یک بادبادک نارنجی

, , ۱ دیدگاه

 

  

 

حس دل‌نشینی بود که ناگهان در کنار بهار بودم و تازگی. تنها من بودم و همان کلبه‌ و قایقی که در همه‌ی رویاهایم نقاشی شده‌اند. و جنگلی که جوانه‌ی درختان‌اش در بهار، طعم کودکی دارد. من خواب بودم که سال تازه بیدار شد. و من هم. اصلا یادم نیست با چه صدایی بلند شدم. صدای یک موج کوچک که به یک مرغ دریایی خبر صبح می‌داد، یا مرغ عشقی سبز – آبی که داشت به پنجره نوک می‌زد. نه!.. از صدای آواز دخترکی بیدار شدم که مدام به کلبه نزدیک‌تر می‌شد. در را که باز کردم یک سینی گِلی آبی‌رنگ بود و نان و پنیر و شیر و سرشیر. دخترک با دامن چین‌چین‌اش داشت دور می‌شد. گمانم در لباس‌هایش همه‌ی رنگ‌های دنیا نقاشی شده بود. کلاه حصیری بر سر داشت و موهای بافته‌ی بلندش از دو طرف پایین آمده بودند و برای سبزی جنگل عشوه‌گری می‌کردند. انگار فهمید دارم نگاه‌اش می‌کنم. برگشت و خندید و دست تکان داد… و رفت. دیگر عادت کرده بودم که اصلا به چند و چون آن چه در کنارم می‌گذشت فکر نکنم. پس کنجکاوی نکردم که دخترک کیست و از کجاست و چه طور می‌دانست که من اینجایم. فقط می‌دانستم که او در قصه‌ی بهار من خواهد بود. پس باید نامی برایش می‌گذاشتم.  چه نامی؟ چرا من بگذارم؟ باید یک روز صبح زود بیدار شوم و از خودش بپرسم. شاید اسم برگزیده‌ی من را دوست نداشته باشد. و قهر کند و از داستان‌ام برود. بزی کوچولو هنوز خواب بود. و گمانم داشت خواب هم می‌دید. چون دو سه باری شاخ های کوچکش را تکان داد.  برای او چه اسمی بگذارم؟ همین بزی خوب است. یا مثلا بزبزی.

علت تند تند صبحانه خوردنم گرسنگی نبود. ولع کشف بهار بود و کلبه بود و حریم‌اش. جایی امن که قرار است به خیالم امان بدهد. باید بفهمم‌اش. اول از همه چشم‌ام افتاد به آن بادبادک نارنجی که از میخ آویزان بود. همه جای کلبه تمیز بود الا بادبادک. که غباری سی و چند ساله رویش نشسته بود. یک تخت چوبی کهنه هم گوشه‌ی کلبه بود. اجاق و کاسه و پنجره و چند تا دبه و بشقاب و این جور چیزها. و البته یک میز و صندلی کوچک هم کنار پنجره بود. خیلی چیزهای دیگر هم بودند که حتما به مرور می‌بینم‌شان. نباید عجله کنم…..و یک آینه که دایره بود و دورش به رنگ آفتاب. کنارش جای کوچکی برای یک شاخه گل روزانه بود. میزبان من یک شاخه یاس در آن گذاشته بود. داشتم با یاس و آینه حشر می‌کردم که صدای خنده‌ی کودکی آمد. در آمیخته با صدای بزغاله. پنجره را باز کردم…  یک بادبادک نارنجی داشت در آسمان می‌رقصید. و بهار در چشمان کودکی حلول کرده بود که با یک نخ آبی به نارنجی آسمان وصل بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یک دیدگاه

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد