کسالت

, , ۲ دیدگاه

این داستان می خواهد نشان دهد که چطور سارنگ با شاخسار ازدواج کرد. سارنگ پسر آقای توکلی بیست و شش سال داشت و شاخسار دختر آقای سرشکن بیست و سه سال.

سارنگ لیسانس مهندسی عمران داشت و شاخسار در هنرستان موسیقی ویولون می آموخت.

سارنگ دوست نداشت شاخسار ویولون بنوازد و همیشه می گفت ویولون را ایرانی بزنی ساز پامنقلی است و غربی اش هم به درد ارکستر یا گداهای توی رستورانها می خورد و ساز شخصی خوبی نیست و مخصوصا دوست نداشت وقتی که شاخسار ویولون را زیر چانه می گرفت . غبغبش بدجوری می زد  بیرون و او را چاقتر از آن که بود نشان می داد. سارنگ پیانو را ترجیح می داد.just piano!

شاخسار ، دیوانه وار سارنگ را دوست داشت .اولین بار درجشن تولد دختر خاله اش با او آشنا شد. او پسرهای قدبلند را خیلی دوست داشت.چون خودش هم قد بلندی نسبت به سایر دخترها داشت و علاقه عجیبی داشت که با وجود قد بلندش کفش پاشنه بلند ده سانتی هم به پا کند. می خواست هرجور شده از نیکول کیدمن بلندتر باشد. آنوقت از نود درصد مردهای توی خیابان هم قدش بلندتر بود و از آن بالا همه را باتحقیر نگاه می کرد اما هرچقدر هم که خودش را بالا می کشید باز هم سه سانتی متری از سارنگ کم داشت. سارنگ کلا همه چیزش دراز و بلند بود. دست هایش تقریبا تا روی زانوهایش می رسید. در بچگی فکر می کردند شاید مشکلی دارد و او را پیش پزشک غدد مترشجه داخلی بردند. دکتر شک کرده بود که شاید فنوتیپ ظاهری سارنگ مربوط به مشکل خواجگی باشد. ولی گذر زمان نشان داد که دکتر تا چه حد بیراه فکر می کرده است.

سارنگ با لاله دختر خاله شاخسار دوست بود بعد که لاله خودش گفت که شاخسار از سارنگ خوشش آمده بدش نیامد و خیلی دوستانه از لاله جداشد ولی برایش کلی شارژ کارت ایرانسل خرید تا یک سال بتواند به هرجا می خواهد زنگ بزند . اصلا آن قدر کارت شارژ خرید که او می توانست شماره ای را بگیرد و یک سال تمام گوشی را قطع نکند. لاله دوستی سارنگ را کنار گذاشت اما نتوانست از شر اکسی توسین خلاص شود و و گاه به گاه انجام وظیفه می کرد و کارت شارژ بیشتری هم می گرفت..سارنگ پاپی دخترها نمی شد ولی اگر دختری کوچکترین راهی می داد …. عجیب بود که دخترها بعد از این داستان بیشتر معتاد او می شدند و دست بردار هم نبودند.دانشمندان می گویند همه این ها زیر سر هورمون عشق یا اکسی توسین است. شاخسار در سومین قرار ملاقات با سارنگ به لیست این دخترها add شد اما عشقش به سارنگ بیشتر هم شد چون اکسی توسین خونش خیلی زیاد بود.

 

سارنگ دست کم هفته ای دوبار باید با دختری زنی چیزی شیر پسته می خورد وگرنه بدجور دمغ می شد.شیر پسته بر روی مفاصل انسان اثر مثبت دارد و چون شیر سرشار از کلسیم و پروتئین است و پسته هم سرشار از ویتامین پ می باشد باعث سفت شدن عضلات گردن،صورت،کمر و… می گردد. برای او فرق نمی کرد طرف این داستان چه کسی باشد ولی هیچ وقت به جز پولی که بابت شیرپسته می داد پای این چیزها پول خرج نمی کرد و نان هیکل و قیافه اش را می خورد. همان هیکلی که در بچگی از فرط ریقویی و قناسی تصور می شد که از نوادگان نژاده آغامحمد خان قاجار است( این را سریع تصحیح می کنم که ایشان نوه ای نداشتند.) این فرق نکردن( برو سه خط بالا) و بی پروایی هایش بود که باعث شد مسایل بهداشتی از قبیل مسواک زدن و… را رعایت نکند و هرگز کاپوت ماشینش را بالا نزند و روغن و واسکازین را کنترل نکند. لعنت ابدی بر کسی که فکر بد می کند و بله با تو هستم بی خیال زیر سبیلی لایی رد کن بقیه اش را بخوان . اما شاخسار ده سال بعد درحالیکه بسیار درب و داغان بود مرد.درحالی که ویولون که هیچ، سوت هم نمی توانست بزند.

 

نتایج یک تحقیق در دانشگاه تربیت مدرس نشان داد که هورمون «اکسی توسین» با بیان ژن‌های خاص قلبی منجر به تسریع بلوغ میوسیت‌های قلبی حاصل از سلول‌های بنیادی جنینی می‌شود.

به گزارش سرویس پایان نامه خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)، تمایز سلول‌های بنیادی جنینی به میوسیت‌های قلبی در محیط کشت می‌تواند کاربرد کلینیکی بالقوه وسیعی در درمان نارسایی‌های قلبی ــ عروقی داشته باشد.

همچنین بررسی تمایز این سلول‌ها به میوسیت‌های قلبی می‌تواند مدل مفیدی جهت تعیین مکانیسم‌های سلولی و مولکولی تکوین قلب ایجاد کند.

وقتی شاخسار بیست و سه سال داشت روزی تصمیم گرفت به سارنگ بیست و شش ساله پیشنهاد ازدواج بدهد. سارنگ قاعدتا نباید قبول می کرد و باید او را از سر وا میکرد اما اینکار را نکرد و قبول کرد ولی مشکلی که وجود داشت  این بود که سارنگ کار و بارش را جمع و جور کرده بود برای تحصیل در رشته میخ سازی برود استرالیا و باید ترتیبی می داد که شاخسار هم بتواند با او برود. شاخسار با مادرش مشورت کرد و مادرش از اوخواست ترتیبی بدهد تا سارنگ  را ببیند و با هم صحبت کنند. سارنگ خانم سرشکن را در یک کافی شاپ به تنهایی ملاقات کرد. خود او این طور خواسته بود . سارنگ همان جا فهمید که شاخسار حتی یک دهم زیبایی و لوندی مادرش را ندارد.خانم سرشکن  به شاخسار گفت که به هیچ وجه از سارنگ خوشش نیامده و او را مناسب ازدواج با دخترش نمی داند. می گفت او پسری بدچشم و کمی هم بی ادب است.

شاخسار هم قبول کرد. او روی حرف مادرش حرف نمی زد.پدر شاخسار که در سفر کاری بود  از این ماجرا هرگز خبردار نشد.برای آلاله خواهر لاله خیلی سخت بود یک جور به شاخسار بفهماندکه مادرش روزی نیست که سر قرار با سارنگ نرود. سارنگ همیشه از مریم سرشکن به عنوان بهترین تجربه اکسی توسینی اش یاد می کرد.خانم سرشکن بیست سال یعد سرطان پستان گرفت و در آلمان مرد.

شاخسار وقتی حقیقت ماجرا را فهمید تصمیم گرفت مادرش را بکشد و یک روز توی غذای مادرش سم کشنده ای ریخت.سارنگ رفت استرالیا و سالها آنجا ماند. در این مدت آلاله هرماه برایش ای میل می زد و چند بار درخواست دوستی در facebook کرد که با ignore مواجه می گردید. از او خواهش می کرد برگردد. می گفت که حاضر است هر کاری که می خواهد برایش انجام دهد. حاضر است قلاده ببندد دور گردن خودش و کفشهای سارنگ را هر روز با زبانش پولیش کند. آلاله سه سال بعد یکدفعه بدجور مریض شد و یک در یک مرد.شاخسار تصمیم گرفت از هوس ها دست بکشد و به زندگی اش معنویت بیشتری ببخشد.اول  همه دوستان messenger  را حذف و ایگنور کرد و ای میلش را سوزاند و از بین برد.. سیم کارتهایش را انداخت توی چاه مستراح  و یک عدد استامینوفن کدئین خورد. به خاطر همین با پسری تحصیل کرده و سر به راه به نام علیرضا ازدواج کرد که شغل آبرومندی داشت . علیرضا و شاخسار معتقد بودند سالهای سال با هم زندگی خوشی خواهند داشت . به دوبی و فروشگاه دی تودی خواهند رفت و در برج العرب شاورما خواهند خورد و با علیرضا امیر قاسمی عکس خواهند گرفت. تنها فرزندشان شاپاره در یک سالگی مرد و داغ بر دل این دوکبوتر گذاشت. علیرضا افتخار می کرد با اولین دختری که دوست شده ازدواج کرده.او ویولون زدن شاخسار را تحسین می کرد و عاشق غبغب او بود که روز به روز شل و ول تر و چندش آور تر می شد.

بعد از مرگ دلخراش شاخسار علیرضا برای مداوا به آمریکا رفت و همان جا جان به جان آفرین داد.سالها بعد سارنگ به کشور برگشت و نمی دانست چرا کمی احساس کسالت می کند.

 

۲ دیدگاه

  1. داوود

    01/20/2009, 02:29 ق.ظ

    رضا کاظمی عزیز
    تمایلت به ساختار شکنی و به کار بردن شیوه های جدید در داستان سرایی بسیار جالب است.اتفاقا در بسیاری از بخش های داستانت خیلی خوب از پس این مشکل بر آمدی.اما به نظر من توجهت به ساختار شکنی از خود داستان بیشتر شده.طوری که گاه زبان و نثرت در خدمت این شیوه در می آید و متنت بسیار ضربه می خورد(مثل بسیاری از افعالی که به لحاظ دستوری درست نیستند و در متن تو مشاهده می شود ).نظر شخصی من این است که کمی کنترل شده تر ساختار ها را بشکنی.
    پاسخ: مصداقی تر می گفتی ای کاش چون شاید جاهایی که به نظرت اشتباه می آید تعمدی باشد.ممنون از لطفت.

    پاسخ
  2. داوود

    01/21/2009, 11:59 ق.ظ

    احتمالا تعمدی بوده . مثلا استفاده از فعل می باشد که در کتاب های علمی خیلی به کار می رود اما کاربردش به هیچ وجه درست نیست.منظور من این بود: برای اینکه در راستای هدفت بنویسی قطعا باید از کلمه های خاصی استفاده کنی.اما شخصا استفاده از کلماتی که به لحاظ دستوری رد شده هستند را حتی بخاطر هدف, نمی پسندم و درست نمی دانم.
    البته.خود نویسنده بهتر می داند.

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد