داستانک

چند داستانک از علی جعفرزاده

, , ۶ دیدگاه

آمد. در زد. نبودم. گفته بودم بگو نیستم. دخترم سرک کشید بیرون و گفت:« بابا می‌گه نیستم.» آمد تو. چند هفته‌ای بود جدا شده بودیم. چیزی نداشتم بگویم. از دروغ بدم می آمد و به خاطر دروغ‌هایش از او متنفر شده بودم. هر چه خانه را گشت پیدایم نکرد. شاید اصلا نیامده بود.

خواندن نوشته →

دو داستانک از هومن نیکفرد

, , ۴ دیدگاه

هیچ راه دیگه‌ای نداشتم. هرکی جای من بود، این کارو می‌کرد. اونوقتی که شماها، با یه فنجون قهوه تو دستتون داشتین نقشه‌هارو ورانداز می‌کردین، من و تام داشتیم از سرما یخ می‌زدیم. اون خونه‌ی لعنتی متروکه بود. هیچی توش پیدا نمی‌شد.

خواندن نوشته →

دو داستانک از سید میثم رمضانی

, , ۳ دیدگاه

قاصدک   پرنده از باد می‌هراسد                       من از پرواز                     تو  اما از پرنده شدن                                                ……………………….     زن گفت  : من نه …تو آزرو کن! مرد قاصدک راتوی مشتش جا داد و…

خواندن نوشته →

دو داستانک

, , ۵ دیدگاه

  فتوشاپ شهاب‌الدین موسوی زاده   دو پروژکتور یک سه پایه ی عکاسی یک دوربین و … فضایی تنگ و تاریک … دخترک با بی حوصلگی همه ی اینها را برای چندمین بار دید زد…

خواندن نوشته →