بازی

, , ۲ دیدگاه

زنگ ساعت به صدا در آمد. بیدار شد و دست و صورتش را شست. به طرف میز صبحانه رفت که زنش چند دقیقه پیش چیده بود. زنش، مریم، که  داشت به عادت ماهیانه اش نزدیک می شد، دوباره نحس شده بود.  سعی کرد سر به سرش نگذارد. لپ تاپش را آورد و بازی جدیدی را که خریده بودrun  کرد. هنوز تا رفتن سرکارش نیم ساعتی وقت داشت.

                                                          

وارد کریدور شد. درهای زیادی دو طرف راهرو بود. راهرو از دو طرف ادامه داشت و انتهایش دیده نمی شد. کمی راه رفت. به نظر می رسید  که راهرو دایره ای شکل باشد. در اوّل را باز کرد. چندین گلوله شلیک شد. هیچ کدام به او نخورد. مسلسل را بیرون آورد و پشت سر هم شلیک کرد. ۳ نفر مردند، یک نفر زنده ماند. جلو رفت که به او هم شلیک کند. اما مرد گفت:

 wait don`t shoot. I`ll tell everything. You should find the bitch, Mary. She has the key. But do it fast. Whole place will blow up in 5 minutes.” [۱]

از اتاق بیرن آمد و به اتاقی دیگر رفت. آنجا هم چند مرد به او حمله کردند. شلیک های پیاپی را با یک پشتک از سر گذراند؛ اما یکی از گلوله ها به او خورد. هنوز جان داشت. در اتاق چیزی نبود پس یک نارنجک بیرون آورد و در اتاق انداخت و به سرعت دور شد.

                                                                 

به محل کارش دیر رسید و مجبور شد غرولندهای رییس قسمتش را بشنود. چَشم گویان از دفتر رییس خارج شد. روی میزش انبوهی از پرونده های عقب مانده انباشته شده بود. تا ظهر یکسره مشغول پرونده ها بود. ساعت ۱۲ خلاصه پرونده ها را کنار گذاشت و برای نهار رفت. نهارش را دوست نداشت. همکارانش داشتند در مورد گرانی صحبت می کردند. لپ تاپش را باز کرد و هدفون را در گوشش گذاشت.

                                                                                

در اتاق بعدی را باز کرد. حدودا ۵ نفر دیگر را کشت. در اتاق چیزی پیدا نکرد. در اتاق بعدی نفرات مسلح زیادی بودند. همه با هم به او شلیک کردند. او با یک پشتک به موقع جا خالی داد و در را بست، اما باز هم تیر خورده بود. در  چند اتاق بعدی هم چیزی پیدا نکرد. ۱ دقیقه بیشتر باقی نمانده بود. در اتاق آخر، یک نفر، نارنجکی به طرفش انداخت. قبل از این که بتواند فرار کند نارنجک منفجر شده بود.

                                                                          

سر راه خانه تمام خریدهایی را که مریم گفته بود انجام داد. اتوبوس چند دقیقه دیر آمد و باعث شد اعصابش بهم بریزد. سر کوچه ی خانه اش چند بچّه مدرسه ای سیگارت و نارنجک می انداختند و سر و صدای زیادی راه انداخته بودند. حال مریم خیلی خوب نبود به زور یک مسکّن به او خوراند و خواباندش. بعد دوباره برای این که بیدارش نکند با لپ تاپش مشغول شد.

                                                                           

تقریبا نیمه جان شده بود. در یکی از اتاق ها را باز کرد و ۲، ۳ نفر را کشت. در انتهای اتاق یک بسته مسکّن پیداکرد و جان گرفت. چند اتاق را بررسی کرد و حدودا ۲۰ نفر را کشت. فقط یک اتاق دیگر مانده بود که سر جای اولش برگردد. اما هنوز ماری را پیدا نکرده بود. فقط ۵ ثانیه از وقتش باقی مانده بود. ماری باید در همین اتاق بود. از اتاق حدودا ۱۰ نفر با هم بیرون آمدند  ۵ نفرشان را فورا کشت. ۵ نفر دیگر با هم به او حمله کردند. مسلسلش را دوباره پر کرد… زنگی به صدا در آمد؛ تمام راهرو منفجر شد. او پرت شد و روی زمین افتاد و شعله تمام صحنه را گرفت.

                                                                          

برای شام دلش نیامد مریم را بیدار کند. یک چیز حاضری سر پا خورد. مسواک زد و به رختخواب رفت و کنار مریم دراز کشید. قبل از خواب می شد کمی دیگر سرگرم شود؛ نیم ساعت دیگر می خوابید.

                                                                           

وارد کریدور شد. درهای زیادی دو طرف راهرو بود. راهرو از دو طرف ادامه داشت و انتهایش دیده نمی شد. کمی راه رفت. به نظر می رسید  که راهرو دایره ای شکل باشد. در اوّل را باز کرد…

                                                                          

زنگ ساعت به صدا درآمد، بیدار شد؛ بلند شد که چیزی برای صبحانه درست کند. مریم در خواب غلت زد؛ تشک خونی شده بود.


  [۱] وایسا شلیک نکن همه چیو می گم تو باید اون جنده ماری رو پیدا کنی اون کلیدو داره اما عجله کن تمام این جا تا ۵ دقیقه دیگه می ره  رو هوا

 

 

۲ دیدگاه

  1. آرين

    01/21/2009, 09:04 ب.ظ

    جالبه. بیشتر از نصف داستانا سر یه موضوع شکل میگیرن. البته منظورم داستانای نویسنده های زنه.

    پاسخ
  2. سینا حشمدار

    01/23/2009, 10:48 ب.ظ

    سلام
    فکر می کنم این داستانتان توی این چند کاری که این اواخر از شما شنیده بودم بهترین بود
    واقعا لذت بردم
    ایده کار خیلی بهتر و قوی تر از پرداخت آن بود و پایان بندی که خیلی خوب نشسته بود.
    اما ای کاش با کمی پرداخت بیشتر داستان بلند تری را از دلش در می آوردید…
    در هر صورت خیلی خوب بود…

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد