گوش

, , ۵ دیدگاه

یک نفر از دل سایه چیزی را از من می گیرد و بعد فقط تاریکی است. حالا هزار بار هم که بگویی: دستی که گوشها را توی الکل می اندازد دست من نیست، کسی حرفت را باور نمی کند. حتی خودم هم دیگر باورم نمی شود. توی کوچه که هیچ کس نبود، غیر از من که با حالتی شبیه به التماس یا گدایی روی زمین نشسته بودم. چشم های سبزی هم که در تاریکی برق می زدند جلوتر نمی آمدند

 

شاید فکر کنید به خاطر جنون آنی بوده اما همه اش به خاطر دختر چشم سبزی بود که که توی مهد کودک گوشم را گاز گرفت. آن موقع فقط چهار سالم بود ولی صحنه آن روز مثل آیینه جلوی چشمم است. یک تکه از لاله گوشم کنده شد. این قدر محکم گاز گرفته بود. خونش هم بند نمی آمد. طوری از من خون رفت که الان هم که یادش می افتم، ضعف می کنم. یک لباس مشکی راه راه داشتم که سمت چپش کامل قرمز شده بود. بعد از این قضیه، آن لباسم را دیگر ندادند که بپوشم. من را هم از آن مهد کودک بردند.

بعد از این قضیه خیلی چیزها عوض شد. دیگر از دخترها می ترسیدم. یا فکر می کنم که می ترسیدم. حس مبهمی بود که وقتی با یک دختر طرف می شدم به من دست می داد. یک جور حالت تدافعی و پس زننده. یک جور زنگ اعلام خطر که توی گوش چپم تکرار می شد. احساس کنده شدن لاله گوشی که نداشتم با همان درد چهار سالگی. حالا می فهمی که چرا هیچ وقت مهمانی های خانوادگی را دوست نداشتم. فامیل ما هم که تا دلت بخواهد دختر دارد. خوبیش این است که خودم خواهر ندارم وگرنه خانه هم برایم جهنم می شد

دخترهایی بودند که از توی سرویس مدرسه شان برای من شکلک در می آوردند. دخترهایی بودند که به طرفم آشغال پرتاب می کردند و دخترهایی که پشت سرم راه می رفتند و چرت و پرت بارم می کردند. همه اینها ممکن بود برای بقیه طبیعی باشد. به هر حال زندگی شهری این چیزها را هم دارد، اما برای من قضیه فرق می کرد: من می ترسیدم.

کم کم رفتم توی لاک خودم. سرم را کردم توی کتاب این طوری مادرم هم کمتر غر می زد که اجتماع گریز شده ام. درسم که خوب بود، معدلم که بالا بود و داشتم برای کنکور می خواندم. این همه چیز را توجیه می کرد. اما وقتی وارد دانشگاه شدم مشکل حتی بدتر هم شد. حالا می فهمی که چرا وقتی دخترها از من جزوه می گرفتند، دستهایم می لرزید. کلاس ما هم که تا دلت بخواهد دختر داشت. توی خنده های تمسخرآمیزشان حس می کردم و می شنیدم که همیشه یک شخصیت تکرار می شد: من که شاگرد اول کلاس بودم

 

شیشه های الکل همه جا هستند. فقط می توانی به درون تاریکی فرار کنی تا آنها را نبینی. یک جور احساس سرما تا مغز استخوانت را می لرزاند اما پشتت عرق کرده است. صد بار هم که این کار را بکنی فرقی نمی کند، این احساس همیشه هست. دستی که توی جیبت فرو رفته فلز را لمس می کند و دست دیگرت جنس پارچه روسری را

 

حرف دخترها اصلا برایم مهم نبود. قضیه وقتی جدی شد که عاشق شدم. یا فکر می کنم که عاشق شدم. من که همیشه سرم توی کتاب بود، خودم هم نفهمیدم کی سرم از توی کتاب در آمد و فکرم رفت طرفش. رفته بودم توی نخش.

درباره سارا احساس متناقضی داشتم. هرچه بیشتر به او فکر می کردم بیشتر می ترسیدم. گوش چپم بیشتر سوت می کشید و برای همین بیشتر خودم را از او دور می کردم. کلاس هایم را با سال بالایی ها  یا سال پایینی ها بر می داشتم. کلاس هایی که نمی شد را هم دیر تر از همه می رفتم تا وارد شدنش را به کلاس نبینم. ردیف جلو می نشستم تا چشمم فقط به استاد باشد و سرم را بیشتر و بیشتر می کردم توی کتاب اما نتیجه بر عکس بود نه می توانستم فراموشش کنم نه هم درس را می فهمیدم. دیگر شاگرد اول کلاس هم نبودم.

حالا که فکرش را می کنم شاید رفتارم این قدر غیر طبیعی بوده که همه، همه چیز را فهمیده بودند و منتظر بودند لب باز کنم تا… اما چیزی که آزارم می داد این نبود. فکر یک عمر زندگی با یک دختر بود. فکر نزدیک شدن به او و اینکه همیشه با او باشی.

از یک طرف ترس و از طرف دیگر علاقه ای که به سارا داشتم. دست خودم که نبود، واقعا دوستش داشتم. بالاخره که باید می فهمید. بالاخره همه دخترهای کلاس باید می فهمیدند که شخصیت تکراری خنده های تمسخر آمیزشان می تواند با یک دختر حرف بزند. حتی عاشقش بشود. عاشق یکی از خود همانها.

این را یک جور احساس پیروزی می دانستم. منطقم ولی به من می گفت که نباید عجله بکنم. دلم نمی خواست با یک جواب منفی دانشگاه را هم برای خودم جهنم بکنم. برای همین صبر کردم تا آخرین ترم و آخرین جلسه امتحان. آخرین دقیقه هایی که همکلاسی ها با هم هستند. حالا می فهمی که چرا وقتی می خواستم سارا را کناری بکشم، صدای ضربان قلبم را همه می توانستند بشنوند.

به خاطر اضطرابی که داشتم یادم نمی آید که چه حرفهایی زدم یا او چه حرفهایی زد یا اصلا حرف زدیم یا نه! حالا که فکرش را می کنم می بینم چقدر مضحک است که به یک دختر بگویی دوستش داری و بعد هم راهت را بکشی و بروی و وقتی که بر می گردی تا سر وته خواستگاری مضحکت را جمع کنی برای همیشه خرد بشوی وقتی که می بینی سارا با بقیه دختر ها دارد بلند بلند می خندد.

 

دستت را به سمت تاریکی دراز می کنی. احساس درد و کوفتگی داری. خیسی سردی روی ساعدت لیز می خورد. کف زمین دو تا چشم سبز در تاریکی برق می زنند. به تو نگاه نمی کنند ولی تو به آنها خیره شده ای. به آنها و به موهایی که دیگر در میان روسری فشرده نشده اند. انگار که دویده باشی نفس نفس می زنی

فکر تکرار شدن این قضایا بود که باعث شد درسم را ادامه ندهم. علی رغم غر زدنهای مادرم که می گفت تو فقط برای درس خواندن ساخته شده ای، رفتم سر کار. علی رغم حرفهای مادرم که می گفت باید زن بگیری، ازدواج نکردم. یک روز دیدم که سی و یک سالگیم هم دارد بدون هیچ تجربه جنسی تمام می شود.

ترسم تبدیل شده بود به نفرت یا فکر می کنم نفرت. حالت تدافعی من که از گوش چپم شروع می شد تبدیل شده بود به یک جور حالت تهاجمی. هرچند عملا به هیچ دختر و زنی پایین تر از «شما» نگفته بودم. حالا می فهمی که چرا زیر آب همکارهای زنم را می زدم یا چرا موقع رانندگی می پیچیدم جلوی زنها یا کارهایی از همین قبیل.

درباره اتفاقی که آن روز عصر افتاد، نمی دانم باید از کجا شروع کنم. نشسته بودم توی ماشین و داشتم به تمام زندگیم فکر می کردم، به چیزهایی که نداشتم، به چیزهایی که تو می دانی و نمی دانی. توی پیاده رو یک دختر و پسر جوان با هم گرم گرفته بودند و من فقط داشتم نگاهشان می کردم نه دلم می خواست که جای آن پسر باشم ونه دلم نمی خواست.وقتی که خداحافظی کردند، دختر برگشت طرف من. چشمهای سبزی داشت که … از دستش عصبانی بودم! تعقیبش کردم. تاکسی گرفت. هوا کم کم داشت تاریک می شد. پیاده شد، پیاده شدم. جای دور افتاده ای از شهر بود. فکر می کنم متوجه شده بود که کسی دنبالش است. سرعتش را زیاد کرد، سرعتم را زیاد کردم. توی کوچه هیچ کس نبود. تقریبا داشت می دوید. رفت توی کوچه بعدی و عملا شروع به دویدن کرد. من هم همین طور. بعد دیگر نفهمیدم چه شد. وقتیکه به خودم آمدم، دیدم روی زمین افتاده. دور گردنش رد دستهایی بود که خفه اش کرده بودند و روی صورتش جای مشتهایی که گونه هایش را خرد کرده بودند. شلوار پایش نبود و گوشش را که با سوئیچ ماشین کنده بودم توی مشتم بود.

نشسته بودم روی زمین، با حالتی شبیه به التماس یا گدایی، و فقط ترس بود که باعث شد به خودم بیایم. یک ساختمان نیمه کاره ته همان کوچه بود. جسد را همانجا انداختم و سریع فرار کردم.

 

۵ دیدگاه

  1. سمیه مردانی

    03/19/2009, 03:52 ب.ظ

    داستان هایی که دایره ورا اند را زیاد می پسندم
    اما
    اصلا نمیتوانم با اسامی که یکهو در داستان ظاهر می شود کنار بیایم مثل سارا…کاش میشد فکری به حالشان کرد

    پاسخ
  2. مینا فرهمند

    04/05/2009, 05:00 ب.ظ

    سلام داستانتون روئ خوندم – من هم با نظر سمیه موافقم .شخصیت «سارا» یهویی ظاهر می شه بدون هیچ تعریفی . هر چند خذف شدنش ملموستره، اما در مورد بندهای آخر داستان، فکر می کنم خوب تموم شده .

    پاسخ
  3. مینا فرهمند

    04/05/2009, 05:01 ب.ظ

    سلام داستانتون رو خوندم – من هم با نظر سمیه موافقم .شخصیت «سارا» یهویی ظاهر می شه بدون هیچ تعریفی . هر چند خذف شدنش ملموستره، اما در مورد بندهای آخر داستان، فکر می کنم خوب تموم شده .

    پاسخ
  4. سیامک فارسی

    04/23/2009, 01:01 ق.ظ

    رو بود. تک پاراگرافهای وسط به نظرم اضافی بودن. توی دومی داستانت کامل لو می‌ره. هرچند که خوب نوشته شده و نوع نوشتنت باعث می‌شه آدم تا ته بخونه.

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد