شاعر مداد های زرد

, , ۱ دیدگاه

سید مهدی موسوی:

دهم دی امسال در شهر شیراز (که همیشه یکی از قطب های شعر پیشروی کشور بوده است) مهمان حوزه هنری و عبدالحمید رحمانیان مهربان و فاطمه قائدی گرامی (همسر محترمشان) بودم. شب را هم مزاحم مسیحا ابوعلی عزیزم شدیم و دیداری تازه شد با دوستانی مثل بهزاد بهادری و رامین خسروی و اصغر معصومی و دوستان دیگری که با محبت هایشان ما را شرمنده کردند. اما بهانه ای که این سفر ۲۴ ساعته را باعث شد دوست از دست رفته و شاعر بزرگی بود همنام پسرم: علیرضا! شاعری جوان و پیشرو که امروز یک سال از نبودنش می گذرد: علیرضا نسیمی…

جلسه بی تعارف، جلسه ی خوبی بود. شاید تنها اشکال زمان کم آن بود و حوصله ی اندک مخاطبان که شاید علیرضا نسیمی را از شعرش بیشتر دوست داشتند. البته محدودیت های جلسات دولتی را هم نمی شود انکار کرد که باعث شده بود تعدادی از شعرهای خوانده شده در فضای شعر امروز و حاوی نگاه و فلسفه ای بکر نباشد. بحث ها نیز مثل همه ی جلسات یادبود اکثرا کلی بود و البته با توجه به هدف جلسه که بزرگداشت و یاد آن شاعر بود نمی توانست جور دیگری هم باشد.

شاید مهمترین نکته ی مثبت این بزرگداشت دور هم جمع شدن شاعران و منتقدانی از گروههای مختلف در کنار هم بود که فارغ از هر جناح بندی و تفکری به یاد علیرضای نسیمی به آن محفل بی ریا آمده بودند. این گزارش کوتاه که نوشته ی میزبان مهربان ما «عبدالحمید رحمانیان» بود و تعدادی از عکس های سخنرانان و شاعران (می دانم که عکس تعدادی از دوستان نیست، فقط همین عکس ها در اختیارم قرار گرفته است) را تقدیم می کنم به همه ی دوستداران علیرضا نسیمی و شعر:

عبدالحمید رحمانیان:

من توی این فضای مکعب، شناور ست
یک روح منبسط شده ی گریه آور ست ….
در فضای منبسط شده ی آن روز، اول از همه خود علیرضا نسیمی آمده بود با پیراهنی خلاص شده از درد، حصیری از خرمای تازه و چند کتاب از سروده هایش که مثل همیشه پر بود از اصالت ها و عبور های فرامتنی و تو باید در سالروز آخرین دیدارت با «شاعر مداد زرد» بار دیگر با محک بینایی سنجی او امتحان شوی که اهل غفلتی یا رفاقت !
از صبح رفته بودم فرودگاه تا مهمانان مراسم – سعید بیابانکی و سید مهدی موسوی – را بیاورم و دستشان را بگذارم در دست بچه های گل شیراز که هفته هاست انتظار می کشند تا دهم دی ماه را بیاسایند در سایه سار شاعری که بسیاری از او متولد شده بودند!
سرمای دهم دی از صبح رخنه کرده بود تا استخوانم و اضافه کنید به آن استرس ها و عصب کشی های روحی که چند هفته است از فکر این همایش به سرم آمده و چقدر علاقه باید از کادر بیرون زده باشد تا «نسیم نو آوری» را که هنوز بعضی از سر کم التفاتی روی اسمش چاقو می گذارند روانه ی این نگارخانه کرده باشد !
چه وجه مشترکی در نداشتن داریم
تو التفات نداری و من، تحمل را .

همه آمده بودند از رنگ ها و طیف ها، شاعران و روزنامه نگاران، همسالان و هم انجمنی ها، پیشکسوتان و میانسالان و اهالی «رهیاد» و سایر انجمن ها ی شیراز و شهرستان ها و خلاصه حدود ۳۰۰ نفری می شدند که به قول محمد سیار، سانس به سانس می نشستند و نصیبی می بردند از هوای تازه ی نگارخانه .

ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست ….
شهروندان عشق نسیمی آمدند و رفتند و نقد گفتند و نغز سرودند آنقدر که :
ز غمش هر چه نوشتیم مرکب پس داد
جوهر آه من و اشک قلم ریخت به هم .

افتتاح تالار کلمات با دکتر حسن لی بود که همان اول حق مطلب را به لبش رساند و بعد محمد مرادی و محسن رضوی عزیز با آن پژوهش مفیدش و حمید روزیطلب با خاطرات نامکررش از علی و داستان عکسی که بر پیشانی مجلس بود و او می گفت مربوط به سفر اراک است که مرحوم آقاسی در گوشه ی پنهان عکس دارد چایی می خورد و سیگار روشن علی رضا نسیمی و بقیه ی قضایا
سعید بیابانکی و سید مهدی موسوی توأما از منظر نقد علمی به تفاوت های شگرف نسیمی با همه گفتند که «او در مقطع زمانی خود ظهور کرد و چرا او صدایش به کل کشور نرسید و …» که من معتقدم رسید اما بعضی، نوآوری های او را به تور ترجمه و کپی پیست زدند و او بی ادعا گذشت که دنیا محل گذر بود و هست و خودش زیباتر از همه گفته بود که:

«این صندلی برای نشستن نیست»

یادها و نام ها  سراسیمه بر زبان می رفت و ترجیع بند آن علی بود و علی… و بگذریم که یکی دو تا از دوستان جایی آورده بودند که چرا بعضی شعر ها که مثلا نسبتی با نسیمی نداشته خوانده شده؟ و این فقیر هم باز همان تکیه کلام خود شاعر را مثال زده بود که :
«م ر ز ه ا ———- برای رد شدن کشیده می شوند»

نسیمی بچه محله ی همین کلماتی بود که گفتم. تعجب می کنم که فقط بعضی! می خواهند او را مصادره کنند به نفع باریکه ای از رودخانه ی خشک شیراز !
نسیمی دردمند و دردآگاه بود و تظاهر به هیچ چیز نداشت حتی به مداد زردش… و این را آنها که بیشتر محشور با او بودند بهتر می دانند .
نسیمی درد مردم نیز داشت اما با روشن بینی بالا و بالاتری از من و آن دوستانی که مداد زرد او را به عاریت گرفتند و شاعر شدند .
جلسه به شب رسید اما حوصله ها تنگ نبود که تازه حاشیه ها شروع شده بود آن هم در شهرک گلستان در خانه ی «مسیحا ابوعلی» تا چهار صبح روز چهار شنبه یازدهم دی… صدای اذان صبح که بلند شد با سید مهدی موسوی آمدیم فرودگاه ، بیابانکی هم که همان دیشب با پرواز اصفهان رفته بود و حالا مسیج هایش می رسید که چای قند پهلویی بود مراسم دیشب شیراز!
موسوی را درپلکان هواپیما رها کردم و آمدم تا خواب های قضا و خستگی های این چند روز را بریزم لای پرونده های دادگاه… و حالا که به آن سه شنبه و وقت های اضافه اش فکر می کنم به خودم می گویم که:

با عشق، ممکن است تمام محال ها .

 

یک دیدگاه

  1. پیمان سپهری

    ۱۱/۲۱/۱۳۸۸, ۰۹:۵۱ ب.ظ

    درود
    خواستم بابت همه ی کاستی هااز سرکار خانم قائدی و عبدالحمید عزیز پوزش بطلبم
    البته در مهمان نوازی حقیر به گرد شیرازی های عزیز نخواهم رسید اما امید وارم در دیدار دوباره بتوانم جبران کنم.
    بدرود.

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد