دوست جدیدم میمون

, , ارسال دیدگاه

 : بابا یه چیزی بده به این دایناسور بپوشانم. سردشه.

– عزیزم دایناسورها سردشون نمی شه.

: چرا چون پوست دارن؟

– آره باباجون.

: خب ما هم پوست داریم، پس چرا لباس می پوشیم که سرمون نشه؟

– خب آخه پوست ما نازکه.

توی همین پرسیدنهای من از بابا و مامانم بود که اون آقا ریشوهه که کنار پنجره نشسته با بیرون آوردن زبونش برای من سلام داد. من هم جوابش رو با یه زبون درآوردن جواب دادم.

: مامان می ریم خونمون ؟

– نه می ریم خونه عمه اینا.

: بریم خونه خودمون دیگه.

– نه عزیزم شام دعوتیم.

ای بابا این آقاهه هم ول کن نیست. هی شکلک در میاره. خب یکی نیست بهش بگه: اگه می خوای دوست بشی چرا مثل میمونها شکلک در میاری. بیا همینجوری دوست شیم. این زبون در آوردن و لب و لوچه رو جمع کردن و یه چشم رو بستن و اون یکی رو باز گذاشتن یعنی چی آخه؟ اون بغل دستی اش هم می خوره یه آدم خجالتی باشه. مثل این دایناسور منه. سردشه انگار! همش توی خودشه جمع می شه.

: بابا بریم باغ وحش. میخوام میمون ببینم.

– باشه عزیزم. اوّل میریم باغ وحش بعد میریم خونه عمه اینا.

: اونجا دایناسور هم هست؟

– نه! دایناسورا همشون مردن.

: چرا مردن؟

– خب مریض شدن، مردن.

: مگه دکتر نبود؟

– نه اون موقع دکتر کم بود.

: معصومه میای بازی؟!

– چی بازی؟

: گاوبازی.

– گاوبازی چیه دیگه؟

: خب گاوبازی یه بازیه که خودم اختراعش کردم. باید با یکی از دستامون دماغمون رو با اون یکی دهنمون رو بگیریم که نتونیم نفس بکشیم. هر کی بیشتر تونست طاقت بیاره اون برنده است. و باید بازنده مثل گاو بشه و برنده هم سوارش شه.

: خب قبوله؟

– قبوله

: یک دو سه…

– یه دقیقه وایسا

: چی شده؟

– چه جوری بشماریم که کی بیشتر طاقت آورده؟ اگه بخوایم بشماریم که نمی تونیم نفس نکشیم ؟

راست میگی ها حالا چیکار کنیم؟!

هیچی باید صبر کنی من اختراعش کنم. بیا برات از عصر بگم. من یه دوست پیدا کردم. داشتیم می امدیم اینجا توی مترو یه اقا با من دوست شد. مثل میمونها شکلک در می آورد. تازه یه چیز دیگه ، یه دوست هم داشت که شبیه عروسکم دایناسور بود.

– بچه ها بیاین شام حاضره…

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد