رادیو

, , ارسال دیدگاه

(به خاطر حفظ آبروی افراد از ذکر اسامی آنها در این داستان خودداری شده است)

 

پرونده شماره: الف/۸۱۵۲۲۲۹

تاریخ تنظیم: ۳۰/۸/۱۳۴۹

نام: ف.ب

نام پدر: الف

(معروف به: ف.ج)

۴۵ ساله

اهل اورامانات کرمانشاه ساکن تهران

شوهر: ندارد

سواد: دارد

فرزند(ان): دو دختر

 

نام برده ضمن تایید اطلاعات فوق، درباره گذشته خود به مددکار سازمان چنین گفته است:

 

در حدود ۴۵ سال قبل در کرمانشاه به دنیا آمدم. پدرم جراح و تحصیل کرده خارجه بود. مادرم کرد بود. ۳ ساله بودم که مادرم سر زایمان رفت. چند خاله داشتم. آنها مرا بزرگ کردند. من فرزند یکی یکدانه بودم. پدرم تا سن ۸ سالگی من زن نگرفت. ملک مختصری داشتیم. وضع زندگی مان خوب بود. پدرم بعد از ازدواج من را از خاله هایم جدا کرد. وقتی رفتم پیش آنها زن پدرم مرا اذیت می کرد. به من غذا نمی داد. لباس های مادرم را می پوشید. مرا کتک می زد. وقتی من را می زد از منزل فرار می کردم. می رفتم سرخاک مادرم گریه می کردم. پدرم همیشه از من حمایت می کرد و او را می زد ولی زن پدرم باز هم من را کتک می زد. زن پدرم اهل خراقان قزوین بود. تا سن ۱۵ سالگی پیش آنها بودم. از زن پدرم می ترسیدم. او هم از پدرم می ترسید ولی بالاخره مجبورش کرد رفتیم قزوین ساکن شدیم. کرمانشاه که بودیم من خیلی آزاد بودم. چون پدرم جراح بود همه من را می شناختند. وقتی رفتیم قزوین پدرم من را گذاشت پیش حاج آقای … که درسم بدهد. از منزل آنها که بر می گشتیم یک کافه سر راه بود که دم درش یک رادیو می گذاشت. مردم می آمدند گوش می کردند. من هم خیلی دوست داشتم می ایستادم بین مردها گوش می دادم. قزوین که رفتیم زن پدرم دیپر نمی ترسید مدام مرا کتک می زد. زنهای همسایه دیدند دارد این قدر من را می زند گفتند: شوهر کن خودت را نجات بده. بعدا فهمیدم صاحب کافه هم عاشقم شده. پدرم مخالفت می کرد که با او ازدواج کنم ولی من جواب بله دادم پدرم هم قبول کرد. مدت ۸ سال با او زندگی کردم. دو تا دخترم هم از آن مرد هستند. اوایل ازدواجمان من مریض شدم.پشتم خیلی درد می گرفت. چرکی هم می شد. شوهرم به من تریاک داد. بعدا فهمیدم پدرم را هم تریاکی کرده. تمام فامیل آنها تریاکی بودند. توی کافه تریاک می فروخت. شیره هم می فروخت. ۲۳ سالم بود که پدرم مرد. دیدم دارم پاک بدبخت می شوم از آن مرد جدا شدم و با یک ژاندرام بازنشسته ازدواج کردم چون نمی خواستم بچه هایم آلوده شوند. آن ژاندارم پیر مرد بود و از من خیلی بزرگتر بود. چند سال بعد ما را آورد تهران. از محل ارث پدرم منزلی خریدیم. تهران که آمدیم دختر بزرگم ۱۶ سالش بود. قزوین که بودیم درس می خواند ولی تهران که آمدیم ددری شد. همه اش می رفت سینما. شوهرم گفت: این را باید عروسش کنیم. هر دو تا دخترم در زیبایی بی نظیر هستند. پسر حاج آقای… که فرش فروش است آمد خواستگاری. سی و پنچ شش سالش بود. یک بار هم قبلا زن گرفته بود ولی زنش مرده بود. عروسی مجللی گرفتیم. ۶ سال با هم زندگی کردند. بعدا متوجه شدم که دامادم هرویینی است. دخترم را هم هرویینی کرده. به او اعتراض کردم. دخترم را هم کتک زدم. گفتم از من عبرت بگیرد ولی فایده ای نداشت. دخترم اخلاقش فرق کرده بود. شوهرش هم از او بدتر بود. عاقبت بین آنها اختلاف شد و از هم جدا شدند. این اتفاق وضع اقتصادی ما را خیلی خراب کرد. باید خرج خودم و دختر بزرگم را می دادم. دختر کوچکم هم بود. قبل از آن که دخترم را بدهم به آن مرد یک نفر مهندس پیدا شد و او را خواست ندادیم حالا به این روز افتاده است. گفتیم با خانواده سرشناس ازدواج کنیم حالا به این روز افتادیم. ما ایلیاتی هستیم. آنجا برای خودمان کسی بودیم حالا به این روز افتادیم. یک روز دختر کوچکم آمد خانه شروع کردن گریه کردن. گفتم چی شده؟ چیزی نگفت. اصرار کردم. فهمیدم رفته خیابان جمشید. گفت: دوستهایش به بهانه عروسی او را برده اند آنجا. قبلا دیده بودمش که با دختر های بی ادبی رفت و آمد دارد. گفت: آنجا دیده زنها دارند آرایش می کنند باور کرده عروسی است. با هم عرق خورده بودند. بعدش هم گفت نفهمیده چی شده. من وقتی دیدم که او دختری اش از بین رفته خیلی کتکش زدم. تا چند روز مدام کتکش می زدم. چون دلم برایش می سوخت. آن موقع فقط ۱۳ سالش بود. بعدا که دو تا دخترم بزرگ شدند دیدم این طرف و آن طرف می روند گفتم رفقایشان را بیاورند خانه خودمان که حداقل بفهمم با کی هستند. هر وقت که رفقای مردشان را می آوردند من می رفتم آن اتاق رادیو گوش می دادم. به شهید کربلا قسم خودم هیچ وقت آلوده نشدم. علت اینکه الان اینجا هستم این است که ژاندارم ها دختر کوچکم را با رفیقش گرفته اند او هم گفته: مادرم مرا به این کار وادار کرده. فعلا نمی دانم تکلیفم چیست ولی برای زنهای اینجا دوره ترک گذاشته اند. دختر بزرگم آزاد است. الان یک ماه است که من و خواهرش گرفتاریم نیامده از ما خبر بگیرد. فکر هم نمی کنم بیاید.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد