شعر

شعری از حسن شهابی

, , ۲ دیدگاه

  باران که می‌بارد شمالی می‌شوم در وهم جنگلی غمگین گم در سکوت دره‌ها   پیراهنم از خیسی دریا شور در آبگیر چشمم می‌نشیند اندوه بی آشیانی  درناها   باران که می‌بارد پاییز ِ  پرتقال‌ها…

خواندن نوشته →

شعری از آرمین ابراهیمی

, , ۲ دیدگاه

        در خاموشی‌ِ تب‌آلودِ واحدهایِ مسکونی در یکی از سلول‌های ظهر چشم‌های سُرخِ هُرابسته‌ی مردی به قفس باز می‌شود فهرستِ کارهای‌ روزانه تقویم‌ِ ملاقات‌های تکراری ترسیمِ‌ تحمل و تنهایی ترتیبِ‌ یخ‌زده‌ی ساعت‌های…

خواندن نوشته →