گفتگوی غزل گلمکانی با پدر
من پدر بداخلاقی بودم؟


هیچ فکر میکردی روزی من با تو مصاحبه کنم؟
فکر که نمیکردم، ولی چون در این دنیای پیچیده هیچ چیز را بعید نمی دانم، حالا هم که داری این کار را می کنی تعجب نمی کنم. در این روزگار، هر چیزی ممکن است.
من هم تعجب نکردم، ولی برایم جالب بود
به هر حال تو همیشه به من دسترسی داشتهای و فکر می کردم هر وقت سوالی داشته باشی می توانستی بپرسی. من هم یادم نمی آید که از جواب دادن به سوال هایت طفره رفته باشم. اما با توجه به روحیة خودت، شاید سؤالهایی از من داشته ای که تصور می کردی من جواب نمی دهم و حالا فکر میکنی شاید در قالب چنین مصاحبهای میتوانی آنها را مطرح کنی.
شاید علتش این بوده که بیشتر فکر می کردم فرصت مطرح کردن سؤالها پیش نیامده. مثلاً توی خانه موقع تماشا کردن فیلم یا پس از آن، موقع رانندگی یا مواقعی که به دفتر مجله میآیم و تو کمتر وقت داری، فکر می کردم فرصت خوبی نیست. یکی از سؤالهای زمان بچگی تا حالا این است که چرا نمیخواستی من و قصیده وارد کار سینما شویم؟
یادم نمی آید که به طور جدی مخالفتی کرده باشم. موفع مدرسه که فکر می کردم به درستان لطمه میخورد، ولی اگر مثلاً در تابستان چنین فرصتی پیش میآمد استقبال هم می کردم، چون به نظرم تبدیل به تجربهای بزرگتر زندگی و یک خاطره برای تان میشد. اگر مخالف بودم که خودم هم در این زمینه فعالیت نمیکردم. البته بچهها را در این موارد باید کنترل و هدایت کرد، ولی جوانها بیشتر به توصیه و راهنمایی نیاز دارند.
دوسه سالی است که فضای سینما ومطبوعات دلزدهام کرده، روابط بیمار توأم با حسادت و حساب گری آزارم میدهد. چهطور این همه سال توانستی چنین فضایی را تحمل کنی؟
این فضا مربوط به همه جای جامعه است، در هر شغلی وجود دارد و محدود به سینما و مطبوعات نیست. درست مثل هوای آلودة تهران است که آن را تنفس میکنیم.
اما این مشکل بین کسانی که ادعای روشنفکری دارند و تحصیل کردهاند قابل قبول نیست
مجبورم میکنی از شرایط وکسانی حرف بزنم که خودم هم جزو آنها هستم، و اگر اسم هم نبرم و کلی صحبت کنم، این سوءتفاهم پیش میآید که انگار همه این مشکل دارند و خودم پاک و مبرا هستم. البته حسادت همه جا وجود دارد و یکی از واقعیتهای زندگی امروز ماست. اگر آن را مانع فرض کنیم یا باید با آن مواجه شویم یا نادیدهاش بگیریم. این موضوع در کشور ما یک روحیة تاریخی است.
به هر حال کار در چنین فضایی خیلی سخت است..
.ولی این همان شرایط کار است که باید قبول کنیم، مثل زندگی در تهران که همراه ترافیک سنگین است یا اگر کسی زندگی در لندن را انتخاب می کند باید بپذیرد که هوای آن جا اغلب ابری و بارانی است.
به همین دلیل با کار کردن من در مطبوعات مخالفت کردی؟
البته فکر می کنم داری روغن داغش را زیاد می کنی. اما اگر منظورت کار در مجلة فیلم است، به این دلیل بوده که رابطة پدر و فرزندی تحت تأثیر رابطة مدیر و کارمندی قرار میگیرد. من خیلی وقتها با همکارانم به خاطر بدقولی برخورد میکنم و دلخوری پیش میآید و با تو هم به خاطر تنبلیهایت حتماً برخورد می کنم و دلخوری پیش می آید. شاید علاقه و رابطه ام با تو باعث بشود ملاحظهات را بکنم که آن وقت هم متهم به پارتی بازی می شوم هم کارم پیش نمی رود. دوست د ارم برای فعالیت مطبوعاتی در نشریة دیگری کار کنی تا به طور حرفهای و جدا از رابطة پدر و فرزندی موظف و مسئولیتپذیر باشی. و رفتار و روابط جدی و حرفهای را بدون من تجربه و تحمل کنی. همیشه تشویقت کردم که بعد این همه درس خواندن و یادگیری دو زبان خارجی، باید از تخصصی که داری استفاده کنی، ولی تنبلی!
تازگیها به این نتیجه رسیده ام که رفتارت در محل کار با وقتی که پایت را از آنجا بیرون میگذاری ۱۸۰ درجه فرق میکند. در محل کار بداخلاقی و بیرون البته پرحرف نیستی ولی فشار و خستگی یک روز کار سخت در رفتارت پیدا نیست
مسئولیت و تعهد من در مجله سنگین است، و همین باعث میشود به خاطر بدقولیهای بعضی از همکاران و برآورده نشدن توقع هایی که از بعضی های شان دارم برخوردهایی با آنها داشته باشم که در ابتدا در حد گلایه های معمولی است و با ادامة بدقولی طبعاً لحن من هم عوض میشود و گاهی کار به قیل و قال و جیغ و داد میرسد! تازه با فریاد هم گاهی کار به جایی نمیرسد… خیلی وقتها کلنجار با آدمها در طول روز از حیث فیزیکی هم خستهام میکند، به طوری که بعد از یک ساعت بحث با کسی، دوست دارم بخوابم و آثار این خستگی تا شب همراهم است. قبول دارم آدم شیرین و دلچسبی نیستم، ولی فکر میکنم صبر و تحملم زیاد است. بیشتر وقتها مدارا با همکارهایم در تحویل مطالب، بر من فشار میآورد، مثل جمع شدن هفتاد درصد مطالب مجله در یک هفته، و طبیعیست که در این یک هفتة پرتنش برخورد خوبی با دوست و همکار نمیتوانم داشته باشم و این موضوع خیلیها را دلخور کرده، در صورتی که این ظاهر و برخورد من از قصد و از روی بیاحترامی و بیعلاقگی نیست، اما وقتی گرفتارم یا مشکل دارم و کار مجله عقب است، نمیتوانم لبخند بزنم و ظاهرم را حفظ کنم. متأسفانه این هنر را ندارم. خلاصه این که بدقولیها این رفتار را به من تحمیل میکنند؛ ضمن این که گفتم قبول دارم که آدم شیرین و دل چسبی نیستم.
یک سؤال تکراری: فکر کردهای غیر از این شغل چه شغلی را انتخاب می کردی؟
خیلی از کارهای آدم ها بستگی به شانس و اتفاق دارد. من قبل از اینکه روزنامهنگار شوم، برای خودم در مورد فیلمهایی که میدیدم نقد مینوشتم و دوست داشتم وارد کار سینما بشوم. ولی یک اتفاق باعث شد در مطبوعات مشغول شوم که به طور ناخودآگاه زمینهاش را هم از قبل داشتم و با اینکه در دانشگاه هم سینما خواندم، ولی به این نتیجه رسیدم که کار مورد علاقهام مطبوعات در زمینة سینماست. بنابراین ادامه دادم وهیچوقت هم وارد کار سینما نشدم. واقعاً هیچ تصوری از شغل مورد علاقة دیگری ندارم.
یادم میآید کلاس پنجم دبستان بودم و یک دفتر خاطرات داشتم که داشتنش در آن زمان مد بود، تو هم در آن نوشته بودی…
راستی یادت هست که یک جعبه پرگار و نقاله و راپید برای صفحه بندی داشتم که وقتی از من اسم شان را پرسیدی، گفتم “داشتنی ها!” نمی دانم این اسم احمقانه و بی معنی چه جوری به ذهنم آمد. ولی از آن به بعد، هر دوی ما این چیزها را به اسم “داشتنی ها” می شناختیم. یادت هست؟
آره یادم هست. می آمدم روی زانویت می نشستم و تو در همان حال صفحه بندی می کردی و من می گفتم “فصه بندی”! …داشتم می گفتم که تو توی دفترم نوشته بودی که چند روز بعد از به دنیا آمدن من هنوز حس نمیکردی که پدر شدی و یک شب که سوار ژیانت بودی و داشتی به طرف خانه می آمدی، احساس کردی که ناخودآگاه داری پدال گاز را بیشتر فشار می دهی تا زودتر به خانه برسی که کلة کدویی کممویم را بغل کنی و ببوسی..
.غیر از دفتر خاطراتت، در یک بهاریه هم این را توی مجله نوشتم. آن موقع هیچ علاقهای به بچهدار شدن نداشتم و احساس میکردم آمادگیاش را ندارم. وقتی تو به دنیا آمدی، پذیرفتنش برایم سخت بود و تا یکیدو روز هم احساسی به تو نداشتم. شب دوم یا سوم بود که حس کردم میخواهم سریع خودم را به خانه برسانم تا تو را ببینم، و دیگر گرفتار شدم!
به وجود آوردن یک آدم و پذیرفتن تمام سختیها و مسئولیتها به خاطر آن کار بزرگی است. چرا این کا را میکنند؟
من که البته اشتباه کردم! ولی احساس پدر و مادر نسبت به فرزند را نمیتوان شرح داد، هر کس باید خودش تجربه کند، مثل حس عاشقی.
فرزند هیچوقت پدر و مادر را درک نمیکند..
.بله، رابطة فرزند و والدین همیشه رابطة عاشق و فارغ بوده، و بهندرت پیش آمده که این رابطه متقابل باشد.
اگر پدر یا مادر فوت کند، فرزند تا یکیدو سال ناراحت است و در نهایت به زندگی عادی میرسد و ادامه میدهد، ولی اگر فرزند زودتر بمیرد، داغی ابدی برای والدین به جا میگذارد.
این هم بخشی از مسألة فاصلة نسلهاست که چارهای نداریم جز پذیرفتنش…
به همین خاطر من هیچ وقت دوست ندارم بچهدار شوم!
احساس کسانی که بچه را میوه و معنای زندگی میدانند درک میکنم، گرچه خودم چنین احساسی ندارم. بهندرت بچهای پیدا میشود که زمان پیری به قول معروف عصای دست پدر و مادر باشد. و فکر می کنم احساس تو نسبت به بچهدار شدن به دلیل دیدن مشکلات دیگران در این رابطه است،و اینکه حس عاشقانة والدین به فرزند را درک نمیکنی. انسان وقتی میبیند موجودی که از وجود خود او ریشه گرفته در حال رشد کردن است، لذت میبرد، و تو این حس را تا وقتی خودت بچهدار نشوی نمیفهمی و فقط دردسرها به چشمت میآیند.
دوست نداشتی فوتبالیست بشوی؟
نه، تنبلتر از آن هستم که فوتبال بازی کنم! چون هیچوقت آمادگی جسمانی لازم را نداشتم. به هر حال فوتبال هم شغل ماندگاری نیست. این همه فوتبالیست در طی این سالها بعد از تمام شدن دورة بازیکنی رفتهاند و دیگر اسمی از آنها نشنیدهایم، حتی در حاشیة فوتبال. موفقیت در خیلی از کارها ذاتی است. من ذات فوتبالیست شدن نداشتم.
راستی علاقهات به فوتبال از کی شروع شد؟
به طور دقیق از سال ۵۳/ قبل از آن چند خاطرة پراکنده از فوتبال دارم، یکی سال ۴۷ و قهرمانی ایران در جام آسیایی که در گرگان از رادیو با گزارشگری آقای عطا بهمنش آن را گوش کردیم. سال ۵۱ هم که به تهران آمدم علاقهای به فوتبال نداشتم، ولی یکی از دوستانم که طرفدار فوتبال بود، دو بار من را به استادیوم برد، سالهای ۵۱ و ۵۲/ بار اول استادیوم امجدیه (شیرودی) بود و از دور شاهد مسابقه بودیم. بار دیگر رفتیم استادیوم آزادی به تماشای بازی های جوانان آسیا، مسابقة ایران با کویت بود شاید، که آن را هم از فاصلة دور – طبقة دوم، قسمت شمال غربی - دیدم و انگار فوتبال را حس نکردم، بنابراین هیچ احساس مثبتی هم در من به وجود نیامد. سال ۵۳ سرباز بودم، تیم ابومسلم تازه در مشهد تشکیل شده بود و روزی که در استادیوم سعدآباد (تختی) آنجا با تیم پاس مسابقه داشت، دوست و همدوره ای ام مرتضی شیرازی – که یادش به خیر – مرا به ورزشگاه برد. همخانهام هم بودیم. او بچة تهران و خورة فوتبال بود. اصلاً خودش فوتبالیست بودی توی محله شان. بلیت زیر جایگاه را گرفت، چون با توصیفی که از تجربه های گذشته ام در تماشای فوتبال داشتم، انگار مشکل را درک کرده بود و گویا رسالت داشت که مرا به فوتبال علاقه مند کند. فاصلة ما تا زمین این بار خیلی کم بود ومن حتی صدای نفسنفس زدن بازیکنها، درگیریهایشان و ضربة پاها به توپ و فریادها را میشنیدم و بالاخره مِهر فوتبال به دلم افتاد! بعد از آن خورة فوتبال شدم. از تلویزیون تماشا میکردم و هر هفته برای تماشای مسابقههای ابومسلم به استادیوم سعدآباد میرفتم. از سال ۵۴ هم که دوباره به تهران آمدم، هر پنجشنبه و جمعه یا به تماشای مسابقه ها میرفتم، در گرما و سرما، آن هم اغلب تنها! پس از انقلاب شتاب روزگار و گرفتاریهای کار و زندگی باعث شد از استادیوم رفتن صرف نظر کنم و تا مدتی هم مسابقهها را دنبال نمیکردم، چون از تلویزیون هم بهندرت فوتبال پخش میشد. دورة بعدی گرایش به فوتبال از جام ملت های آسیا در سال ۱۳۷۵ شروع شد که به نظرم فصل تازه ای از فوتبال ایران هم بود. به هر حال اگر بخواهی دلیل علاقه ام را بدانی، به نظرم فوتبال بازی مهیج و دراماتیکی است، و از نظر زیباییشناسی هم است، یک زمین سبز با مهرههایی در دو رنگ که به طور حسابشده توپ را بین هم ردوبدل میکنند، بهخصوص اگر زنده پخش شود جذابیت بیشتری دارد، چون حادثهای است که در لحظه اتفاق میافتد و همراهش میشوی. عوامل زیادی در جذابیت فوتبال نقش دارند، ولی درک آنها بستگی به علاقة شخصی هر کسی دارد، مثلاً ممکن است تعبیر من از حرکت های یک بازیکن فوتبال مثل باله باشد اما همین حرکت ها به نظر دیگران بیمعنی بیاید. من هم از بازی بیسبال و کریکت خوشم نمیآید و با دیدن تماشاگران زیاد آن تعجب میکنم.
کلاس اول دبستان را همیشه با دیکتههای تو از کتاب “باغ” آقای پرویز دوایی به یاد میآوردم. دیکته گفتن هم یکی از آن دردسرهاست! یک شب کلمة “سبب” را گفتی بنویس. هنوز حرف س را نخوانده بودیم. آن قدر اصرار کردی که من اشکم درآمد و بالاخره سبب را نوشتم. تا نوشتم گفتی: «دیدی کاری نداشت؟»
دلم نمیخواست در حد کتاب یاد بگیری و متوقف بمانی. دیکته گفتن از کتاب برایم کار خستهکننده و بیهودهای بود، و به خاطر علاقه به نوشتههای پرویز دوایی و سادگی آنها فکر میکردم که شاگرد کلاس اولی هم میتواند قصهها را بنویسد. حتی خودم با تغییر کلمههایی که هنوز نخوانده بودی سعی داشتم کار را سادهتر کنم. تو هم مقاومت میکردی، چون به ریتم کند آموزش مدرسه عادت کرده بودی، ولی بالاخره مینوشتی! آن موقع که مینوشتی به مشکل بودن کلمهها فکر میکردی؟
نه، به زورگو بودن تو فکر میکردم!
هیچ لذتی نمیبردی؟
نه، چون بعد از خواندن دیکتهها چیزی از آن نمیفهمیدم. بعضی از آنها انگار شعرهای شاملو اما به نثر است، که در آن سن برایم نثری ناآشنا بود. الان برایم جذاب است ولی آن زمان که چیزی نمیفهمیدم.
به هر حال من میخواستم تو چیزی بیشتر از کتاب یاد بگیری و دیکتههایت با بقیه فرق داشته باشد. نظر معلمت چی بود؟
برایش جالب بود، دیکتهها را میخواند و دور کلمههایی که هنوز توی کلاس نخوانده بودیم خط میکشید و همکلاسیهایم از دیدن دایرههای دور کلمات تعجب میکردند. برای خودم هم آن دایرهها و دهان باز بقیة شاگردها لذتبخش بود.
مقاومت تو در برابر ترجمه کردن همیشه برایم سؤال بوده. بعد از اینکه مصاحبة امیر نادری را ترجمه کردی، از نثر خوبت تعجب کردم و خوشحال شدم. وقتی پرسیدم چرا این همه مدت کار نکردی، گفتی از تو میترسیدم. چرا می ترسیدی؟ فکر میکردی اگر نتیجة کارت بد می بود من جار می زدم و همه را خبردار میکردم؟
چون اعتماد به نفس ندارم. حتی بعد از تأیید تو، هر بار هر خطی که ترجمه میکنم، نگران ایراد گرفتن تو هستم. چون آدم رکی هستی و این البته خیلی خوب است.
پس داری خودآزاری می کنی، چون اولین کارت قابل قبول بوده. خودت که می دانی من در این مورد تعارف ندارم. نیازی به پارتیبازی یا تأیید من نیست. هر بار بعد از چاپ شدن مجله، بقیه هم کارت را تأیید میکنند. این را از خیلی ها شنیده ام. مشکل تنبلی خودت است.

از سرزنش کردن من که بگذریم، یاد خاطرات بچگی خودت میافتم. زمانی که در گرگان تیلهبازی میکردی، هیچ به ذهنت هم میآمد که روزی پدیدة DVD به وجود بیاید؟
کی فکرش را میکرد؟ نسل ما در دورهای از تاریخ زندگی کرد که از گاوآهن تا تکنولوژی دیجیتال را تجربه کرده است. خیلی سریع این اتفاق ها افتاد. یادم میآید در فیلمهای پلیسی دهة ۱۹۶۰ آدمها که توی ماشین با تلفن صحبت میکردند، با خود میگفتم چنین چیزی مسلماً فقط در فیلم امکانپذیر است.
هنوز هم در گذشته زندگی میکنی؟
من در حال زندگی میکنم، ولی به گذشته فکر میکنم. دلم میخواست با برگشت به گذشته، اشتباههایم را جبران کنم.
بیشتر احساس میکنم حسرت گذشته را میخوری…
نه، چون گذشتة خوبی نداشتم که حسرتش را بخورم، ولی الان تجربههایی به دست آوردهام که با خود میگویم ایکاش میشد با همین تجربهها به گذشته برگردم تا اشتباههای آن زمان را تکرار نکنم. ایکاش میشد زمان را به عقب برگرداند. دلم میخواهد یک سال از زندگیام را بدهم تا یک روز در دورة مثلاً قاجار زندگی کنم! خیلی وقتها به این موضوع فکر میکنم.
خیلی وقتها جدا از فاصلة بین نسلها، فکر میکنم چهقدر خوب است که فرزند با پدر و مادرش راحت باشد، دوست باشد. من در مورد تو و خودم چنین حسی را دارم. احساس راحتی میکنم. البته دلیل مهمش داشتن نقاط مشترک رفتاری و احساسیست، و از این بابت واقعاً خوشحالم.
من هم با وجود عشق پدر به فرزندانش، نسبت به تو و قصیده احساس سلطه و قدرت ندارم واز رابطة دوستانهای که بینمان هست لذت میبرم.
خیلی از دوستانم از اینکه پدرم را «تو» خطاب میکنم، متعجب میشوند. در حالی که برای خودم عادی و خوشایند است.
برای من «شما» گفتن تو حالت کنایه و اعتراض دارد. انگار بخواهی از من فاصله بگیری و این، صمیمیت را کم می کند..
. باز برگردیم به فوتبال…! از چه زمانی در دفتر مجله با همکارها فوتبال میبینید؟
از وقتی که تلویزیون مسابقهها را مستقیم پخش میکند. البته بستگی به اهمیت و حساسیت بازی هم دارد.
حتی در روزهای شلوغ کاری؟
بله، چون همه چیز تعطیل میشود!
خیلیها این کار شما را مسخره میکنند..
.طبیعیست، چون از نظر بعضیها فوتبال پدیدهای جهانسومی، عقبمانده و مخصوص بچههاست. و اینکه آدمهایی به سنوسال ما با علاقه آن را دنبال میکنند، مسخره به نظر میآید. شاید به نظر من هم چنین عقیده ای مسخره بیاید.
من خودم فوتبال دوست ندارم، ولی یادم میآید روزی در دفتر مجله بودم و مسابقة فوتبال هم مستقیم در حال پخش بود و توی اتاق مصاحبه، همراه شما مشغول تماشا شدم. واقعاً تماشا کردن جمع شما جالبتر از خود مسابقه بود…
بخشی از خاطرات شیرین کار در مجله، همین جلسههای تماشای فوتبال است، و چون اکثر همکارها به فوتبال علاقه دارند جذابیت جمع بیشتر میشود. وقتی مسابقة مهمی قرار است پخش شود، تعداد تماشاگرها بیشتر میشود و اظهار نظرها و حرفها هم جالبتر. خیلی وقتها به این فکر افتادیم که از خودمان در حال تماشای فوتبال فیلمبرداری کنیم! بعضی وقتها اتاق مصاحبه آنقدر شلوغ میشود که عدهای ایستاده تماشا میکنند، و مزهاش به همین در جمع تماشا کردن است. با اینکه خیلی وقت است استادیوم نرفتهام ولی فضایش هنوز یادم مانده، و حالا که امکان رفتن به استادیوم نیست، با جمعی کوچکتر آن را در دفتر مجله تجربه میکنیم.
نکتة مهم این است که شما در طول روز و ماه و سال مشغول کار جدی هستید و گاهی برای تفریح دور هم جمع میشوید و فوتبال میبینید.
من هم فکر نمیکنم برای کسانی که به قول تو کار جدی میکنند چنین زنگ تفریحی بد باشد.
اخیراً هم که پیله کرده ای به بیلیارد…
آه… عاشق بیلیاردم! البته در مورد این یکی، هم تماشایش را دوست دارم و هم - بیشتر - بازی کردنش را. ماهوت سبز میز بیلیارد، مثل چمن سبز فوتبال زیباست و دلم را می برد. میزهای به رنگ دیگر را دوست ندارم. و چه صدایی دارد برخورد شارها. یکی از ساندافکت های زیبای زندگی ست. مثل صدای قطار که خیلی دوست دارم. البته اخیراً هم پیله نکرده ام به بیلیارد. این هم یکی از عشق های قدیمی ام است که از سال ۱۳۵۰ و زودتر از فوتبال شروع شد. اما خب تا همین پنج شش سال پیش باشگاه های بیلیارد تعطیل بود و حدود بیست سال در فراقش بودم… راستی می خواستم از تو بپرسم که نظرت در مورد علاقة من به فوتبال و بیلیارد چیست و فرقش با علاقه ام به سینما…
علاقه ات به فوتبال و بیلیارد که برایم عجیب است، چون خودت خیلی آرامی و پیش از این ها تصور نمی کردم تحرک و هیجان را دوست داشته باشی. این دو همیشه برایت تفریح بوده اند، گرچه با آن ها زندگی می کنی، ولی علاقه ات به سینما را خودم از بچگی لمس کردم. سینما دیگر برایت سرگرمی یا حرفه نیست، بخشی از وجودت شده…
تو هیچ وقت سرزنشم نکرده ای که چرا فوتبال تماشا می کنی یا چرا بیلیارد بازی می کنی. اغلب وقتی که تماس می گیری می پرسی: “داری فوتبال تماشا می کنی؟” و این را طوری می پرسی که سرزنش توی لحنت نیست و اغلب با شوخی می پرسی. آخرش هم که می خواهی تماس را قطع کنی می گویی: “برو فوتبالت را ببین!”
از برنامه ات خبر دارم. اگر مشغول کار نباشی پس حتماً داری فوتبال می بینی! البته بعضی وقت ها از نظر من کلافه کننده است، چون فکر می کنم مثل خوره به جان آدم می افتد و از کار و زندگی آدم را می اندازد.
حالا واقعاً بگو ببینم این شایعاتی که در مورد بداخلاقی من وجود دارد و خودت هم اشاره ای هم کردی تا چه حد واقعیت دارد؟ خودم که اعتراف هایی کردم، اما فکر می کنم نظر آدمی که یک بار مرا در حالت بداخلاقی دیده یا کسی که با بدقولی اش خلق آدم را تنگ می کند، فرق می کند با کسی که آدم را در حالت های مختلف دیده است. بی انصافی است اگر بگوید همیشه بداخلاق بوده ام.
من که گفتم فقط در محل کار بد خلقی،که آن هم به نظر من لازم است،باز هم می گویم وقتی پایت را از مجله بیرون می گذاری رفتارت دل پذیر می شود.نمی دانم آیا کسانی که موقع بد خلقی هایت در محل کار تو را دیده اند،بیرون از آن جا هم تو را دیده اند و آیا نظرشان عوض شده یا نه؟
والله نظرخواهی نکرده ام، ولی من بیرون از محل کار هم با کسانی معاشرت دارم که اگر غیرقابل تحمل باشم، خب تحملم نمی کنند… سوال بعدی…
نه، دیگر سوالی ندارم. فکر می کنم بیش تر از کافی سوال پرسیدم…
همه اش همین بود؟ چه بچة خوبی! چنان دورخیزی کردی که فکر می کردم کلی حرف داری و حالا می خواهی سوال پیچم کنی و پدرم را در بیاوری…
نه. واقعاً سوالی ندارم. “برو فوتبالتو نگاه کن”!
ولی من ول کن نیستم. بگو ببینم بدترین خاطره ای که از من داری چی بوده؟
کلاس اول دبستان بودم، روزی دیر به خانه آمدم و تو شب فهمیدی. چنان توگوشی جانانه ای نثارم کردی که فردایش معلمم از دیدن صورتم ترسید، خودم دلیل تعجبش را نفهمیدم، تا زمانی که در آینه صورتم را دیدم. نمی دانم که آن سیلی تاثیری در من گذاشت یا نه. ولی هروقت یادش می افتم ناراحت می شوم.
تا جایی که یادم می آید، آن تنها باری بود که به تو سیلی زدم و برای خودم هم خوشایند نبود. حالا بهترین خاطره ات را بگو…
سفر هند پارسال که از لحظه لحظه اش لذت بردم. از شروع تا پایانش مثل رویا بود، مسیر فرودگاه تا هتل، مهمانی در هوای شرجی، دهلی تا آگرا، تاج محل در باران، پالیکا بازار، دهلی کهنه. علاقه دیوانه وارم به هند جدا از همسفر شدن با توست. می دانم اگر با شخص دیگری به این سفر می رفتم قطعاً الان این حس را نداشتم. خب حالا دیگر واقعاً برو فوتبالتو نگاه کن.
نقل با اجازه از دکتر مصطفی جلالی فخر
این نوشته را به بالاترین بفرستید :
این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید



بدون دیدگاه
دیدگاه خود را بنویسید