روی پله ی آخر

, , ۴ دیدگاه

هیچ چی جوری که می خواستم نیست. نه لباسم، نه موهایم، نه آرایشم، نه مجلسم و نه حتی داماد!

می توانست اسمش سیاوش باشد، یا سعید یا حتی علی ولی اسمش جمشید است. هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم به جای سیا و اسی و مازی، یک جمی جان! داشته باشم. بدتر از این فامیلش است که قوز بالای قوز شده. شاید فکر کنید جمشیدی یا از این جورهاست ولی نه! نزدیک بود به خاطر همین چیزها« نه» را بگویم و همه را خلاص کنم. آخر هر چی فکرش را می کردم نمی توانستم بچه هایم را- با هر اسمی ، فرقی نمی کند- با فامیل «مَمه» تصور کنم. مثلا سیاوش ممه یا ساحل ممه.

[ساحل ممه سرش را به کابینت آشپزخانه تکیه داده و دارد زارزار گریه می کند. امروز صبح کاریکاتورش را در «بورد آزاد» دانشگاه دیده است…]

ولی نمی دانم چی شد که نتوانستم این دل لامصّبم را بی خیال کنم.

با اینکه دو هفته از آشناییمان گذشته ولی انگار دو سال است که می شناسمش. تمام رفتارهایش برایم تکراری است. انگار همه ی این لحظه ها را قبلا توی خواب دیده ام. لحظه ای که در مجلس خواستگاری برای شوخی لیوان آب را توی یقه ی داداش کوچکم خالی کرد. وقتی توی طلافروشی سر قیمت حلقه دعوا راه انداخت. وقتی سر سفره ی شام جلوی همه من را بوسید، آن هم فقط یک ساعت بعد از برگشتن از محضر. تکراری! انگار همه را عیناً توی خواب دیده ام.نمی دانم چرا نتوانستم «نه» بگویم. هیچ چیز جوری که می خواستم نبود. ولی همان شب اول که دیدمش فکر کردم خوب هیچ وقت نبوده! اینکه دلیل خوبی نیست. برای اولین بار در زندگی ام داشتم دنبال یک دلیل خوب! می گشتم. معنی خوب برایم عوض شده بود. مثل وقت هایی که کسی می گوید «اون آخر خالی خالیه!»

[ زن سوار شلوغ ترین اتوبوس دنیا می شود. روی پله ی آخر اتوبوس است و صدایش را بلند کرده و دارد می گوید «خانم ها برین بالا. یک کم برین عقب تر. ای بابا! همه چسبیدن به در. اون آخر خالی خالیه!!»]

مثل معنی خالی. ولی الان هرکاری که می کنم نمی توانم این لباس سنگین و این سرو وضع مسخره را تحمل کنم؛ حتی جمشید را -که فکر کنم برای اولین بار توی عمرش- دکمه ی بالای یقه اش را بسته و کراوات زده و دارد سیخ سیخ کنارم راه می رود. از بس لبخند ملیح! زده ام عضلات صورتم منقبض شده  و لپ هایم درد گرفته اند. خوبی اش فقط این است که مجلس خانه ی خودمان است.

دست جمشید را می گیرم و می برمش توی اتاقم. نمی داند چطور گره کراواتش را شل کند. هر چی می کشد سفت تر می شود. داشت خفه می شد که نجاتش دادم. بعد کتش را درآورد و چون خیلی عجله داشت همان گوشه ی اتاق شلوارش را کشید پایین و مثانه اش را توی گلدان اتاقم خالی کرد. داشت یک نفس راحت می کشید.

[ مرد منتظر رسیدن به اولین  ایستگاه بعدی است که خودش را از اتوبوس پرت کند پایین. احساس می کند همه بینیشان را گرفته اند و دارند نگاهش می کنند. صورتش سرخ شده. عضلاتش را منقبض کرده و سعی می کند خودش را نگه دارد تا بقیه ی گاز روده اش خالی نشود.]

رفتم سراغ کمد و کت و دامن قرمزم را بیرون آوردم و پوشیدم. در یک چشم به هم زدن تور سرم را کندم و موهایم را دورم ریختم. فرفری شده بودند. سایه ام را هم پاک کردم و رژ صورتی خودم را زدم. تقریبا یک ساعت طول کشید که مثل آدم ها بشوم. جمشید نمی دانست به خاطر هزینه ی آرایشگاه و کرایه ی لباس عروس غر بزند یا از قیافه ی جدیدم تعریف کند. زنگ زد به دوستش که بیاید دم در مجلس زنانه و لباس عروسی را ببرد و پس بدهد. به زور- به قول مادرم با رسوایی تمام- توانستیم آن یک ساعت در اتاق را قفل کنیم و تنها باشیم. تنهایی با معنی جدیدش. همین طور که جمشید کمکم می کرد موهایم را باز کنم عکس العمل قوم و خویش هایمان وقتی که ما را می دیدند را تصور می کردیم. جمشید پیشنهاد کرد خودش هم پیژامه ی راه راه بپوشد و دکمه ی یقه اش را هم باز کند.

[ آقای سرزاده  توی مجلس زنانه است و با دامادش دست به یقه شده. سعی دارد به خاطر از دست رفتن آبروی خانوادگی او را با همان پیژامه ی راه راه از مجلس بیرون کند و در اولین فرصت طلاق دخترش را هم بگیرد.]

ولی من موافقت نکردم و فقط کراواتش را باز کرد و با لباس عروس داد به دوستش.

شاید فکرش را هم نکنید ولی الان که روی صندلی مخصوص عروس نشسته ام حال خوبی دارم. حتی با اینکه مادرم چند تا ویشگون آبدار از پشتم گرفت و مادر شوهرم کلی حرف های سنگین و بودار نثارم کرد. دلشان برای آبرو و کیفشان می سوزد.حال خوبی دارم حتی با اینکه تقریبا همه ی اقوام دوتا دوتا و چهار تا چهار تا دارند پچ پچ می کنند. برایم مهم نیست که دارند به فامیل شوهرم می خندند یا به من. حداقل حالا حال خوبی دارم.

[زن و مرد از اتوبوس پیاده می شوند.و در حالیکه هر دو زیر لب غر و لند می کنند و فحش می دهند در شلوغی خیابان گم می شوند.]

 

۴ دیدگاه

  1. محمد صادق دهقانی

    04/12/2009, 01:48 ب.ظ

    سلام
    نمی دونم اصلا می خونیدش یا نه
    ولی چون خودم داستان نویسم واقعا می فهمم فاطمه اختصاری چی نوشته.
    یکی از معدود داستانایی بود( ۲۰۰ -۳۰۰ تا حد اقل) که از اول سال خوندم و تا آخرش راه اومدم.
    شاید به نظر من هیچ کلمه ی اضافه ای نداره و تقربا تمام عبارات رست و در جای خودشون نشستن. ساده و در عین حال با پیچیدگی های خاص یک داستان.

    مرسی خانم اختصاری

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد