ایرانی کلای ایرانی بخر

, , ۳ دیدگاه

پیرمرد از اتاق پرو تنها بیرون آمد فروشنده گفت:

: «چی شد آقای محترم؟ پسند کردین؟»

– «نه»

پیرمرد آرام از بین جمعیت گذشت. باد سرد به صورتش می خورد و چشم هایش مدام پر از اشک می شد. از جلوی سکوهای مختلف رد شد که آدم هایی روی آن بودند و فروشندگانی آن ها را به زبان های مختلف تبلیغ می کردند. چند نفر هم در صف پشت سکو ایستاده بودند تا به نوبت روی سکو بروند. کنار یکی از سکوها که خلوت تر بود ایستاد. فروشنده به زبان انگلیسی صحبت می کرد:

: «این یکیو ببین جیل! موهای طلایی و بهترین رنگ چشمی که تا حالا دیدی!»

– «اوه! وایسا از نزدیک ببینم، وای هوانگ! خدای من آره، همه رنگی می شه توش دید سبز، قهوه ای، خاکستری حتی وایسا ببینم یه کمم سورمه ای…»

: «می بینی معرکه نیست؟! حالا وایسا تا سطح معلوماتشو بهت بگم: لیسانس فلسفه از دانشگاه هاروارد!!!»

– «وای… چه فوق العاده!»

: «آره! دقیقا مناسب خانومایی که زیاد به مجالس روشنفکری می رن…»

– «دقیقا! یادمه یه دوستی داشتم که همیشه دوست داشت یکی از اینا داشته باشه که به بچه اش چیز یاد بده»

: «اوه! آره کاربرد خیلی خوبیه. جیل، مطمئنم که دوستت از این تیپ خوشش میاد. مخصوصا که کار با کامپیوترشم عالیه. قیمت مناسبی هم داره. این همه کاربرد متفاوت فقط در ازای ۵۰۰ تا. کسی از خانوما و آقایون نخواست؟»

مرد جلو رفت و اشاره ای کرد:

: «بله آقا؟ تست؟ این یکی از شانس شما تست هم داره. با خدمات عالی پس از فروش. تا شش ماه هر وقت راضی نبودین می تونین پسش بیارین. برای بحث های روشنفکری هم خیلی مناسبه. کادوش کنم یا لباس بهش بپوشونم؟»

پیرمرد گفت: «می خوام همین جا تستش کنم»

: «بله اتاق پرو اون طرفه.»

در اتاق پرو مرد موطلایی ایستاده بود. پیرمرد به او گفت:

– «ببینم نظرت راجع به نسبیت گرایی فرهنگی در اعلامیه های حقوق بشر چیه؟»

: «من فکر می کنم این درست نیست که این مقولات فلسفی رو به حقوق بشر ربط بدیم. از طرفی این کار ملت ها رو زیر دست دولت ها می اندازه. به نظرم نسبیت فرهنگی چیز جالبیه اما نمی دونم آیا تسرّی اش به حقوق بشر کار درستیه یا نه. من به تفکیک تئوری و عمل به شدت معتقدم»

کمی بعد پیرمرد به تنهایی از اتاق پرو بیرون آمد. خواست تا جلوی سکویی که از همه شلوغ تر بود بایستد امّا فشار جمعیت او را به سمت سکویی راند که یک زن و مرد فرانسوی زنی مومشکی را روی آن می فروختند:

: «این بهترین جنسمونه! باور کنین خانوما و آقایون که این بهترین چیزیه که از صبح تا حالا حراج کردیم. بیا این جا رو نگاه کن نادیا، ببین چه اندام قشنگی داره»

– «اوه آره! خدای من بهترین اندامیه که تا به حال دیدم عین مانکن هاست»

: «آره اما نکته این جاست که مانکن ها معمولا زیادی لاغرن در ضمن کار و روابط گستردشون آدمو ناراحت می کنه؛ ولی این یکی هم اندام مانکنا رو داره هم دردسر اونا رو نداره»

– «اوه آره تا حالا به این نکته توجه نکرده بودم. جون می ده واسه آقایون خوش سلیقه مخصوصا اونایی که به مهمونی رفتن عادت دارن.»

: «آره نادیا، و برای خیاط ها که می تونن هنر دستشونو به بهترین وجه به مشتری هاشون ارائه بدن.»

– «وای چه خارق العاده!»

: «بیا به این موهای پر پشت نگاه کن. عالی نیست؟»

– «وای خدای من فوق العاده است! تا حالا موهای به این پر پشتی ندیده بودم.»

: «واسه آرایشگری فوق العاده نیست؟ اینم یکی دیگه از کاربردای این یکی. غیر از اینا یه کتاب راهنما هم همراهش می دیم که انواع کاربردای خارق العادشو توش نوشته.»

– «وای… این طوری دیگه لازم نیست کسی وقتشو تو پیدا کردن فواید و کشف استعداد و این حرفا تلف کنه»

: «آره ما این کار وقت گیر و پرزحمتو به جای اونا انجام می دیم. حالا گوش کن این هم آشپز ماهریه هم یه هنرمند خوب»

– «یعنی چطور؟»

: «یعنی انواع هنرهای خیاطی و آشپزی و گلدوزی رو داره»

– «وای خدای من! چه همدم خوبی می تونه واسه یه خانوم خونه دار باشه»

: «بله! و یه معلم خوب برای دختر خانومای جوون.»

– «و شاید واسه آقایون مجرّدی که هنوز ایده آلشونو پیدا نکردن.»

: «بله نادیا! مخصوصا که همراهش یه سری کامل لباس شب، حوله ی حمام و لوازم آرایش هدیه داده می شه. و اینا همه اش فقط ۱۰۰۰ تاست!»

– «وای چه خوب. اگه فروشنده نبودم حتما می خریدمش!»

: «ها ها نادیا چه بامزه… خب کسی از خانوما و آقایون این جنسو نمی خواد؟»

پیرمرد تکانی به خودش داد. و جلو رفت و گفت:

– «عذر می خوام آقا امکانش هست که اینو تست کنم؟»

: «بله اما باید بگم که اگر باهاش …داشتین وخواستین پسش بدین فقط نصف قیمت بهتون پرداخت می شه چون این یکی باکره است. ازون جنسای فابریک ماست همین جا هم به دنیا اومده»

– «اوه آره… چه خوب! اما فعلا چنین قصدی ندارم… کجا می شه باهاش حرف زد؟»

: «اوه شما روشنفکرین؟»

– «نه! فقط می خوام مطمئن شم که ایرادی…»

: «نه آقای محترم! مطمئن باشین که همه ی اینا از نظر استانداردهای گفتاری چک می شن.»

– «نه! گفتارش مهم نیست. نمی خوام ایراد شنوایی داشته باشه می دونین جسارت نباشه ولی من تو این بازارا خیلی ضرر کردم.»

: «اوه نه مطمئن باشین در هر صورت امتحانش مجانیه. اون پشت اتاق پرو هست. می خواین برای امتحان لباس تنش کنیم؟»

– «نه! می خوام هدیه اش بدم. آخر از همه کادوش کنین الآن نه»

پیرمرد با زن به اتاق پرو رفت و به فارسی گفت:

– «تو واقعا موهات مشکیه یا رنگ کردی؟»

: «نه مشکیه آقا»

– «خوبه! پسرم فرزاد که می خوام تو رو بهش کادو بدم مو مشکی دوست داره. وایسا چک کنم.»

موهای او را از ریشه در دست گرفت و به سمت بالا کشید:

– «نه انگار ریششم مشکیه! بگو آ»

: «آآآآآ…»

– «خوبه دندوناتم سالمه. دندون عقلم نداری… چند سالته؟»

: «۱۹»

– «خوبه. ما قدیما که بچّه بودیم تو ایران مسواک این طوری نبود یه سری چوبای مسواک بود ازونا می زدیم.»

: «بله بله یادمه»

– «اما گاهی مصیبت بود. پیاز که می خوردیم منظورمه. اون موقع هم جوون بودیم دوست نداشتین بو بدیم. بابا خدا بیامرز می گفت: پیاز مثل نمک سفره است نمی شه با غذا نباشه»

: «بله بله واقعا هم می چسبه با بعضی چیزا»

– «آره مثل قورمه سبزی. اصلا با پیاز معرکه میشه»

: «واقعا همین طوره»

– «ای وای جوونی کجایی که یادت بخیر! بعدا که یه ذره بزرگتر شدیم پنج شنبه ها نمی ذاشتیم آقام پیاز بیاره. آخه با ماشین دودی می رفتیم شابدوالعظیم. واسمون این جور بوها افت داشت هرچند دیگه مسواک در اومده بود.»

: «بله ماشین دودی هم خیلی خوب بود. هر چند آروم می رفت ولی صفا داشت.»

– «جدّا جدّا… یادته مردم می رفتن رو سقفش راه می رفتن؟»

: «بله بله چقدر خطرناک بود ولی دیدنی هم بود.»

– «آره واقعا… یادش بخیر»

زن جابجا شد و از زیر نیمکتی که روی آن نشسته بود پیازی در آورد. پبرمرد از ته دل خندید و پوست رویش را کند و آن را گاز زد. اشک از چشمانش جاری شده بود:

– «وای وای جوونی! بوی بابام خدا بیامرزو می ده»

اشک در چشمان زن هم حلقه زد. پیاز را از پیرمرد گرفت و به دندان کشید. پیرمرد گفت:

– «یادته شبای جمعه آقام می رفت مسجد دعا؟ می خواست منو هم با خودش ببره به خاطر همین من غروب نشده می زدم بیرون. تا فردا صبحم آفتابی نمی شدم»

: آره فرداشم ازش یه کتک مفصل می خوردین»

– «آخ آخ آره…»

گاز دیگری به پیاز زد. و دوباره آن را به زن پس داد.

– «خدا بیامرزدش چه دست سنگینی هم داشت!»

: «بله یه دفعه که کتکتون زد مادرتون تا دو هفته داشت به جاش دوا می زد.»

– «آره تا چند روز دمرو می خوابیدم… اون موقع هم این طوری بود مثل الآن نبود که من دست هم رو فرزادم بلند نکردم. خدا بیامرزدش پدر خوبی بود.»

: «خدابیامرزدشون. هر چی خاک ایشون بود بقای شما باشه»

– «ممنونم. سلامت باشین»

: «دنیا که وفا نداره. همین خاطره اش می مونه.»

– «بله جدّا همین طوره»

پیاز نیم خورده را به دست زن داد و دستش را رفت و اشک ریزان به بیرون اتاق پرو رفتند فروشنده به فرانسه گفت: «خوب بود؟»

پیرمرد به فارسی گفت: «عالی بود!»

دست زن را نوازش کرد و به طرف اتاق بسته بندی هدایت کرد و گفت:

– «بهش لباس بپوشونین. چادر چیت گلدار!»

زن بعد از چند دقیقه با چادر چیت بیرون آمد. بعد دست مرد را گرفت و با هم به طرف فروشنده ها رفتند. پیرمرد به فرانسه گفت:

– «هیچ چی جنس وطنی نمی شه»

دو فروشنده، زن را برای اعلام نهایی به بالای سکو بردند و نادیا گفت:

: «خب می شه گفت در دوران جهانی سازی اقتصاد، یکی از راه های حفظ پلورالیسم فرهنگی خرید کالای وطنیه. این کار کمک زیادی می تونه به حفظ هویت شما و بچه های جوونتون بکنه. حالا ببینم کدوم میهن پرست دیگه ای این زن گینه ای رو می خواد؟»

 

۳ دیدگاه

  1. سید مهدی موسوی

    02/26/2009, 04:14 ق.ظ

    آناهیتا اوستایی
    هیچ وقت باورم نمی شد بتوانم دختری مثل او
    و با اخلاق و شخصیت او را اینقدر دوست داشته باشم
    و تنها چیزی که این را ممکن کرده است
    استعداد
    و پشتکار بالای او است
    گاهی کم کاری می کند
    ولی برای من همیشه شاگرد نمونه است
    ادبیات برایش دغدغه است
    و پر از استعداد و فکر تازه…
    خدا کند که همیشه همینجور باشد
    همیشه داستان هایش را دوست دارم
    و با لذتی عجیب می خوانم…

    پاسخ
  2. ماشاتوکی

    04/06/2009, 12:09 ب.ظ

    آقای موسوی حق داشتن بگن فقط داستان بنویس چون واقعا تو این مدیوم خودتون رو خوب نشون دادین . فضاسازی کم بود . Ending دچار کلی گویی شده بود و اینکه مدت هاست یک نوول برایم تصویر نمیسازد البته این یک داستان کوتاه بود نه ؟ ولی خوب ببخشید که میگویم تصویر نداشت.

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد