مال کی ؟

, , ۱ دیدگاه

 

از تخت پایین می‌آیم. پای چپم را بلند می‌کنم. سوسکی زیر آن له شده‌ است. به طرف یخچال می‌روم. از سوسک ها متنفرم. یک قطره‌ی درشت عرق روی پشتم می‌لغزد. می‌خزد. از سوسک ها متنفرم. درِ یخچال را باز می‌کنم. این که یخچال آزمایشگاه نیست. پس چرا پر است از لوله‌های آزمایش و سوسک های قهوه‌ای حمام؟ با شاخکهای دراز. توی همه خون:‌ مالکی. ۲ سی‌سی. لخته ته‌نشین شده‌است. مایع زرد رنگ سرم رویش مانده‌است. به لوله‌ی آزمایش نگاه می‌کنم. چقدر از سوسکها بیزارم. مالکی. ۲ سی‌سی. آن تو ایستاده‌ام. تمام قد. صورتم را به دیواره‌ی لوله‌ی آزمایش چسبانده‌ام. دستهایم را دو طرف سرم گذاشته‌ام به شیشه. دماغم پخش شده‌است. بـرّوبر خودم را نگاه می‌کنم:‌ از توی اتاق توی یخچال و از توی یخچال توی اتاق. با لوله می‌روم توی دستگاه سانتریفیوژ. همین‌جور می‌چرخم. هی همین‌جور می‌چرخم: ما ۲ کی ۲ ل ما کی کی کی کـی کــی… سرم گیج می‌زند. دستهایم را از دیواره‌ی شیشه برمی‌دارم. یک سوسک می‌خواهد بیاید بیرون که در یخچال را می‌بندم. همانجور می‌ایستم رو به یخچال. کف پای چپم مورمور می‌شود. در یخچال را باز می‌کنم. شیشه‌‌ی آب را بر‌می‌دارم. برمی‌گردم روی تخت. از صدای ریختن آب توی لیوان خوشم می‌آید. چشم هایم را می‌بندم. سعید روی شکم خوابیده. متکایش را گرفته توی بغلش. نفس کشداری می‌کشم. چه بوی تندی. سر ِ شب هم که آمد خانه همین را بهش گفتم. گفتم:«این یکی جنده است؟» همانجور که داشت لباسهایش را در می‌آورد گفت:‌«‌اونی که با جنده‌ها می‌خوابه باباته»

صیغه‌ای ِ بابام که حامله شد، به مادرم گفتم ‌من یک روز هم زن کسی که بهم خیانت کند نمی‌مانم. نابود می‌شوم. سعید می‌غلتد روی شانه‌ی چپ. نگاهش می‌کنم. همه‌ی دوست‌دخترهایش توی آزمایشگاه کار می‌کنند. فقط هم تست حاملگی می‌گیرند. نگاهش می‌کنم. گرمم شده‌است. می‌روم نزدیکش. تکانش می‌دهم. دستم را روی شانه‌اش می‌گذارم و صدایش می‌زنم. بیدار نمی‌شود. محکم‌تر تکانش می‌دهم. صدایش می‌زنم. تکان نمی‌خورد. متکایش را از لای زانوهایش می‌‍‌کشم بیرون. همانجور با چشمهای بسته می‌گوید:‌هوم… می‌گویم:‌سعید. چشمهایش را باز نمی‌کند:‌ها… می‌گویم:‌درست است که تو هر شب یکی توی بغلت داری، ولی خب من هم که روزه‌اش را نگرفته‌ام. بیدار شو. می‌گوید:‌بگذار برای یک وقت دیگر. تکانش می‌دهم:‌نه که هر شب می‌آیی خانه. حالا یک شب هم که آمده‌ای کپه‌ی مرگت را گذاشته‌ای. پاشو! می‌گوید:‌مگر نمی‌بینی خوابیده‌ام. شانه‌اش را محکم تکان می‌دهم: خوابیده‌ای که خوابیده‌ای. حالا باید بیدار بشوی. چشمهایش را باز کرده ‌است. شیفت صبح که بودیم مادرم هی می‌آمد صدایمان می‌زد. خودش که زورش نمی‌رسید، بابا را می‌فرستاد. یک داد می‌زد. توی تشکمان میخکوب می‌شدیم. بعد همانجور نشسته خوابمان می‌برد. مادر می‌آمد می‌نشست کنارمان. شانه‌مان را می‌گرفت هی تکان می‌داد. دست آخر چشم هایمان را باز می‌کردیم. دلت می‌خواست گریه کنی. چشمهای آدم همانجور که داشت دوباره روی هم می‌افتاد، التماس می‌کرد: فقط پنج‌ دقیقه‌ی دیگر. می‌گویم: پاشو. زودباش. سرش را به طرف من برمی‌گرداند:‌ به‌خدا خیلی خسته‌ام. می‌گویم: نباش. دستش را دراز می‌کند که بازویم را بگیرد. دستش را کنار می‌زنم: این‌جوری به درد عمّه‌ات می‌خورد. اعتراض می‌کند: ‌اِ… می‌گویم:‌ پاشو برو دوش بگیر این بو برود. می‌گوید: لباسم را درمی‌آورم. می‌گویم:‌تنت بو می‌دهد. باید بروی بشوری. لبه‌ی تخت می‌نشیند. صورتش را توی دستهایش می‌گیرد. لیوان آب را می‌ریزم روی گردنش. یک‌دفعه صاف می‌شود. می‌گویم: پاشو. خوابت پرید. پاشو. باز نگاهم می‌کند. هلش می‌دهم: زود باش صبح شد. می‌گوید: به‌خدا من صبح زود یک قرار مهم دارم. دستش را می‌کشم می‌برمش سمت حمام: نداشته باش. در را باز می‌کنم. هلش می‌دهم آن‌‌تو: تمیز خودت را بشور. اگر باز بو بدهی باید دوباره بروی بشوری. در را می‌بندم. کشوی لباسهای زیرش را می‌کشم بیرون. یک زیرپوش برمی‌دارم: لایش صدتا سوسک می‌لولند. نفسم تنگ می‌شود. چشم هایم را می‌بندم و باز می‌کنم. یک شورت هم می‌گذارم رویش. هر دو را می‌گذارم لای روبدوشامبرش. می‌برم پشت در حمام. با انگشت می‌زنم به شیشه:‌ حوله‌ات را آوردم. بخار گرفته. از شیشه پیدا نیست. صدای آب می‌آید. می‌گویم: نخوابی ها. می‌گوید: خب تو هم بیا همین تو… همانجا می‌گذارمشان:‌نه. این‌جوری بعدش سرما می‌خورم… خوب بشور. زود بیا. می‌روم توی اتاق خواب. جلوی آینه. رژ قرمزم را پیدا می‌کنم. همینجور نگاهش می‌کنم. قرمزی‌هایش می‌روند پایین. بالای لوله‌اش مایع زردرنگی می‌ماند. مالکی. ۲ سی‌سی. می‌روم توی هال. روی کاناپه می‌نشینم. چراغها خاموش است. تهِ رژ را می‌چرخانم. هی می‌رود بالا. هی پایین. صدای شرشر آب می‌آید. میز را می‌کشم جلو. سر رژ را می‌کشم بالا. روی شیشه‌ی میز می‌نویسم:‌ اگر بیدارم کنی سگ می‌شوم. کوسن را می‌گذارم زیر سرم و می‌خوابم.   

 

یک دیدگاه

  1. علیرضا

    04/09/2009, 01:21 ق.ظ

    خیلی خوب بود. سبک نویسندگی و تداعی معانی و برخورد مشوش صحنه ها واقعا جای تبریک دارد.

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد