گرگ ها

, , ۲ دیدگاه

اتوبوس حرکت می کند، دور و دورتر می شود؛ و مامان پشت شیشه ی بخار گرفته کوچک و کوچک تر می شود. سرم را روی شانه ی بابا می گذارم و می خوابم. نور آفتاب بیدارم می کند. بابا زل زده به جلو. روی صندلی جلویی، موهای قرمز بافته ی پیرزنی از زیر روسری بیرون زده.

ننه لب حوض ظرف می شوید. رمضان بیل به دست ایستاده کنار پهن کپه شده وسط حیاط. کنار رمضان ایستاده ام. روی سرم دست می کشد. دلم می خواهد دستش را گاز بگیرم. سگ میرزاعلی از لای در سرک می کشد. ننه دیگچه را خالی می کند. مورچه ها بیرون می ریزند و از لب حوض راه می افتند طرف رمضان. صدای سوقی می آید. وقت دوشیدنش است. ننه دیگچه را ول می کند و می دود طرف طویله. رمضان صدا می زند: عفٌت…

بوی تریاک می پیچد. مورچه ها از لای دندان هایش بیرون می ریزند.

پشت در طویله می ایستم. ننه سوقی را نوازش می کند و آواز می خواند.

بابا آرام دستش را روی دیوار کاهگلی می کشد و کلون در را می زند. بابا جلوی تنورخانه می ایستد. دوباره ماتش برده.

ننه سر تنور نشسته و با انبر انگشتهای جزغاله شده اش را از تنور در می آورد. رمضان توی «اتاق کوچیکه» تریاک می کشد. از سر بساط داد می زند: عفٌت… مورچه سواره ها رژه می روند. رمضان از لب حوض تا توی اتاق کوچیکه کش می آید. داد می زند: عفٌت… مورچه ها از لای ترکهای قبر بیرون می آیند. تکه های بابا را با خودشان می برند. بابا تکه تکه می شود. ننه روی خاک ها آب می ریزد. رمضان ننه را بلند می کند. جن ها کل می کشند. ننه را می گذارد روی اسب. منگوله های قرمز روی سر و گردن اسب می رقصند. سگ میرزاعلی باز زوزه می کشد…

«ننه جون» بچّه ی معصوم را بغل می کند. معصوم آمده داس بزرگه را بگیرد.

بابا می گوید : سوار اسب می شی؟

می گویم: بغلم می کنی؟ قدّم نمی رسه.

بابا بلندم می کند و روی اسب می گذارد. صحرا یک دست طلایی شده. مثل موهای من.

بابا داس بزرگه را برمی دارد و می گوید: معصوم این همون داس قدیمیه ست؟

– آره همونه که مال بابات بود.

رمضان لای خوشه ها قایم شده. داس بزرگه روی پشته ی گندم ها مانده. به داس نگاه می کنم. ننه داس را برمی دارد. پشته را بر می دارم. تیزی سر خوشه ها سینه ام را می سوزاند. اگر ننه نیامده بود… اگر با رمضان تنها مانده بودم… حتما کار خودش بوده. رماون همان جنی است که بابام را کشته. خودم دیدم که مثل جن ها غیب و ظاهر می شود. مثل آن قصه ای که بی بی برام تعریف کرده بود. شب ها سر ننه را می برد و دوباره با چسب سر جایش می چسباند. خودم دیدم.

هوا تاریک شده، داریم بر می گردیم. چند جفت چشم توی تاریکی برق می زنند. جیغ می زنم: گرگ! بابا می گوید: نترس، سگن.

معصوم با دستهای کوچکش به من می چسبد، می گوید: گرگ!

می گویم: نترس سگن.

سگ ها گرگ می شوند. رمضان با چوبش گرگها را هی می کند. داس بزرگه دستم است. رمضان جلو می آید. جلوتر… می ترسم… می خواهد گلویم را گاز بگیرد. با داس می زنمش. رمضان می میرد. با داس بزرگه تکه تکه اش می کنم. مورچه سواره ها تکه هایش را می برند.

معصوم می گوید: همین جا بود. می گن تیکه تیکش کرده. سگ میرزا علی، همون گندهه، یادته؟ بابا می گوید: آره. می گفتن جن زدس. هیچ وقت نمی میره. معصوم می گوید: رمضون رو که تیکه تیکه کرد دیگه پیداش نشد. معلوم نشد کجا رفت.

 

۲ دیدگاه

  1. سید مهدی موسوی

    02/26/2009, 04:08 ق.ظ

    بهارک کاهه
    تازه آمده است
    اما قواعد بازی را خوب بلد است
    استعداد دارد
    حرف گوش کن است
    پشتکار دارد
    و از همه مهمتر
    حاضر است برای ادبیات تاوانش را بدهد و احساس مسوولیت دارد
    همیشه با اشتیاق دنبالش می کنم
    می دانم که از این خیلی زود خیلی بهتر می شود…

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد