حالای همیشه

, , ۲ دیدگاه

بشقاب مورچه را از روی میز برمی‌دارم. می‌گویم: «صدبار گفتم حسن! شب که چیزی کوفتت می‌کنی بشقابشو از رو میز بردار. زندگیمو مورچه برداشت» اعتنا نمی‌کند. نشسته است روی زمین. دوست دارد هراز چندگاهی بنشیند از آیات کتاب تعبیرهای جدید در بیاورد. می‌خواند: «و النجم و الشجر یسجدان» می‌گوید: «یعنی که در واقع سر درخت همان ریشه‌اش است. چون که سجده باید رو به زمین باشد. از زمانش هم پیداست که فعل به صورت مستمر و دائمی است. حالا اگر من بخواهم فعل را استمرار بدهم باید اینجوری باشم:…» و وارونه روی دو تا دستش می‌ایستد. بلوزش می‌افتد روی گردنش. می‌گوید: «و الحسن یسجدان» ادامه می‌دهد: «تازه من اینطوری عام می‌شوم» مکث می‌کند: «ولی عوام نمی‌شوم» آنقدر همینطوری می‌ماند تا توی دهنش مزه‌ی خون می‌گیرد. صاف که می‌شود، پایش را می‌گذارد روی یک ردیف مورچه که از سفر توی بشقاب برمی‌گردند. می‌پرسد: «این‌ها همان‌هایی نیستند که دیروز لهشان کردم؟» بوی مورچه‌ی له شده قاطی می‌شود با بوی گوشت سوخته :‌غذایم ته گرفت! می‌روم توی آشپزخانه. پارچ روی میز تا نیمه پر آب است. خالیش می‌کنم توی قابلمه‌ی گوشت. جییـــززز صدا می‌کند. از پنجره‌ی حیاط‌ خلوت بیرون را نگاه می‌کنم. خورشید پیداست. کمی هم ابر این‌ور و آن‌ورش. آدم به خورشید نگاه می‌کند. ساعت ها و ساعت ها. به نظر می‌آید همینجور سرجایش مانده است. یک‌وقت می‌بینی که غروب شد. فکر می‌کنی که خورشید همانطور ثابت بوده. با اینکه می‌دانی دائم داشته جایش را عوض می‌کرده. آب توی قابلمه شروع کرده است به جوشیدن. ذره‌های پیاز داغ سوخته توی آب مثل مورچه می‌لولند و بالا و پایین می‌روند. درش را می‌گذارم. حسن توی هال روی کاناپه دراز کشیده و چرت می‌زند. دست‌نوشته‌هایش روی میز ولو شده. می‌روم توی اتاقم. پشت میز توالتم می‌نشینم. صد رنگ رژ لب را امتحان می‌کنم. حالا هیچ کدامشان را نمی‌خواهم. آنقدر می‌زنم و پاک می‌کنم که لبهایم از شکل می‌افتد و مرزشان گم می‌شود. شبیه مادرم می‌شوم. هفت ماه می‌شود که او را ندیده‌ام. از وقتی زن مردی شدم که قبل از من سه تا زن گرفته و طلاق داده بود. حسن عکس هیچ‌کدامشان را ندارد. اسمشان را هم نمی‌آورد. نه که بد بوده ‌باشند. فقط حالا دیگر نیستند. مادرم می‌گفت: «سگ هم اگر بود وفایش بیشتر از این بود» من گفتم: «موضوع این نیست، مسئله این است که در این لحظه فقط من اتفاق می‌افتم.» حالا دیگر زیاد به مادرم فکر نمی‌کنم. توی آینه، پشت سرم پیداست: دورتا دور اتاق و همه‌ی نامه‌های حسن که چسبانده‌امشان دور اتاق. حسن دوست ندارد. دوست دارد هر حرفی لحظه‌ی خودش را داشته ‌باشد. در حالای خودش باشد. نامه‌هایش را من نگه داشته‌ام. نوشته‌هایش را می‌نویسد، پاک‌نویس می‌کند، بعد هم می‌برد یک گوشه‌ای می‌سوزاندشان. بیشترشان را هیچ‌وقت نخوانده‌ام. یک‌وقت می‌بینی از یک جایی مثلاً از توی حمام یا هر جای دیگر بوی کاغذ سوخته می‌آید. اصلاً معلوم نیست. خودش می‌گوید بعضی وقت ها هم از کاغذهای سفیدش کفری می‌شود و می‌سوزاندشان. خنده‌ام می‌گیرد. توی خانه‌ی من همیشه بو می‌آید: بوی مورچه‌ی له شده، غذای ته گرفته، کاغذ سوخته. حسن تا وقتی دوستت دارد که مثل او فکر نکنی. هر چند نمی‌شود کسی با او باشد و دقیقا ً مشابه او نشود. همین است که از حالا می‌توانم حدس بزنم تا کی همسرش خواهم بود. حسن به این چیزها اهمیتی نمی‌دهد. او همیشه حتی وقتی در موقعیت خیلی خاصی هستیم، مثلاً می‌گوید: «الان دوستت دارم، الان خیلی دوستت دارم، الان دارم شیفته‌ات می‌شوم و…» پشت دستم می‌خارد،‌ مورچه‌ی کوچکی ست. «…الان دیوانه‌ات شدم» می‌روم روی تخت می‌نشینم و نامه‌ای را که صبح برایم نوشته روی دیوار می‌چسبانم: «برای همین جهان کوچک تو بود که جهات بودن در هیچ جهتی نسبت به تو اینطور افزون و معاوضه‌پذیر شد… حالا که اینها را می‌خوانی اگر دوستت بدارم و دوستم داشته باشی عاشقانه می‌فهمی، اگر دعوا کرده باشیم، قهرآمیز و برخورنده. با هر حس دیگری این جمله به افق دیگری می‌رود و چه بسا که هیچ کدام چنان نباشد که در آن لحظه که من می‌‌نوشتمش بود و چه بسا که در آن لحظه هیچ نبوده مگر هیچ» یک مورچه از روی دیوار رد می‌شود. یک چسب هم روی او می‌زنم: جاودانه می‌شود.

 

۲ دیدگاه

  1. سید مهدی موسوی

    02/26/2009, 04:18 ق.ظ

    زینب صابرپور
    و حالا دکتر صابرپور
    استاد ادبیات فارسی…
    شاگرد نمونه ی من
    کسی که حتی می خواستم کارگاه مشهد را بدهم او اداره کند
    که در زندگی اش کلا ۲۰ داستان نوشت
    و بعد ادبیات را بوسید و کنار گذاشت
    و برای من همین کافی ست
    همین ۲۰ تا
    که هر کدام در نوع خود از بهترین های داستان جوان ماست
    تنها مشکل خانم صابرپور
    این است
    که عاشق ادبیات نیست
    که…
    اما شاید مجبورش کردم دوباره بنویسد
    فقط به خاطر ادبیات…

    پاسخ
  2. علیزضا

    04/09/2009, 01:25 ق.ظ

    لذت بردم. این سبک نویسندگی و جریان شاعرانه آن عجیب به دلم نشست. مرسی

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد