فیلم و اسطوره

, , ۱ دیدگاه

 

از آنجا که عنوان سخن براسطوره و فیلم نهاده ایم ،و برای درک بهترفیلم و قیاس آن با اصل اسطوره و از آنجا که شاید منبع دسترسی به این اساطیر به آسانی برای همه کس میسر نباشد، در ابتدا به شرحی از اصل ماجرا می پردازیم.

ایکیسون با ابری که زئوس به شکل هوا در آورده بود،در آمیخت و سانتورها زاده شدند. سانتورها به شکل نیمی انسان و نیمی اسب بودند. گوشت خام میخوردند و رفتاری خشن داشتند. در بین سانتورها تنها خیرون و فولوس نیک بودند. خیرون همان سانتوری است که ژازون (جیسون)را پرورانید و بزرگ کرد. ژازون کودک بود که عمویش پلیاس،پدرش را از تخت شاهی به زیر آورده ،خود بر آن نشست. هنگامیکه ژازون به سن رشد رسید به این امید که از پلیاس انتقام بگیرد ،به ایولکوس بازگشت. در راه کنار رود خانه ای به پیرزنی برخورد که کسی جز هرا(همسر زئوس،ایزد ایزدان) نبود و ازژازون خواست که او را به آنطرف رود خانه ببرد .پس از این یاری ژازون دریافت یکی از صندلهایش را گم کرده .از طرفی سروشی به پلیاس گفته بود از کسی که پا برهنه جلوی او ظاهر میشود بپرهیزد،از اینرو پلیاس با دیدن ژازون پا برهنه وحشت کرد و برای دور کردن او ،از او خواست برای به دست آوردن پشم زرین که در اختیار ائتس پادشاه کولشید بود ،پیشاپیش لشکری رهسپار شود.ژازون سوار بر کشتی آرگو عازم شد که آرگونت ها نامیده شدند. زین پس به مده میرسیم. مده آ دختر ائتس جادوگری چیره دست بود.هنگامیکه آرگونت ها برای بردن پشم زرین به کولشید رسیدند،مده شیفته ژازون شد و روغنی به او داد تا با آن بدنش را چرب کند و از خود در برابر شعله های آتش اژدهای نگاهبان پشم زرین مراقبت کند…. .پس از به چنگ آوردن پشم زرین مده با آرگونت ها فرار کرد و برادر خود ،آبسیتوس را نیز با خود برد ،در راه او را کشته و پاره پاره کرد،و اعضای خونین بدنش را بر سر راه پدر انداخت ،تا با دیدن آنها از تعقیب دست کشد. ژازون به خاطر قدردانی از زحمات مده با او ازدواج کرد. مده برای خشنودی ژازون از هیچ جنایتی فرو گذار نکرد،از جمله پس از رسیدن به ایولوکس دختران پلیاس را به این بهانه که می خواهد پدرشان را جوان کند تحریک کرد تا او را بکشند،و سپس پیکرش را تکه تکه کرده در دیگ جوشان انداخت.آکاس پسرپلیاس آندو را از آنجا راند.و آنها به کورنت پناه بردند. در آنجا ژازون مده را به خاطر کرئوز دختر کرئون ترک کردو مده انتقام سختی گرفت. او پیراهنی به کرئوز داد که نوعروس را سوزاند و قصر را به آتش کشانید و سپس فرزندان خود را سر بریدو با ارابه ای به آتن  گریخت. با پادشاه آنجا ازدواج کردو پسری زاد ،اما کوشید تا تزه را هم از پای درآورد،ولی ناکام ماند و از آنجا اخراج شد و به نزد پدرش بازگشت و به روایتی هم به شانزه لیزه رفته با آشیل درآمیخت.

        فیلم با اعلام این حقیقت از سوی سانتور به جیسون پنج ساله که او پدرش نیست و به او دروغ گفته و اصولا او از دروغ خوشش می آید (حاکی ازخصلت افسانه ها )آغاز میشود. و صحبتهای سانتور بی وقفه با بزرگ شدن پسرادامه میابد و سیر تکاملی بلوغ یک انسان چه زیبا که به تصویر در آمده.در کودکی اندرزها همه در غالب داستان است . افسانه،در نوجوانی جنبه مذهبی میابد وشکل الهی به خود میگیرد و یاد آوری اینکه هر چه هست همه از خالق است و از غیر نیست. که البته در شنیدن این دیالوگهای زیبا شاعر بودن پازولینی را قبل از کارگردانی نباید فراموش کرد.و سپس در جوانیست که مهر انکار بر همه چیز میزنیم و از یاد میبریم هر آنچه به خاطر سپرده ایم.و اگرقبل از این، تولد دوباره بذری به ما درس رستاخیز میداد، هم اکنون آنرا بی معنی دانسته و چون خاطره ای بسیار دور میدانیم. اساطیر نیز دیگر فقط در حد قصه ای  از دوران کودکی در خاطرمان میاید. چنانچه پازولینی به فراست به تصویر آورده،در هنگامه جوانی جیسون، سانتور به شکل انسان کامل دیده میشود و نه نیمی اسب و نیمی انسان.زیرا دیگر چنین باوری برای وی باور نکردنیست. و در دیالوگ ساده ای که سانتور خطاب به جیسون میگوید :شاید فکر کنی علاوه بر دروغگو بودن ،چقدر هم شاعرانه می اندیشم. وحقیقت این است که همه ما بدین گونه به اساطیر مینگریم گر چه به تمامی در آن می زییم.و به قولی از سانتور در ادامه: ((برای این مرد کهن افسانه ها و رسومات زیر بنای تجربیاتی هستند که زندگی امروزش را هم در برمیگیرند.))و اگر صادقانه و باتوجه بیشتری در تاریخ بنگریم بیشتربر این جمله صحه خواهیم گذاشت چراکه بسیاری از عقاید و باورها و حتی سنتهای امروزمان نشات گرفته از همان اساطیر باستانند که گرچه برخی به شکلی نوین درآمده، بعضی دیگر حتی تغییر شکل هم نداده اند.باری مجال سخن گفتن از اساطیر و زندگی امروزبیش از این جایز نیست،که حال مقصود چیز دیگریست. پازولینی پس از ابقای نظریات خود به ایجاز،به بیان داستان میپردازد. فضا سازی مختص پازولینی که در خور تحسین مینماید،که اینبار در مصر به تصویر در آمده و چهره پردازی و آرایش لباس مردمان آن دیارکه بسیار خلاقانه گرد آمده بدون دیالوگ که در کل از مشخصه های غالب فیلمهای پازولینی دیالوگهای کم و کوتاه است،حال و هوای فیلم را تغییر میدهد.پسر جوانی با تشریفات خاص مذهبی در میان انتظار و شادی مردم با خشونت به تصویر در آمده، قربانی میشود.(به تصادف من هم فیلم را در عید قربان نگاه کردم.)پس از تکه تکه کردن بدنش به هر کدام از مردم بی قرار تکه ای و یا خونی از آلت تناسلی خونین پسر داده میشود تا بر دشت و  کشتزار زده و آنان بارورشوند.پازولینی هر جا که به خشونت میپردازد ،بی هیچ پوششی،کاملا عریان و بیرحم آنرا به تماشا میگذارد ،چنانچه در تاریخ سینما، کمتر خشونت انزجار آوری نظیرآنچه در صحنه های پایانی تحت عنوان شکنجه در سالو دیدیم ،دیده میشود. امادر این فیلم به نظر میرسد کارگردان کنترل فیلم را به خوبی در دست دارد و زیاده به افراط و تفریط نگراییده و از موضوع و هدف نهایی خویش خارج نگشته است.چرا که حتی آنجا که به جنسیت هم مربوط میشود داستان به ابتذال نگراییده و در جای خود باقی مانده است،حال آنکه در کل پازولینی هرگاه در فیلمهایش به جنسیت پرداخته ،گویی افکار و عقاید مارکی دوسادیش غالب شده و فیلم را به فرع کشانیده و از محور خود خارج ساخته است .چنانچه شبهای عربی و حکایتهای کانتربری بهترین نمود بر این ادعاست.از دیگر نکات قابل توجه در این فیلم استفاده از موسیقی اصیل ایرانی سنتوراست. و حتی در در صحنه های پایانی آنجا که جیسون و فرزندانش از نزد مده باز میگردند، صدای گلپایگانی نیزبر سنتور اضافه شده است. البته شاید براحتی بتوان دلیل استفاده از سنتور رادر فیلم تشابه نام آلت موسیقی با سانتورموجود اساطیر باستانی(خیلون)ذکر کرد و اینکه در فیلم از سانتور ها به عنوان نیمه های مقدس و بی ایمان درونی یاد شده و سنتور نیز سازی روحانی و اثر گذار میباشد،گر چه موسیقی سنتوری که پس از دیدار سانتورها بر رقص جیسون آمده بسیار ناهمگون مینماید،لیک دلیلی بیش از این نمیتوان یافت. البته دیدار جیسون با سانتور ها (سنتور بی ایمان و با ایمان)نیز بیمورد مینماید.زیرا پازولینی بزیبایی هر آنچه که باید در این مورد گفته میشد را به بهترین شکل در ابتدای فیلم آورده و حال این توضیح که تو یک سنتور با ایمان در درون خود داشتی وقتی کوچک بودی و سنتوری بی ایمان وقتی بزرگ شدی و این دو نیمه در کنار هم میمانند،توضیحی اضافه مینماید.

باری به هر جهت اینبار اساطیر به خدمت پازولینی درآمده اند ،تا نشان دهد چگونه یکنفر با بریدن از ریشه و هویت خویش عنان از کف داده و با باز یافتن به قولی از فیلم ،جنبه مقدس خود ،قادر به انجام هر کاری خواهد بود ،حال هر چقدر نیک یا شر، بسته به اراده اوست. و گر چه پازولینی تمام اسطوره را –که اگر هم میخواست میسر نبود-به تصویر نیاورده ،لیک در اصل ماجرا هیچ خللی نیامده و مقصود بیان شده.گر چه درآخر فیلم شاید به نظررسد که مده نه برای انتقام بلکه برای تنبیه خود فرزندانش را کشت و یا خودش نیز در آتش سوخت،که این دیگربسته به سلیقه کارگردان است و هیچ الزامی به اینکه او به نقل دقیق اسطوره ای بپردازد نیست.و در خلل ماجرا هم اگر به جزییات کشتن پلیاس اشاره نمیکند،لیکن با تغییر شخصیتها و لباسها به خوبی اشاره به تغییر سرزمین میشود. دیگرصحنه در خور تحسین باید به صحنه ای اشاره کرد که مده قدرت خویش بازیافته ،طبق پیش بینی پیروزی ،پرستار را به دنبال جیسون میفرستد و تمامی اتفاقات تعریف شده  توسط مده را مبینیم و تصویر مده با دیزالو در پس زمینه دیده میشود و پس از آن متوجه میشویم اینها همان چیزهایی بوده که مده پیش بینی کرده و حقیقت با تغییرات بسیار کوچکی به وقوع میپیوندد.

آخر سخن آنکه این فیلم از پازولینی از بهترین اقتباسهای سینمایی از اساطیر باستانیست.پازولینی با بهره گرفتن از فظاهای طبیعی خارق العاده و فیلمنامه ای منسجم به بهترین نحو به بیان عقایر اساطیری خویش پرداخته و حق مطلب را ادا کرده است.                       

 

یک دیدگاه

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد