«به قول وودی آلن…

, , ۶ دیدگاه

«به قول وودی آلن

یا

بکشید (درها همیشه رو به عقب باز می شوند.)

یا

سوراخ، سعید، خرمگس

یا

آری اینچنین است برادر(تضاد نظام های مرد سالار در جوامع سنتی با معیارهای انتخاب همسر)

یا

همیشه اصول گرایان برنده می شوند.

یا         

مردان مریخی، زنان ونوسی(تمام رازهایی که زنان و مردان باید درباره یکدیگر بدانند)»

 

 

باد خیلی آرام پرده اتاق را تکان می دهد.صدای به هم خوردن بال های خرمگسی درشت که خودش را به توری پنجره می کوبد آرا مش اتاق را به هم می زند. سحر با بی دقتی و عجله خرت و پرت های داخل کوشیِ کمد را به هم می زند و زیر لب چیزی با خود تکرار می کند.

سعی که صورتش غرق عرق شده با صدای تیک و تاک ساعت مشتش را کف دستش می کوبد و توی اتاق راه می رود و می رود.

– لعنت به این شانس، گُه بگیرن این زندگی رو، درست باید همین الان این اتفاق بیافته؟!

: به ای غُرغُر کردن بیا به من کمک کن، شاید تونستیم کلید رو پیدا کنیم، وضعیت منم همچین بهتر از تو نیست.

– چی چیو بیا کمک کن، گند زدی به همه چی اونوقت کمکم می خوای، آخه ای در لعنتی رو برا چی قفل کردی؟

: صد دفعه گفتم، من، قفلش، نکردم

سعید به خاطر ترسی که از ارتباط با جنس مخالف داشته تا به حال نتوانسته بود با دختری ارتباط برقرار کند تا اینکه به صورت کاملا اتفاقی با سحر، دختر یکی یکدانه همسایه بالاییشان آشنا شده و بعد از مدت ها تلاش، سحر توانست او را راضی کند که به خانه شان بیاید.

– گُه گُه گُه بگیرن این شانسو، بابات منو می کشه، آبروم جلوی همه می ره، تازه امروز قرار بود تا ساعت ۵ برم اونجا مدارکمو بدم، لعنت به این شانس.

سعید پدرش را در بچه گی از دست داده.او بعد از مدت ها جستجو برای پیدا کردن کار توانسته بود در شرکتی استخدام شود و قرار بوده امروز برای تکمیل کارهای نهاییش به دفتر شرکت برود.

: تو همش به فکر خودتی، منم آبروم می ره، واسه یه دختر خیلی سخت تره، تازه باید قرصامم بخورم، یکم یکم داره دیر می شه.

سحر بر اثر یک بیماری مادر زادی مجبور است هر روز سر ساعت قرصهای قلبش را بخورد. او آخرین باری که یک ربع دیرتر قرصهایش را خورده بود، دو روز کامل را در C.C.U  به سر برد. این مشکل هنگامی که او در شرایط عصبی قرار می گیرد و یا استرس به او وارد می شود حادتر وخطرناک تر نیز می شود.

– ساعت چهاره، قسم می خورم اگه تا یه ربع دیگه درو باز نکنی می شکونمش.

: یعنی چی که درو باز کنم؟ مگه دست منه؟نمیذارم این کارو بکنی.

– تو کلیدو پیدا نکن می بینی چه جوری می شکونمش.

: مگه دست منه که پیداش کنم، درو بشکونی به بابام چی بگم، بگم یهویی سوپرمن شدم و زدم درو خورد کردم!

سحر در خانواده ای سنتی و متعصب زندگی می کند. تنها دختر خانواده است و هفت برادر دارد. او که در ازدواج اولش شکست خورده، بعد از آشنایی با سعید سعی می کرد خودش را از وضعیت بدی که در آن گیر کرده نجات بدهد و هر طور شده او را وابسته خودش بکند.

وقتی سحر توانست سعید را راضی کند که به خانه شان بیاید، بهترین لباس هایش را پوشید و بعد از کمی گپ زدن آنها به اتاق سحر رفتند، اما بعد اینکه آنها کارشان را انجام دادند در اتاق به طور عجیبی بسته شد.

سعید که بعد از اولین تجربه خود در شرایط بدی قرار گرفته شدیدا عصبی شده و احتیاج به استراحت دارد،او اصلا روی رفتار و حرفهایش کنترل ندارد.

– گه گُه گُه بگیرن، تو خودت از عمد درو قفل کردی، من می دونم تمام اینا نقشست که آبروی منو ببری.

: تو که دیدی، من فقط در رو بستم، اما قفلش نکردم، اصلا کلیدم کجا بوده که بخوام قفلش کنم.

– خب اگه نقشه ای تو سرت نبوده چرا این در لعنتی رو بستی که این گند به بار بیاد.

سحر برای اولین بار بعد از قفل شدن در دست از جست و جو برداشت، آرام آب دهانش را قورت داد و توی چشم های سعید زل زد.

: سعید، اصلا دوست ندارم اگه یکی اومد تو خونه، منو لخت تو بغلِ تو ببینه، عزیزم می فهمی که چی می گم.

بعد از گفتن این جمله توسط سحر، سعید آرام روی تخت نشست و او خودش را توی بغل سعید انداخت و شروع به گریه کردن کرد.

: من یه دخترم، اگه بابام منو تو این وضعیت ببینه، همه چی برام جهنم می شه، قرصای قلبمم که هنوز نخوردم، تو که می دونی امشب مهمونی دعوتمو باید برم خرید، تو اصلا شرایط منو در نظر نمی گیری، آخه من چرا باید درو قفل کرده باشم؟

– بالاخره ما باید یه کاری بکنیم، من می گم بیا از پنجره بپریم تو تراس خونه ما، از اونجا هم بریم بیرون.

: از اونجا کجا بریم؟ من که کلید خونه رو ندارم که بتونم برگردم خونه، لباسای بیرونمم تو اتاق نیستن که بپوشمشون.

– خب تو نمی تونی بیای، من که می تونم برم، اینجوری هم واسه تو بد نمی شه هم من به کارم می رسم و این مشکل لعنتی هم حل می شه.

سعید برای اولین بار چشمش به خرمگس کنار پنجره افتاد و کمی آرام شد. با انگشت توری پنجره را پاره کرد و سعی کرد آن را از آنجا فراری دهد.از پنجره به پایین نگاه کرد و سرش گیج رفت.

: ببین تو که پرنده نیستی این همه راهو رو هوا بری، خیلی خطرناکه، امکان داره بیوفتی

– گُه بگیرن این شانسو، اصلا اگه قرار باشه آدم بد بیاره از همه جا واسش میاد، اون از اینکه منو زوری دعوت کردی خونتو بعد معلوم شد که پریودی، اینم از این در بد مصب که قفل شده و معلوم نیست باید چه غلطی بکنیم.

: تقصیر من که نیست، قرار بود دو روز دیگه بشم، نمی دونم چرا همش عقب جلو می شه، باید برم دکتر

– من درو می شکونم، هیچ راه دیگه ای نداریم

: من که سعی کردم جور دیگه واست جبران کنم، سعید از من راضی نبودی؟ برات خوب نبودم سعید؟

– تویِ این اتاق لعنتیت، میله ای، چیزی پیدا نمی شه؟

: شما پسرا همتون عین همید، چیه، انقد زود دلتو زدم؟

– این که لای در نمی ره، یه فشار بدم شکسته، الان بابات می آد پاشو یه کاری بکن.

: تو خیلی پستی سعید، همش به فکر خودتی.

– پاشو، الان وقت این حرفا نیست، زیاد وقت نداریم.

: من کمکت نمی کنم، اگه هم بابام بیاد می گم تو زوری اومدی تو خونه و درو قفل کردی، منم به خاطر اینکه آبرومون پیش همسایه ها نره داد و بیداد راه ننداختم.

– چی…؟ تو این کارو نمی کنی؟

: چرا این کار رو می کنم، شما پسرا از این بدتراش حقتونه.

– نه، نه، امکان نداره بابات حرفتو باور کنه!

: مطمئن باش بابام این شرایط رو ببینه مجبور می شه حرف منو باور کنه، من بابام رو می شناسم…

سعید برای چند لحظه به حرف هایی که زده شده بود و اتفاق هایی که افتاده بودند و قرار بود بیفتند فکر کرد و خیلی سریع به این نتیجه رسید که در این شرایط جزء پنج بدبخت برتر دنیا به حساب می آید.

اگر سحر حرفی که گفته بود می زند را، به پدرش می گفت. یا باید خودش را می کشت و یا اینکه همان فردا صبح سحر را به عقد دائم خود در می آورد و یک دست و پایش را هم مهر او می کرد.

– عزیزِ دلم کی گفته که از تو راضی نبودم، تو بهترین دختری هستی که من تو تمام زندگیم دیدم، تو عالی بودی، مطمئنم که این بهترین تجربه من تو زندگیم می شه، تو یه زن کامل و دوست داشتنی هستی، من دوست دارم، تو که می دونی من طاقت گریه کردنتو ندارم، تو رو خدا گریه نکن، بجای این حرفا بیا یه فکری بکنیم، تو که دوست نداری منو تا یه ربع دیگه زیر مشت و لگدای بابات ببینی که دارم التماسش می کنم که نکشتم، تازه خودتم از مهمونیت می افتی، منم کارمو از دست می دم، قرصاتم نمی رسی بخوری، اصلا وقتی تو، توی عادت ماهانت هستی نباید زیاد فشار عصبی بهت وارد بشه، ببین سحر جان تو الان از دست من ناراحتی، حقم داری من یکم عصبان

 

۶ دیدگاه

  1. ((فردبن))

    03/19/2009, 09:06 ب.ظ

    خسته نباشی سینا جان،حرف نداشت!
    از اسم داستان بگیر تاااااااااااااا این پایان بندی فوق العاده!شب عیدی کیف کردم!
    امیدوارم روز به روز موفق تر از قبل باشی…

  2. سعيد محمدي

    03/20/2009, 04:51 ب.ظ

    مرسی سینا بابت داستان خوبت
    چند ساعت بعد از سال تحویل مسخره‌ی عید مسخره
    با حال و هوای مسخره تر، جدا روحم شاد شد
    خوب بود واقعا. دیالوگهای دختر تو بعضی جا ها فوقالعاده بود
    فقط انقد ایراد تایپی پسر یکم دقت کن

  3. الهام میزبان

    03/30/2009, 10:16 ق.ظ

    خوندمت
    حرفهام رو درباره سبک نوشتارت که تو وبت زدم پس می گیریم
    این داستان کلا سبکش متفاوت بود
    پایان بندی اش خیلی خوب بود
    من واقعا خوشم اومد
    ممنون

  4. مرضیه ترکمانی

    04/03/2009, 01:51 ب.ظ

    خوندم.لذت بردم.کار متفاوتی از آقای حشمدار بود.پایان بندی عجیبی بود.شاید منتظرش نبودم.یعنی من شیطنت بیشتری رو انتظار داشتم.وفتی یه داستان رو نقد می کنی داری یه فراخوان می دی که اگه من بودم اینطور و اونطور می نوشتم..اما..مهم اینه که من نبودم…

  5. سیامک فارسی

    04/23/2009, 12:53 ق.ظ

    بهترین و عمیقترین قسمت طنز این نوشته، توی مسخره کردن فرمه. تو ابتدای داستان که چند بار پشت سرهم یه دیالوگ میاری که خواننده بهش به عنوان یه کلید یا سرنخ نگاه می‌کنه اما بلافاصله بعدش توضیح میدی که قضیه چیه. از این خیلی خوشم اومد. در جزییات ضعف داره. مثل تکرار اینکه سعید با خودش فکر کرد بدبخت‌ترین آدم دنیاست. راستش برخلاف خانم ترکمانی، با توجه به طنزی که تو فرم در ابتدای متن داشتی، انتظار همچین پایانی رو داشتم اما قضیه تف انداختن و ترس دختر، باعث شد یکم از این فکر منجرف بشم که از این بابت کاملاً از شما متشکرم آقای حشمدار. به هر حال اینکه آدم مطمئن باشه داستانی که می‌خونه پایان خوش داره فرق می‌کنه با اینکه آدم مطمئن نباشه داستانی که می‌خونه پایانی خوش داره.