تباهی

, , ۱ دیدگاه

” لازم به گفتن نیست؛ اما کلیه حوادث و شخصیت های این داستان تخیلی است”  

                  

پرستارها که نمی دانستند؛ من هم دیگر لزومی نمی دیدم که برایشان تکرار کنم که اگر ساعت از ۸ بگذرد دیگر این شخص، شخصی که آنها تصور می کردند نخواهد بود و فقط می توانستم لابه لای آخرین تکیه دادن ها به دیوار های بیمارستان و آخرین نشستن ها روی نیمکت های اتاق انتظار و آخرین قدم زدن ها ؛ گاه و بی گاه با کلام یا با نگاه از پرستارهایی که رد می شدند و هر بار هم چهره شان عوض می شد؛ بپرسم:

-خانوم؟ این دختر تا ساعت ۸ به هوش می آد؟

و هر بار هم آنها بگویند : باید دکترش بیاد؛ اون باید بگه

و من هم با شنیدن این جواب و شاید از قبل دانستن این جواب و با این فرض که دکتر قبل از ۸ بر نخواهد گشت ، این دقایق آخر با نگاه یک مامور مراقب، مراقب رفت و آمد های آنان باشم. اما بالاخره این نقش بازی کردن ها پشت این کلافگی کوچک کم کم می رفت و می رفت و جای خود را بیشتر و بیشتر می داد به کلافگی سکوت بزرگتری که بدجوری در چهار بند  وجودم ریشه می کرد و بالا می آمد و می چسبید به … مثلا گلویم.

چشمم را که می بندم و سرم را تکیه می دهم به دیوار ذهنم خواه ناخواه می رود روی چرایی ماموریتی که خودم داشتم برای خودم می تراشیدم. وگرنه خیلی وقت بود از ماموریت هایی که بهم امرش می کردند، چه  در ظاهر چه در باطن، فرار می کردم . بدون اینکه به لزومش فکر کنم گه گاهی حتی می پرسم: ته این خط واقعا کجاست؟!

حتی اگر شخصی بیاید و بگوید: “سربازه و ماجرا! تو که دیگه باید گرگ بالان دیده شده باشی”

اما چیزی وجودم را گرفته بود که خجالت هم نمی کشیدم بگویم اسمش ترس بود. ترس من بیشتر از خود ماجرا ، از تیک تیک ثانیه های این ساعت لعنتی است که همچنان می رفتند و می رفتند. ثانیه هایی که با رفتنشان ممکن است جایی برای من در این ماجرا نگذارند و قبل از اینکه بخواهم و بتوانم کاری انجام دهم؛ ناخواسته مرا حذف کنند. مطمئنم اگر این ثانیه ها نبودند، آرامش بیشتری داشتم  برای فکر کردن به این ماجرا.

   و این که آیا اصلا ربطی به من دارد و یا نه؟! و از آن بالاتر ؛ پیدا کردن یک جواب در مقابل کسانی که احتمالا روزی خواهند گفت: “تو رو چه سنه؟! تو که درگیر این قضیه نبودی”

اما چشمم را که باز می کنم قضیه جور دیگری است: سوای اینکه بیشتر متوجه گذر ثانیه ها می شوم “بدو؛ داری میری، تموم شدی”، سوای اینکه راهی برای اثبات خودم به خودم – حداقل در این موقعیت- ندارم، و سوای اینکه تازه امروز فهمیدم :”واقعیت چقدر زشت و محکمه؛ البته نه همیشه ،گهگاهی”… چشمم را که باز می کنم خواسته و ناخواسته نگاهم می رود روی زنی که دستش را تکیه داده روی دوربین فیلم برداری اش، نشسته روی صندلی اتاق انتظار، رو به روی اتاق در بسته ای که دختری پشت در آن با دست و پاهای بسته شده روی تخت خوابیده؛ و این زن غمگین و متفکر به نقطه نامعلومی خیره مانده. مثل اینکه خشک شده. فقط گهگاهی پلک می زند. سی و چند ساله به نظر می رسید: با ابروهای سیاه و پیوسته ، صورتی آرام و چشم هایی مهربان ، و بفهمی نفهمی جذاب. از آن قیافه های ساده تو دل برو. دیده بودم که چند تا از دیپلم وظیفه های زن ندیده در دوره سربازی پاسگاه خودمان عکسی شبیه این را زده بودند روی در و دیوار اتاقشان (نزدیک تخت خوابشان) و در جواب ارشدشان که می پرسید این چیه؟ می گفتند: “هنر پیشه است قربان! تازه مگه چه اشکالی داره؟! این که با حجابه.” و من که هر چه به مغزم فشار آورده بودم که در فیلم یا سریالی او را دیده ام یا نه، نتیجه ای نگرفته بودم. اما حالا رو به روی من خانوم –فکر نمیکنم، یقین دارم- خبرنگاری نشسته که شبیه تنهایی بعد یازده شب سربازهای زن ندیده دوره سربازی است.

اگر هم خبرنگار نباشد، با این جلیقه و چادر و چاقچور و مقنعه، باید چیزی باشد شکل همین حرف ها. به نظر زن کاملی می آمد. چقدر هم محکم دوربین اش را چسبیده بود. خیلی دوست داشتم بدانم این زنهای آگاه به مسایل اجتماعی و سیاسی و کمی هم سرد مزاج در محیط خانه و محیط های خصوصی ترش چه شکلی اند؟

وقتی که مثلا زن می شوند و از این حالت زن-مرد بودن در می آیند. آنقدر ترسیده بودم و دست و پایم را گم کرده بودم که وقتی بار اول دیدمش که با عجله دوان دوان به سمت اتاق دختر رفت و دستش را برد روی دستگیره در و با هراس و عجله سعی می کرد دری را باز کند که کلیدش پیش من بود

-نمی شه خانوم! این یه تصادفیه که خونواده ش هم خبر ندارن؛ اگر هم داشته باشند برای ملاقاتش باید با کلانتری هماهنگ کنن. چه برسه به شما که خبرنگاری و اومدی  ازش فیلم بگیری ! ببینم … اصلا شما برگ ماموریت داری؟

طفلک با چه صدایی گفته بود: خاله شم… صدایی که عادت نداشت التماس کند یا اجازه بگیرد.

دوباره چشمم را می بندم. هر چه که این زمان می گذرد چه با چشمهای باز چه با چشمهای بسته (حالا دیگر فرقی نمی کند) فکر و ذکرم نم نمک دارد می شود او … اگر می شد آهسته می رفتم طرفش و به بهانه ای چیزی سر صحبت را با او باز می کردم… اویی که نزدیک به یک ساعت همچنان روی نیمکتش خشک مانده. فکر اینکه مرا چطور می بیند ناراحتم می کند. خدا کند آنقدر آگاه باشد که مرا فقط و فقط ماموری ببیند که به حکم وظیفه ماموریتش را انجام می دهد. و حالا این سرباز، این مامور، اینجا ایستاده و دنبال بهانه ای میگردد تا با خانوم خبرنگاری که با یک دوربین فیلم برداری و بدون هیچ ملازمی-نه مجری، نه صدا بردار و یا متعلقات دیگرش…- به بیمارستان آمده، چند کلمه حرف بزند. مثلا اگر می رفتم و می گفتم:

-کی به شما خبر داد؟

نمک روی زخم پاشیدن بود  و یا اگر می گفتم:

-من شما رو تو تلوزیون ندیدم؟

حالا که داغدار و نگران خواهر زاده رو به مرگ تصادفی اش و مجرم جرمهای بعدی اش بود معلوم است که اصلا درست نبود. اما از کجا معلوم که از همه چیز باخبر است؟ این غم ، این سگرمه های توی هم رفته فقط برای یک تصادف نیست. نه! نکند با ناصری هماهنگ کرده؟ یا خود ناصری او را فرستاده ؟ ناصری… حتی با اینکه خوب می دانستم که دل خوشی از من ندارد و می دانستم در این آخرین روز خدمتم شبیخون پختن یک آش درست و حسابی را برایم زده است وقتی صبح زود با چشمهایی باد کرده ناشی از کم خوابی دیشب از جلو در قرار گاه رد می شدم و سرباز وظیفه -احمدی -دم در ورودی جلویم را گرفت و گفت: جناب سروان کارت داره؛ گفت هر وقت اومدی زود برو پیشش…

و می توانستم قبل از رفتن به نزد او به بهانه کاری عقب مانده چند دقیقه ای لفتش بدهم؛ باز هم خودم را سریع رساندم به او! معمولا چیزی نمی پرسیدم. خودش به قدر کفایت می گفت:

– خبردارت کو؟!!

– زدم!

– آها… میل، میل خودته شاه پسر! هر چی باشه، روز آخر خدمتته! باید بجنبی تا زودتر ترخیص شی… بخصوص حالا هم که داریم می خوریم به آخر سال. منم زیاد دوست ندارم نگرت دارم .می خوام عید بفرستمت پیش خونواده ت باشی. می دونی کورانی؟… آدمایی به جنس تو لچر گو اَن! … دوست ندارم بعد خدمتت اینور اونور بشینی بگی که ماها الیم و بلیم…

می دانستم که هنوز از قضیه کش رفتن پاکت سیگارش توسط من دلخور بود. چه تنبیهی کرده بود این دیپلم وظیفه های بیچاره را … آخرش هم که دیده بودم دست بردار نیست و رفتم اعتراف کردم ، همه را با هم یکجا کلاغ پر داده بود. هم مرا هم آنها را. لابد فکر می کرد که آنها دیده اند من داخل پاسگاه سیگار کشیده ام و چیزی نگفته بودند… چه کیفی کرده بودم.

ـ دو جا هست برای ماموریت امروزت. یعنی این آخرین ماموریتت…ازت خوشم میاد…به نظر آدم دانایی می آی. گرچه امثال تو تو این کشور سخت به جایی می رسن… بگذریم… اولیش: می خواستم بفرستمت سر صندوق های رای گیری. می دونی که امروز انتخاباته ؛ برات تجربه خیلی خوبی می شد، درثانی : ممکن بود تو تصویر های تلویزیونی هم بیفتی [می خندد]

… اما باید می موندی تا صندوق ها رو جمع کنید و بیارید تحویل بدید و رای ها رو بشمارند و شاید هم نتایج  رو اعلام کنند.[ باز هم می خندد]… وظیفه بزرگی بود ؛ نه؟! اما طول می کشید… هر چی باشه تو امروز فقط تا ۸ شب سربازی! بعد هم آزادی! می دونم هم که دلت نمی خواد اضافه بر سازمان برای این کشور کار کنی! ها ؟! راستی … تو رشته تحصیلی ت چی بود؟

-دومیش؟

-چی دومیش؟!!

– ماموریت دوم؟ مثِ اینکه گفتی دوتا ست

– نه! خوشم می آد! هنوز آدم نشدی… جوری با فرمانده ت حرف می زنی که انگار با بابات حرف می زنی…

-حالا…

-این یکی انگ توئه… نبودی دیشب بساط رو ببینی! یه تصادفیه؛ یه ۲۰۶ آلبالویی با سرعت زیاد می زنه تو یه تیر چراغ برق! راننده که یه پسر بوده جابه جا مغزش متلاشی می شه؛ اما بغل دستیش که یه دختر بوده از ماشین پرت می شه بیرون و زنده می مونه! شانس آورد. حالش هم چندان بد نبود. بدون کالبد شکافی هم می شه حدس زد که مصرف بالای کراک داشتن. می فهمی که؟!… پسره رو بردیم سرد خونه … و اما دختره: گفتم که ؛ فقط ضرب دیده بود. مونده بودیم ببریمش بیمارستان یا بیاریمش پاسگاه. اما می دونی چی شد کورانی؟!!… خودکشی کرد! باورت می شه؟! تو دستای خود ما … با قرص. الان تو بیمارستانه. با دکترش که صحبت می کردم می گفت که به موقع آوردینش و تونستیم معده ش رو شست وشو بدیم. فقط مونده به هوش بیاد…

– همین؟!!

– نه… اصل قضیه چیز دیگه ایه! فکر می کنی دختره کی باشه؟

– علم غیب ندارم…

-منم دقیق نمی شناسمش… اما فکر می کنم قیافه اش برای خیلی ها تو این کشور آشنا باشه [بر می گردد و صدایش محکم تر می شود] دختره از اونایی که فیلمش در اومده… اینو بچه های منکرات گفتن؛ شناساییش کردن، تماس گرفتن و موضوع رو اطلاع دادن…الان هم دارن پرونده ش رو تو اداره تشکیل می دن… به هوش که اومد می بریمش که دادگاهی بشه. یعنی امیدوارم که اینطور بشه . یه فعل حرامیه به تمام معنی… جاخوردی؟ نه؟!

– نه!…

-چرا!… جا خوردی… هرزه ای بوده برای خودش، شاید دوباره بفرستنش همون جا که دیشب می خواس بره. ببینم کورانی؛ تو ناسلامتی سرباز وظیفه ای! هیچ وقت نشد که ازت بپرسم… نظرت راجع به این دخترا چیه؟!…ها؟!… این آرایش ها این موها … این مانتو ها و پالتو های تنگ و کوتاه… چکمه ها! … چی می گی؟!

– حالا من چی کاره م؟ تیر خلاصو که قرار نیست من بزنم؟!!

– دوست داشتم اینجا می موندی تا آدمت می کردم… نه! می ری و اگه دختره به هوش اومد با یه آمبولانس می آریش…

– تا ۸ شب؟

– آره … تو تا ۲ بیکاری ؛ برو برای خودت بچرخ. اینم عیدی من به تو. ۲ به بعد می ری بیمارستانی که آدرسش رو برات می نویسم. دکتره گفت تا هشت به هوش می آد…

– و اگر نیومد؟

-می آد…

 

حتی قبل از اینکه بیرون بروم و بپرسم:

-چی فرمودید جناب سروان؟ گفتین کی ها شناساییش کردن…؟!

و یا حتی دوباره بپرسم :

– جناب سروان؛ بیارمش اینجا که بفرستینش جایی که خودش می خواس زودتر بره؟

و یا :

– جناب سروان؟”اِاِاِععععددداااممم میشه”؟!!

 

پشتش را داده بود به من ! رو به پنجره بیرون را نگاه می کرد. فکر می کنم چیزی را نمی دید . فقط نگاه می کرد که حواسش به من نباشد… سیگاری بود. اما تو پاسگاه یا محوطه اش نمی کشید. بنا به پاره ای از مصالح… حس کردم می خواهد سیگاری بیاورد بیرون و روشن کند. همین کار را هم کرد…

-بچه ها… بچه های منکرات کورانی! خیلی ضعیف کار می کنن … نه فقط اینجا… کل کشور رو می گم. این فیلم ها این آدم ها مث قارچ های سمی دارن رشد می کنن… چرا کسی نمی بینه؟!! چرا کسی نمی گیره ؟! [آه می کشد] خیلی چیزها تو این کشور داره عوض می شه!

بغض رفت تو صداش. از در که می آمدم بیرون گفت:

-می خواستم یکی از این سرباز ها رو بفرستم… همون هایی که شماها بهشون می گین دیپلم وظیفه!…اما کورانی ممکنه عاشقش بشن. می دونی که ؟ اینا اکثرا دهاتی ان و دختر ندیده…زود دست و دلشونو به آب  می دن! اگر این پرونده سر بگیره برای خیلی ها عبرت می شه… یعنی امیدوارم که بشه…

– اوهوم…

– حواست باشه کورانی … باید بری بپایش… دست و بالشو محکم بستن به تخت… نباید بذاری کسی بره تو اتاقش. هیچ کس! فقط پرستارها… مواظب اونا هم باش… بچه های منکرات گفته ن اگه دست و بالش باز بشه دوباره کار دست خودش می ده… دختره قرتی دیشب با اون حال زار و اون خونریزی می دونی به یکی از سرباز ها چی می گفت؟!!: می تونی از جیب مانتوم یه سیگار برام بیرون بیاری و روشنش کنی! اونم تو پاسگاه… می فهمی؟ ندیدیش دیشب… خیلی روانی و وحشی بود… یادت باشه! سالم می خوانش

– البته مرگ پایان نیست جناب سروان… تحوله… اینو فکر کنم یه جایی خوندم

باور دارم که فقط از لرز صدام بود که مرا بخشید. وگرنه تاوان سختی بابت این گستاخی در انتظارم بود. گه گاهی فکر می کردم واقعا لحظاتی وجود دارد که در وجود این مرد اشتباه کنم؟! خب ! او هم اعتقاداتی داشت… فقط لرز و ترس صدام بود و قیافه ام که کمی می پرکید که باعث شد برنگردد و قضیه دوباره به انفرادی و تنبیه غذایی و شستن دستشویی ها و چند روز اضافه خدمت نکشد. خداحافظی نکرده بیرون آمدم . این هم از ترس و هیجانم بود…

پیش داوری نداشتم عادت کرده بودم که خیلی چیزها را از دید فرمانده ام ببینم . معمولا خود موضوع در مرتبه دوم بود.( بچه تر که بودم این نقش به عهده خوانواده ام بود، حتی محیطی که در آن بزرگ می شدم) به هر حال آنها اولین مفسر هر چیزی بودند. و اجازه بسط چیزی را نمی دادند بنابر این با قدم زدنهای بی پایان خودم در شهر، زیر نم نم باران و گذر از کوچه ها و خیابانها و بازارهای سنتی و حتی دیدن یک سرباز لاغر ۷۰ کیلویی قد بلند که با موهای رشد کرده و بدون ریش و چشمهای کمی خون آلود که تنه به تنه ردیف به ردیف از روی شیشه ویترین مغازه های قدیمی و جدید رد می شد ؛ فقط گذران وقت می کردم. و کمتر می رفتم تو نخ تحویل و اداره منکرات. برای من بحث فقط زمانی بحث بود که کسی بهم امرش می کرد. موضوع زمانی سندیت داشت که کسی نمی گذاشت به آن فکر کنم و حالا که فرصت خوبی داشته ام تا به آن فکر کنم-نه فقط این ؛ به خیلی چیزهای دیگر – هیچ فکری نمی کردم… و فقط قدم می زدم. گاهی در قهوه خانه ای می نشستم و از پشت دود سیگار ، خاکستری و حلقه حلقه در هوا ، به چهره مردمی عجیب و غریب خیره می ماندم و به این فکر می کردم که چرا چیزی برای فکر کردن ندارم؟ با این همه اینها همه اش حرف بود و من تا رهایی فقط یک ماموریت دیگر فاصله داشتم و بعد از ۸ شب (بالباس یا بی لباس فرقی نمی کرد) می رفتم سر وقت عهدی که با خود در روز اول خدمتم بسته بودم: می خواستم به قدم زدن بی پایانی برسم و آنقدر پیاده بروم…بروم…بروم تا شاید از آزاد بودن هم خسته شوم. کاش این نم باران تا شب بیشتر می شد… به هر حال قدم زدن در زیر باران رویایی تر بود و شاید می شد بهترین خاطره ام از ۱۸ ماهی که بند بندش خاطره ام شده بود و نمی خواستم بشود. حالا هم که فرصت خوبی بود تا نصف عهدم را پیش پیش خرج کنم. هر چه بود قبل از رسیدن به بیمارستان به تنها چیزی که فکر نمی کردم دخترک مجرم بود و مصرف کراک و قضیه تصادفش و بعد هم خود کشی عجیب و غریبش و حالا نسخه جدیدی که اول خودش و بعد دیگران برایش پیچیده اند: فیلم مبتذل موجود در گوشی موبایل مردم و… منکرات.

حتی فکر می کنم بعد ازآمدن به بیمارستان و رتق و فتق امور و سرکشی راهرو و تحویل گرفتن پست و کلید از سرباز و دو سه بار پرسیدن که دکتر این دختر کیست؟ و کی به هوش می آید و کمی توضیح نصف نیمه پرستارها که چه قرصی خورده و چند سوال با ترس و لرز پرستارها از من که کی می بریدش و چگونه و کمی تذکر بابت رعایت سکوت بیمارستان؛ هنوز حتی به این دختر فکر نمی کردم فقط از سر کنجکاوی دو سه بار سرک کشیدم که قیافه اش را ببینم، دختری که روی تخت نیمه مرده نیمه زنده دراز کشیده بود: لاغر بود و ترکه ای! با چشمهایی درشت (که البته حالا بسته بودند) و گونه ای دراز! آنقدر درب و داغان و آش و لاش بود که فهمیدن اینکه آرایشش چند مَن است ، غیر ممکن بود. نصف صورتش هم با زخم پهنی رفته بود که حالا خون مرده شده بود.(سروان این را می گفت از تصادف سالم مانده؟!!) صرف نظر زخمهایی که داشت با آن آرایش تخت خوابیدن و بستن دست و پاهایش بیشتر به یک روانی شبیه بود تا مصدوم یک تصادف وحشتناک. یک روانی معصوم. چیدمان اتاق یک تخته اش و پنجره میله دار بیرون و نور سرد اتاق به اضافه این قفل در و دریچه ای که برایش تعبیه کرده  بودند ؛ ترکیب یه  قربانی رو به اعدام را کامل می کرد. حتی دیدن قیافه اش هم بیشتر از کنجکاوی به جا آوردن چهره اش در آن سلسله فیلمهایی بود که حالا باعث نابودی مضاعفش شده بود. از مهلکه کراک همراه با تصادف جان سالم به در برده و حالا مهلکه بزرگتری در انتظار اوست. باز هم می گویم: اینها همچنان برایم حکم یک داستان، یک ماموریت، را داشت. هنوز مانده بود تا این ماجرا آرام آرام وارد قلبم شود و بعد آرام آرام زخمش به قلبم برسد . هنوز مانده بود تا این ماجرا، ماجرا شود. حتی باز هم فکر می کنم در انتظار کشیدن برای ساعت ۸ و آمدن دکتر و یا به هوش آمدنش ؛ میان قدم زدن ها و ایستادن ها و نشستن ها و سرچرخاندن برای دیدن پرستارها و مریض هایی که در رفت و آمد بودند، کمتر دچار حسی شدم که مثلا به سرنوشت (یا سرنوشت هایی) بیندیشم که اینطور و آنطور می شوند. یا چرا اینطور و آنطور می شوند؟ اما حالا که تکیه داده ام به دیوار و نگاهم بیشتر از پرستارها و مریض ها می رود روی خانوم چادر سیاهی که ناراحت و متفکر دستش را گذاشته روی دوربین فیلمبرداری اش ؛ پشت آن همه غم و ناراحتی در تضاد با آن شکل و شمایلی که کمتر درگیر این ماجراها بوده؛ ماجرا را برایم جور دیگری جلوه داده. حداقل برای من که خیلی چیزها را سیاه –سیاه و سفید در کنار سفید تصور می کردم و کمتر فکر می کردم روزی سیاه هم دامن سفید را بگیرد و بالعکس. آری … حالا فکر می کنم باید منتظر چیزهای دیگری هم بود. اگر می شد می رفتم طرفش و به بهانه این دختر چند کلمه با او حرف می زدم؛ شاید کمی آرام می شدم. گیرم او حالا خاله بدبختی است که خواهر زاده بدبخت ترش در هچلی به قیمت عمرش گیر افتاده! خاله ای که حالا باید پیغام رسان مصیبت این واقعه هم برای مادری و هم پدری ( شاید برادر و خواهری هم) باشد. خاله ای که اگر روز و روزگاری مجری برنامه ای –چه خبری ،چه خانوادگی-بود تاکنون چشم کسی عادت نکرده که او را اینچنین در هم رفته و متلاشی ببیند و همه او را با قیافه آرام، مطمئن و بشاش اش می شناسند. مجری ای که حالا خودش گرفتار سو‍‍ژه شده و پس از طرح ده ها  و صد ها سوال و جواب هایی که با پسر ها و دختر های بزهکار در زندانها و کانونهای تربیتی در قالب برنامه های آموزشی ترتیب داده بود حالا خودش سوال شده. شاید در چنین مواقعی اصلا سوال کننده ای وجود ندارد و زیر بار له شدن آبرو و مصیبتِ- چه می گویند در اینجور موارد؟!- زیستن در یک جامعه نابهنجار فقط و فقط هست. فقط با یک دوربین فیلمبرداری. کدام مجری شهامتش را دارد که در چنین وضعیتی ، چنین زخمی را باز کند؟! ها؟! با کدام سوال و کدام جواب می خواهد به آرامش بعد از طوفان برسد؟ و حالا سربازی که صرف نظر از زن بودن این مجری و جذاب بودنش و حتی آگاه بودنش به خیلی چیزها ؛ فقط می خواهد به خودش کمک کند و به نزدش برود و بگوید: نظر شما در این باره چیه؟ خانوم؟… خانوم مجری؟… این دختر فردا چی می شه؟ آیا به نظر شما فردا زندگی چه قصیده ای برای این دختر پس از اینهمه شعر نو که خودش برای خودش سرود، خواهد سرود؟… خانوم؟ شما که دانایی … از همه چیز مطلعی… واقعا از همه چیز مطلعی؟!!

به حکم وظیفه؛ شاید این آخرین تکیه دادن من به دیوار اتاق این بیمارستان بعد از چند قدم زدن کوتاه و کمی چرخیدن دور خود می شد. چون هم ساعت نزدیک هشت بود و هم اگر دخترک به هوش نمی آمد شیفت من خود به خود تعطیل می شد. شاید ناصری سرباز دیگری را فرستاده که الان در راه است. اما حالا که پاهایم سست شده و این سرباز نمی خواهد (و یا نمی تواند) اینجا را ترک کند این ساعت نگاه کردن ها چه معنی دارد؟ و این غر زدن به پرستارها و این دکتر کو، دکتر کو گفتنش ؟!”واقعا من از این جریان چی می خوام؟…خدایا…چرا اینقدر احساساتی شدم؟!…”

دیگر نه می خواهم تکیه کنم، نه به ساعتی نگاه کنم و اگر شماره ای از ناصری می داشتم میخواستم ازش فرار کنم. کاش می شد چند کلمه با او حرف بزنم. می دانم که خیلی دیر است…! خیلی از سرباز ها ؛ چه آنها که تمام کرده اند و چه آنها که تازه سرباز شده اند آرزوی داشتن این ساعت های عمر مرا در این لحظه داشتند: ثانیه های معکوس پایان خدمت! اما نمی دانم چند تا شان اگر در این موقعیت بودند خود به خود و بی دلیل میل به حق آب و گل داشتنشان گل می کرد و یکباره احساس مسئولیت می کردند. به هر حال دیگر نه میلی به رفتن بود و نه حاجتی به نگاه کردن ساعت. اما این سکوت؛ این همه حرفی که نمی شد حداقل به این خانوم زد خیلی کشنده بود. و کشنده تر پیدا نکردن بهانه و دلیلی برای بازکردن سررشته کلام. چه می توانستم بگویم؟! چطور سر صحبت را باز کنم؟ از چی ؟! ها؟! از آن گذشته … حالا که من به ساعت کمتر نگاه می کنم ،نگاهم می رود به او که کمی تکان می خورد و هر از چندی به ساعتش نگاه می کند؟ بهتر است چند قدم بردارم و آرام … آرام… آرام … به سمتش بروم .حالا نه خیال من است که حرف می زند و نه سربازی که می خواهد اطلاعات ماموریتی اش را به رُخ نماینده متهمش بکشد و نه …

-خانوم؟

آرام نگاهش را آورد بالا. سمت چهره من! نفهمیدم میل دارد چیزی بگوید یا نه! با نگاه جوابم را داد: بله؟!

– کمکی از من بر می آد؟ شما یک ساعته که همین جوری اینجا نشستید…

– برق؟ پریز برق کو؟ یه پریز برق می تونی نشونم بدی؟

– پریز برق ؟!! برای چی؟!

– ساعت… ساعت چنده؟ من باید ۳۰/۸ یه جایی باشم. این دوربین فکر کنم شارژش کمه…

– شما؟!. ساعت ۳۰/۸ ؟

– بر می گردم. ۱۰ نشده بر می گردم؛ با پدر و مادرش. ولی ۳۰/۸ باید یه جایی باشم

– …

-انتخاباته! من هنوز گزارشم کامل نشده. باید یه مقدار فیلم بگیرم. از مردم. چند تا سوال. به کی رای می دین؟ چرا رای می دین؟ بی چی رای می دین؟

در یک غروب نسبتا سردِ  یک آخر هفته اسفند ماه ؛ چند روز مانده به سال تحویل؛ در زیر بارانی که نم نم می بارید و در تاریکی نسبتا ملایمی، اگر کسی بر حسب تصادف از روبه روی بیمارستان… رد می شد و می توانست داخل حیاط آنرا ببیند و یا اگر کسی مصدومی مریضی چیزی به این بیمارستان می آورد و یا می برد در کمال تعجب می توانست خانوم خبرنگاری را ببیند که با چادر و مقنعه دوربین فیلمبرداری اش را روی دوشش گذاشته و از سربازی که کاپشن فرمش را در آورده و در دستش گرفته (خودش گفت معلوم نمی شود: بالا تنه را می گیرم. شما که موهات بلنده، فقط یه پیراهن یا کُتی از یکی قرض بگیر : این هم از معجزات دوربینه) فیلم می گیرد و سرباز که خودش میکروفون را در دستش گرفته به سوالات خبرنگار پاسخ می دهد.

حتی اگر می گفتم:

-من می خوام راجع به این موضوع حرف بزنم: خواهر زاده تون؛ نمی بینین اون الان تو چه وضعیه؟ می دونین فردا چه چیزی در انتظارشه؟!!

و لابه لای بغض و اشک و آه و حسرت بگوید:

-خواهش می کنم. امروز انتخاباته ، من وقت ندارم. با منت از گروه فقط دو ساعت مرخصی گرفتم.

 

و کمی بعد همان سرباز را می دیدند که داخل حیاط بیمارستان گاهی بیرون این طرف و آنطرف میکروفون در دستش گرفته (تا جایی که معلوم نشود سرباز است) و جلوتر از خانوم از دیگران در باب مردم و انتخابات؛  کاندیدای اصلح و ویژگی های آن و فلسفه انتخابات سوالاتی می پرسد و آدمها، دسته دسته، راجع به سرنوشت مملکتشان ،آینده مملکتشان و نقش سازنده مردم در تصمیم گیری و مشارکت در ساخت کشورشان حرف می زدند…حرف می زدند…حرف می زدند

 

حتی اگر می گفتم:

-خانوم … خواهش می کنم… یه خورده تصویر از اون اتاق بگیر. مگه تو خبرنگار نیستی ؟! فقط بگو … بگو که این دختر چی شده و قراره که چی بشه… بالاخره تو  تو تلویزیون کار می کنی؟!

و دوباره لای همان اشک و آه و حسرت بگوید:

-خواهش می کنم… من اجازه چنین کاری ندارم

 

با بارانی که همچنان نم نم می بارید و با هوایی که کم کم تاریک و تاریک تر می شد خانوم دوست داشتنی سیاه پوش من توی سیاهی رفت: با عجله ؛ با همان اشک و آه و حسرت؛ با تشکر فراوان؛ با دوربین . و همچنین کمی احساس رضایت خاطر که بخشی از عقب ماندگی کاری اش را اینچنین با سربازی که دیگر سرباز نیست جبران کرده و فردا یا امشب شرمنده مدیر برنامه شان نشده. البته با کمی احساس رضایت خاطر. فقط کمی…

 

با آمدن سرباز بعدی و به هوش نیامدن دختر و رفتن خاله و بعد هضم آن همه سوال و جواب دیگر چه دلیلی می توانست مانع از انجام اولین تعهد و قراری که با خود داشتم بشود؟! واقعا چه چیز ؟! به فرض هم این خانوم همراه تشکر های فراوان و احترامات فائقه اش در جبران آن همه به اصطلاح کمک هایی که به او کرده بودم لطفی می کرد و ضمن رد و بدل کردن شماره محل کار برای پسری که می دانست دیگر سرباز نیست فرصتی برای کار با خود و گروهش فراهم می کرد. ارزشش را داشت؟! حداقل اش این بود که حالا که باران تند تر شده می بایست خودم را زود تر  به زیر سقفی برسانم تا از یک سرماخوردگی احتمالی و از دست ندادن صبحی دیگر و روزی دیگر جلوگیری کنم. و حالا من در زیر باران شدیدی که لحظه به لحظه شدیدتر می شود به این فکر می کنم ……………………………………………………………………………………………………………………. ………………………………………………………که واقعا ارزشش را داشت؟! که واقعا ارزشش را دارد؟!

 

اسفند ۸۶

 

 

 

یک دیدگاه

  1. سینا حشمدار

    05/14/2009, 10:36 ب.ظ

    سلام
    فکر می کنم داستان اولی بود که از شما می خواندم و هنوز با فضای کاری شما زیاد آشنا نیستم اما به نظرم در کل خیلی طولانی بود نه به خاطر اینکه خواندن داستان توی اینترنت کار سختی باشد، ایده انتخابی را می شد کمی جمع و جور تر هم گفت.
    ایده روز آخر کار و اتفاقات بدی که معمولا آن روز برای آدم میافتد را در چند اثر معروف دیگر هم دیده بود.
    در کل داستان خوبی بود.
    منتظر کارهای بعدی شما هستم.

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد