بهاریه

بهاریه

, , بدون دیدگاه

صبر کردم چشمی به گوشی و انگشتانی بر صفحه‌کلید. بهاریه‌ام نمی‌آید که نمی‌آید. نودوپنج سهمگین و سرد و طولانی را تحویل داده‌ام. یاد حرف‌های شیرین پای هفت‌سین‌اش می‌افتم که چه آرزوهایی ریختم کف دست و…

خواندن نوشته →

تا یک بهار بارانی

, , ۲ دیدگاه

بی‌دلهره دل‌دل می‌کند ساعت دیواری. ماهی را به احترام محیط زیست بی‌خیال شده‌ام. سبزه هنوز سبز نیست و تقویم هنوز بوی کاغذ نو می‌دهد. هنوز دستی هیچ صفحه‌ای را ورق نزده است. سرما هنوز پشت…

خواندن نوشته →

کودکانه

, , بدون دیدگاه

به عادت این چند سال مى‌خواهم براى رفتن زمستان چیزى بنویسم، نوشتن از رفتنْ سخت است؛ این را تو خوب مى‌دانى که چیزى ننوشته رفته‌اى… باید بپذیرم و در پذیرفتنْ آرامشى هست که از اندوه…

خواندن نوشته →

پری‌خوانی‌ها؛ یک کلاژ بهاری

, , ۲ دیدگاه

یک پری جان! از قبیله‌ی مجنون برایت نامه می‌نویسم. این‌جا برای دشت شقایق‌ها دلتنگم. یک‌بار شاخه‌ای شقایق به دهان گذاشتی؛ شقایق لابه‌لای خنده‌های فناناپذیرت گم شد. تا چند روز چه بوی شقایقی می‌داد دهان‌ات… دست‌هایم…

خواندن نوشته →

دست و دل

, , ۱ دیدگاه

دست و دلش به نوشتن نمی‌رفت. حتی با یک لیوان بزرگ چای در کنارش و چراغ‌های کم‌سوی خانه. سبزه به ماهی لبخند می‌زد و ماهی بوسه‌های عاشقانه می‌فرستاد برای سیب. کار و بار سماق هم…

خواندن نوشته →

بهار ناگزیر

, , ۱ دیدگاه

بهار با آمدنش جبر ِ بودن را خواستنی می‌کند. خاطرات را در برگ‌های تقویم جا می‌گذارد و آغازی ناگزیر را در زندگی ایجاد می‌کند. وقتی چشم‌انداز ِ روبرو از خواستن‌ها خالی شده و وقتی برگ‌های…

خواندن نوشته →