Man_rohi_sargardanam@yahoo.com

, , ۶ دیدگاه

ببینید این خیلی بی انصافیه، شما باید یک کمم به من حق بدید. از اوّلش که نمی شد فهمید چه جور آدمیه! یکی بود مثل بقیه، سر ساعت می اومد، سر ساعتم می رفت. خیلی هم مودب بود. می گفت دانشجو بوده و انصراف داده. من اولاش زیاد برام مهم نبود که راست می گه یا نه اما یه روز برگشت و گفت که منو دوست داره و می خواد که همیدیگه رو ببینیم. عکسش رو برام فرستاد، منم برا اینکه دلش رو نشکونم گفتم فعلا بیا اینترنتی با هم صحبت کنیم تا بیشتر با هم آشنا بشیم… اونم قبول کرد تا یدفعه ای یه روز فهمیدم که زنگ زده خونمون و با مامانم صحبت کرده… نه من بهش نداده بودم خودش پیدا کرده بود. می گفت تو مخابرات آشنا داشته… مامانم خیلی بد باهاش صحبت کرده بود. شب که اومد تو اینترنت گفت که اگه باز هم بهش جواب منفی بدم خودش رو می کشه و تو وصیت نامه می نویسه که من مقصر اصلی بودم اما فرداش که دوباره زنگ زده بود خونه با علی حسابی حرفش شده بود از اون به بعد بود که با ما و علی سر لج افتاد… علی بعد فوت پدرم، مرد خونه بودش و به خاطر همین خیلی نگران وضعیت ما بود… بله، اولا هر روز صد بار زنگ می زد خونه و مزاحم می شد هر چی هم فحش از علی می خورد به جاییش حساب نمی کرد… چرا اول علی رفت مخابرات شکایت کرد، اما اونا گفتن چون فقط از تلفن عمومی زنگ می زنه نمی شه شناساییش کرد… پیشنهاد علی بود که گفت چند روز باهاش خوب صحبت کنم بعد یه جایی باهاش قرار بذارم که بتونه گیرش بندازه، من چند روز باهاش خوب صحبت کردم، بازم تو اینترنت دیدمش، بعد هم باهاش توی یه جای خلوت قرار گذاشتم، اول فکر کردم قبول نمی کنه اما خیلی سریع قبول کرد انقدر هم خوشحال شد که مطمئن شدم حتما میادش… نه اصلا تعجب نکرد بهم گفت می دونسته که منم دوسش دارم… تو یه کوچه طرفای چهارراه طالقانی باهاش قرار گذاشتم، علی هم با یکی از دوستاش اومده بود و از دور مواظبم بودن… تا رسیدم سر قرار زنگ زد موبایلم… نمی دونم از کجا آورده بودش من ازش پرسیدم اما جوابمو نداد. خیلی هم عصبانی بود و داد میزد که منو می کشه… می گفت این دوتا پسره که باهات اومدن چی کارتن، از اون روز به بعد همه چی بدتر شد… آره، آخه نمی دونم چه جوری بگم.علی منو می زد اونم وقتی می فهمید خیلی عصبانی میشد… نمی دونم از کجا می فهمید، همه چی رو می دونست، می گفت از پشت مونیتور می تونه همه چی رو ببینه و بفهمه… قضیه ش خیلی مفصله، بعد از اینکه اون اتفاق قرار ملاقات پیش اومد هر جا می رفتم مثل سایه دنبالم بود. حضورش رو همه جا حس می کردم اما نمی تونستم ببینمش. شب هم وقتی مثل همیشه می اومد تو نت برام نزدیک ۲۰ تا عکس می فرستاد از همه جاهایی که اون روز رفته بودم… نه، به هیچ کی هیچی نگفتم، آخه خیلی ترسیده بودم، من اتاقم رو به خیابونه. طبقه اولم هستیم. بعضی شبا می اومد و وقتی من خواب بودم ازم عکس می گرفت. یه بارم علی اون عکسارو تو کامپیوتر دید و می خواست واقعا منو بکشه. من مطمئنم که اون بیماری اعصاب داره و اگه من بازم تو اون خونه برم بعید نیست که یه بلایی سرم بیاره… من خواستم عکس رو به پلیس نشون بدم اما علی نمی ذاشت می گفت ما تو محل آبرو داریم و می خواست خودش این مشکل رو حل کنه… اونم بی تاثیر نبود، این روزای آخر علی هر کاری می کرد که پیداش کنه، اما نمی شد! دیگه داشت دیوونه می شد… من فقط شبا تو اینترنت می دیدمش. ازش خیلی خواهش می کردم اما انگار دیگه این مشکل به من ربطی نداشت و شده بود یک داستان بین اون و علی که فقط باید یه برنده داشته باشه… بله من چند وقتی تو بیمارستان بستری بودم اما این مال ۳ سال گذشته است و هیچ ربطی به این قضیه نداره… آره درسته اما بعد اینکه من مرخص شدم دکترها  گفتن که من کاملا خوب شدم… بله بله من بهش می گفتم اما اون می گفت دوسم داره… مشکلش با علی از وقتی دیگه خیلی بالا گرفت که داداش دوست علی اومد خواستگاریم… باور کنید نمی دونم اینا رو از کجا می فهمید همه رو دیوونه کرده بود… انگار مثل یه روح همه جا می تونست باشه، من که دیگه باورم شده بود که همیشه همرامه، هر کی دیگه هم بود باورش می شد… زنگ زده بود موبایل علی، تهدیدش کرده بود که می کشدش… نه، به منم گفت که تصمیم گرفته علی رو بکشه اما من باورم نشده بود… چرا احتمالش رو می دادم اما کاری از دستم بر نمی اومد، من یه دختر ضعیف بدبختم که از همون بچگی پدر بالا سرم نبوده، از یه طرف علی تهدیدم می کرد که قضیه ناموسیه و هیچ ربطی به پلیس نداره و اگه پلیس بفهمه همه خونه و زندگی رو آتیش می زنه و از یه طرفم اون… یه روز عصر به من زنگ زد و گفت که علی رو با چاقو زده! به من گفت که باید زود تر فرار کنیم وگرنه من رو هم می کشه من خیلی ترسیده بودم. از خونه که اومدم بیرون با یه ماشین پیچید جلوم. من دیگه بعد از اون چیزی یادم نمی یاد تا موقعی که تو خونه ش به هوش اومدم… از صدای تق وتق دکمه های کیبورد می شد فهمید که دوباره داره چت می کنه، می گفت همین یه تفریح رو تو زندگی داره… نه من نمی دونستم که کجام، فقط از روی صدای کیبورد فهمیدم که دوباره پشت کامپیوتر نشسته، تمام مدت هم چشمام بسته بود… نه نه جواب پزشکی قانونی هم هستش، حتی یه بارم دستش به من نخورد، می شست جلوم و شروع می کرد باهام حرف زدن، می گفت چشای خودش رو هم می بنده، می گفت به چت کردن با من عادت کرده و دوست نداره موقع حرف زدن همیدیگرو ببینیم… یه روز اومد و گفت می خواد ولم کنه، منم ازش هیچی نپرسیدم، وقتی به هوش اومدم دیدم تو بیمارستانم، مردم وسط خیابون پیدام کرده بودن…علی حالش بهتر شده بود وقتی هم که جوابیه پزشکی قانونی رو دید، بعد یه مدت تونست قضیه رو فراموش کنه… نه نه دیگه هیچ وقت ازش خبری نشد، هیچ وقت! پلیسا خیلی سعی کردن ردّی ازش پیدا کنن اما به هیچ جایی نرسیدن. هنوزم که چند سال از اون موضوع میگذره وقتی شبا تو اتاق هستم و چشممامو می بندم که بخوابم حس می کنم اونم با چشای بسته جلوم نشسته و داره باهام صحبت می کنه؛ یا شاید پشت پنجره وایساده و داره ازم عکس می گیره…

 

۶ دیدگاه

  1. سید مهدی موسوی

    02/26/2009, 04:00 ق.ظ

    سینا
    پسر خوب و خسته ی این روزها
    خودش اگر شعرهای روز اولش یادش بیاید
    و داستان ها و تجربه های بازیگری امروزش
    می فهمد که دنیا
    جایی برای تسلیم شدن و غصه خوردن نیست
    به هر بهانه ای…
    سینا باید جلو برود
    کسی که تمام زندگی اش را وقف ادبیات کرده
    از چه می ترسد؟
    اگر مهدی موسوی کسی را دوست داشت و پشتش بود
    از چه باید بترسد؟

    پاسخ
  2. saeed mohamadi

    03/05/2009, 11:36 ب.ظ

    سینا داستانتو باز هم خوندم و باز هم…
    از داستان خوشم اومد
    البته نظرمو قبلا دادم
    و سر جزئیات بحث کردیم
    اما خوب بود و روز به روز هم بهتر میشه.
    الان در وضعیتی نیستم که حرفهای استاد و تکرار کنم
    اما به حرفهاش گوش کن.
    بزودی می‌بینمت

    پاسخ
  3. رضا کاظمی

    03/06/2009, 06:40 ب.ظ

    خیلی خوبه پسر. اگه دست من بود دوز توهم و وحشتش رو بالا می بردم. ولی همینش هم عالیه. دمت گرم.حال کردم.

    پاسخ
  4. مرضيه تركماني

    03/18/2009, 12:15 ب.ظ

    داستان خوب و متفاوتی از آقای حشمدار خوندم،کاش یه اسم بهتر براش انتخاب می کرد.این یه پیشنهاد اما به قول آقای کاظمی : اگه دست من بود…
    دلیل پیشنهادم اینه که این اسم داستان رو لو می ده ،همینطور جمله ای که در واقع توی پرانتز راجع به اینکه علی مرد خونه بعد پدر فوت شده است، اضافه بود چون پر واضح بود که اینطوره و اگر وضوحی نداشت هم چه بهتر..خواننده بر داشتهای گیج خودش رو می داشت و حالش بیشتر بود.
    به امید موفقیت بیشتر ایشون.

    پاسخ
  5. امين

    04/11/2009, 02:58 ب.ظ

    خیلی عالی بود پسر.
    میدونی که توی شعر خیلی سرم نمیشه، ولی با داستان خیلی خوب ارتباط برقرار میکنم. از این داستانت بسیار لذت بردم.

    پاسخ
  6. ابوالفضل

    09/04/2010, 12:33 ق.ظ

    سلام
    داستان شما خوب با آدم ارتباط برقرار میکنه…
    اما میتونست بهتر از این باشه.

    پاسخ

ارسال پاسخ به مرضيه تركماني

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد