پریزاد

, , ۲ دیدگاه

تیه 

 سه روز است که تب دارم و شب ها هذیان می گویم. از بعد ار ظهر چند بار بالا آورده ام. موتور را می اندازیم از پشت باغ کل عباس می رویم. سرم گیج می رود. پشت لباس پدرم را چنگ زده ام. بابا سرش را با دستمال بسته که باد به گوشهایش نخورد. صدای نفسش را نمی شنوم. تویوتای حوت دم در درمانگاه پارک است. بابا از روی موتور پیاده می شود و می رود طرف حیدر که کنار ماشین ایستاده و سیگار می کشد. دستهایش را به سرش می کوبد و می دود تو. لب باغچه می نشینم و بالا می آورم. حیدر سیگار را زیر پایش خاموش می کند و بلندم می کند. زیر بغلم را می گیرد و می رویم اتاق خانم دکتر که تا به حال با عینک ندیده بودمش. حتی روزی که آمده بود مدرسه و خواست از روی دفتر کلاسی صدایمان کند. 

خانم دکتر اشاره می کند برویم داخل اتاق بستری که سه تخت دارد. زیر پنجره می خواباندم و زانو را می گذارد روی تخت و رویم خم می شود و پنجره را باز می کند. بوی خوبی می دهد و بلوز زیر روپوشش صورتی است. نبضم را می گیرد و درجه را می گذارد زیر بغلم. فشارم را می گیرد. بعد دستم را می بندد و سرم می زند و بعد تویش آمپول خالی می کند و می گوید حالم که جا بیاید مفصّل معاینه ام می کند.  

بابا دست حوت را می بوسد که آنطرف اتاق خوابیده است. عقب عقب می رود تا برسد به تخت من. برای خانم دکتر هم که می خواهد از اتاق بیرون برود خم می شود. صورتم را می چرخانم سمت پنجره که خانم دکتر از پشتش رد می شود و می رود سمت خانه اش. در را باز می کند و پشت پنجره ی اتاقش می ایستد؛ و این طرف را نگاه می کند. دکتر ها خیلی مهربانند. وقتی که آمده بود درمانگاه هم نگران قاسم شد که پایش آنطور ورم کرده بود و چرک داشت. حالا هم نگران من است که از پشت پنجره اتاقش کنار نمی رود. 

 

حوت 

هه، انقلاب کردند. کارها را همین ها خراب کردند. آنوقت من پسر مددهان، نوه بزرگ کل آجی خان، بزرگ طایفه ی گنجی باید بیایم مریضخانه ای بخوابم که این پسرک تیه که جد اندر جد خانه زاد است تویش خوابیده باشد، که وقتی از جلوی آدم رد می شود سلام تو دهنش نیست دیوث. یک همچون پریزادی هم مجبور باشد دور و بر این قرمساق بپلکد و دوا درمانش کند پدر سوخته را. خبر مرگش برسد کسی نیست به این خانم دکتر جانم بگوید که بابا اینها قابل این حرفها نیستند که. امروز اگر از تب می میرند قدیم از کوفت هم نمی مردند. این لامصّب باد شکم را بگو که نیامد و افتاد توی دلم و ورم کردم. دکمه ی شلوارم به زور بسته می شود و آروغ می زنم. خاتون و زرّین هم که کم از باد شکم ندارند که یک هو ولش داده باشم جلوی این نازنین پریزاد. کسی نیست به این زنها بگوید بابا جان من، شوهر داری سرتان را بخورد، این وقت مریض خانه آمدنتان بود؟ من اینجا پرستاری می خواهم چه کنم؟ از فشار خونم هم گله مندم که اینهمه سال عذابم داد و از وقتی دست این پریرو به ما وا شد خوب شد و هر از گاهی هم که عود می کند وقت هایی است که خانم دکتر و راننده ی قلچماقش از پل سید اسماعیل رد شده اند و انداخته اند توی جاده که برود شهر و نیاید تا قریب ۱۵ روز بعد. پریزادم می آید سرم را کم می کند قربانش بروم. یکبار گفتم بهش که خانم جان ما خودمان درس نخواندیم ولی با زن درس خوانده می توانیم کنار بیاییم و البته برای آبادی هم بهتر است که یک دکتر از توی خودمان باشد. برای من که واجب است که نخواهم بغل هر تیه مادر به خطایی بخوابم و دوا درمان شوم. صد برابر مواجب دولت هم به پایش می ریزم. گمانی کمی به من نرمتر شده است. هر بار که فشارم را می گیرد به شانه و کتفم دست می کشد و وقتی بالا می آورم که گلاب به رویش باشد رویش را بر نمی گرداند و می گوید راحت باشم. بعضی وقت ها هم می گوید مراد علی خان. ایندفعه هم که آمدم رفت مقنعه اش را عوض کرد و روسری گذاشت که موهایش دور گردنش حلقه بشود.بعدا باید بگویم روسری بلند بپوشد و برای این عمله اکره ها کار نکند. بالاخره من بیشتر از همه به مراقبت احتیاج دارم. 

 

من 

 می خواستم یه شب راحت بخوابم که این مردک متوهّم باز پیداش شد با اون درد مسخره ی فشار خونش که هیچ وقت بالا نیست. پاش لب گوره بازم دست از هیز بازیاش ور نمی داره با اون پیشنهادای مسخره اش، مردم هم دل خجسته ای دارنا! 

اصلا امشب شب بد بیاریه. خواستم یه نخ سیگار بکشم که زدم مقنعه مو سوزوندمو همینم مونده که تو دهنا بپیچه دکتر فلانی تو درمانگاه دولتی بهمان ده روسری می ذاره و مریض می بینه! 

شعور که ندارن. بعد سه روز می یان در مانگاه که من رو خاک بر سر کنن. اگه یارو با این تب و استفراغش مننزیت باشه و خودم بگیرم چه غلطی می خوام کنم! منم چه توقعی دارما. اینم رفیق اون یکیه که پاش داشت می گندید! 

باشم برم این حوت چی چی اک خان رو مرخص کنم. پسر سیاهه رم بفرستم شهر تا نیفتاده گردنم. 

گندت بزنه طرح که نه خواب می ذاری واسه آدم نه خوراک. 

 

۲ دیدگاه

  1. الینا آذری

    02/20/2009, 09:55 ب.ظ

    سبک داستان، قلم داستان، طرز بیان و گفتار، همگی بی‌شک دوست داشتنی هستند. این قالب از داستان، از آن داستان‌های ماندگار است. … اما محتوای داستان، کلیشه‌ای‌ست تقریبا ً و راجع به حسی که به من آخر داستان دست داد، که اون چیزی که انتظارش رو داشتم نبود، یعنی وقتی داستانی با این نحوهٔ بیان، شروع کردم به خواندن، توقعی بالا داشتم، محتوای عالی‌تر … خیلی زود جمع‌بندی شد، خیلی خلاصه و سرهم بندی شده بود. حیف شد…

    پاسخ
  2. سید مهدی موسوی

    02/26/2009, 04:06 ق.ظ

    خانم دکتر ما
    مرضیه ترکمانی چمان ما
    خیلی استعداد دارد این بچه جنوب
    و حرف گوش کن است
    هرچند این روزها بدجور اذیتش می کنم
    چون قدر خودش را نمی داند
    می داند اما نه آنقدر که من می دانم
    همه می دانند
    که مهدی موسوی هرکس را بیشتر دوست داشته باشد
    بیشتر می زند
    مطمئن باشید از این خانم دکتر ما بیشتر خواهید شنید…

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد