول نداری ؟ به خودم اومدم . گفتم نه ، موضوع اینه که ما داریم می ریم شمال و فردا بر می گردیم .به آرومی گفت می دونی که اجازه این کار رو نداری .حالام قبل از اینکه شر به پا کنی برو درستو بخون . گفتم نیومدم اجازه بگیرم ، گفتم که بدونی . و قبل از اینکه فرصت کنه چیزی بگه زدم بیرون . به دو از حیاط گذشتم و در رو محکم پشت سرم بستم .

 

جیک ثانیه رسیدم سر کوچه ولی اثری از سیامند نبود . چرخیدم سمت خونه . از قُدی هم اثرینبود . باز جای شکرش باقی بود . یه کم صبر کردم ولی خبری نشد . موبایل سیامند رو گرفتم . امین برداشت . گفتم کدوم گوری هستین ؟ گفت دو تا کوچه بالاتر . گفتم پس منتظرم ، زود بیاین . گفت نه ، تو بیا بالا . بحث نکردم . گفتم سیا کجاست ؟ گفت رفته یه کم چیپس و ماست و سیگارو از این چیزا بخره . قطع کردم و راه افتادم  . خیلی راه نبود . به ماشین که رسیدم خشکم زد . باورم نمی شد . ماشین تا شیشه جلو جمع شده بود .اون دوتا هم عین پَت و مَت نشسته بودن تو ماشین ، چیپس می خوردن و به ریش من می خندیدن . رفتم صندلی عقب نشستم . گفتم چه غلطی کردین ؟!  از زور خنده  نمی تونستن حرف بزنن .از روی کُنسول ماشین سیگار برداشتم و روشن کردم . هنوز داشتن می خندیدن . گفتم ممکنه یکی به من بگه چی شده ؟ امین همینطور که داشت به  من چیپس تعارف می کرد گفت هِی به این گاو گفتم وایستا ، اینقدر تو این کوچه ها نچرخ ! حرف گوش نکرد که نکرد . اونقدر چرخید که بالاخره از این کوچه یه بیوک مثل بُز اومد بیرون و آقا  هم نتونست ماشینو جمع کنه ؛ زارپ زد به گلگیر بیوک و ماشین تا کمر جمع شد .ماشینِ اون قلقلکش هم نیومد .آقا پیاده شد شاهکارشو تماشا کرد ، با یارو دو دقیقه حرف زد ، یه چیزایی ازش گرفت ، بعد دهنش تا پشت گوشش باز شد .  می دونی که چطوری می خنده ! یارو رفت ، آقا هم رفت تنقلات خرید اومد . بعد سیامند مثل اینکه تازه نوبتش شده باشه برگشت و با خنده گفت آتیش سیگار نریزه رو شلوارت !  به سیگارم نگاه کردم و از پنجره انداختمش بیرون و یکی دیگه روشن کردم .بعد دوباره به سیامند نگاه کردم .گفت یارو عذرخواهی کرد .گفت دارم میرم شمال خیلی عجله دارم . بیمه نامه شو داد به من و گفت پنج شنبه بر می گردم . چاکر شما هم هستم . من هم دلم نیومد اذیتش کنم . بهش گفتم همسفر بودیم ولی مثل اینکه قسمت ما نبود . شماره موبایل مو بهش دادم . یارو هم رفت . آدم باحالی بود . خوب تو با قُدی چیکار کردی ؟ تازه فهمیدم چه بلایی سرم اومده . گفتم دهنتو سرویس ! پرهای قُدی رو دونه دونه کندم . برم خونه زنده ام نمی ذاره . بگذریم ! حالا می خواین چیکار کنین ؟ امین گفت ما که تا صبح باید همین جا بمونیم . من فیزیک بخونم ، سیا ریاضی ! ولی تو برگرد خونه ، به قدی بگو سربه سرش گذاشتی . بهش بگو با بچه ها رفتیم یه چرخی زدیم و برگشتیم . تو که می دونی من فقط با شما مسافرت می رم ! بعد بوسش کن برو بکپ .

 

تکیه دادم .پکی به سیگارم زدم و گفتم پس درساتونو بخونین !موبایل رو خاموش نمی کنم .کارم داشتین زنگ بزنین . خداحافظی کردم و پیاده شدم . یه کم که از ماشین دور شدم باز صدای خنده شون به هوا رفت . رسیدم سر کوچه . اولش تردید داشتم اما بعدبا بی میلی پیچیدم سمت خونه . یکی داشت از روبرو می اومد و با خودش چیزی زمزمه می کرد . گوش تیز کردم ببینم چی می گه . می گفت به دریا رفته می داند مصیبتهای طوفان را…         

 

 

یک دیدگاه

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد