از خودم خجالت می کشم
نوشته ای از محمد قوچانی درباره هویتش
با مقدمه ای از رضا کاظمی

مقدمه ای از یک گیلانی که هویتش را انکار نمی کند:
کمتر ایرانی ای است که اهل مطالعه و اندیشه باشد و نامی از محمد قوچانی نشنیده باشد. من در دوران دانشجویی ام در مشهد و در بحبوحه شور و حالی که از دوم خرداد در فضای دانشگاه جاری بود( من در پاییز سال ۷۶ به دانشگاه علوم پزشکی مشهد راه یافتم و چه سال خوبی بود با حضور خاتمی عزیز) از خوانندگان نوشته های او بودم . دو سه سال بعد ،من دیگر روزنامه نمی خواندم. قاطعانه تصمیم گرفتم از هرگونه گرایش سیاسی و حتی فکریدن به آن کناره بگیرم که خوشبختانه تا به امروز کمترین تغییری در اراده ام رخ نداده است… بگذریم این نوشته در مورد کس دیگری است. بله من تقریبا سه چهار سال از محمد قوچانی کم سن و سال ترم ولی در آن روزگار گمان می کردم نوشته های عاقله مردی میانسال را می خوانم( یک نفر دیگر هم بود که فکر می کردم خیلی پیر است و او میانسال خوش تیپ و قبراقی بود : جعفر خان مدرس صادقی که درود خداوند بر او) .همین دو سه سال پیش بود که به شکلی تصادفی فهمیدم محمد قوچانی نه تنها خیلی جوان است که از هم ولایتی های ما هم هست. بله او گیلانی است و دردمندانه مثل بیشتر گیلانی ها که شمارشان در عرصه فرهنگ و اندیشه چشمگیر و پرشمار است( جمعیت کل این استان حتی از شهر مشهد هم کمتر است!!!) از ابراز هویت و اصلیت خود پرهیز می کرده و آنرا مایه سرشکستگی خود می دانسته. مثل آیدین آغداشلو،مثل هوشنگ ابتهاج، مثل انوشیروان روحانی ، مثل زنده یاد اردشیر محصص، مثل مهرداد فلاح( از پیشروان شعر پست مدرن ایران)، ، مثل حمیده خیرآبادی و ثریا قاسمی ، مثل علیرضا خمسه ، مثل شادمهر عقیلی، مثل بیشتر وقتهای احمد میراحسان ( که خودش می گوید عاشق تهرانم و خودم را تهرانی می دانم با اینکه در لاهیجان زندگی می کنم)، مثل علی عبدالرضایی و.. مثل بسیارانی دیگر که قطعا هرگز جز ( زبانم لال)به مرگ نشانی از هویتشان به دست نمی دهند. و البته کسانی هم هستند مثل عموپورنگ که با لودگی هرچه تمام تر تصویری بلاهت بار و مسخره همچون سید علی میری و حمید شب خیز از گیلانی ها به دست می دهند و کسی هم نیست که توی دهنشان بزند . شک ندارم که این میزان لودگی اگر در قالب کاراکتری آذری زبان روی آنتن می رفت آذری های این سرزمین پدر صاحاب بچه را در می آوردند. دست برقضا غروب چند روز پیش در سریال مهمانخانه سعادت جناب محمدرحمانیان که اتفاقا همسر مکرمه شان خانم مهتاب نصیر پور از دیار تنکابن اند( و می دانید که تنکابنی ها یا همان شهسواری ها خودشان را بیش از اینکه مازندرانی بدانند گیلانی به حساب می آورند و گویششان هم به گیلان بسیار نزدیک تر است) شخصیتی بی اندازه زبان نفهم و هتاک و پرخاشگر را در قالب یک گیلانی با شکل و شمایل میری به نمایش گذاشته بود که باز هم جای تاسف دارد. البته اینکه جامعه شهری گیلان تا چه اندازه در عرصه تمدن و اندیشه پیشرو است بر هیچ کس پوشیده نیست ولی خود گیلانی ها و تلویزیون حقارت بارشان در برنامه های تولیدی شان اصرار دارند همه گیلانی ها را با لباس روستایی و سبیل چارلی چاپلینی و در هیبت ماهی گیر یا ماهی فروش و یا دست بالا کشاورز و برنجکار و چایکار به نمایش بگذارند و این دقیقا چیزی است که هر ابلهی(دور از ساحت شما) اگر سری به شهر های این استان که دست برقضا شهرهای توریستی و مهمی هم هستند( انزلی، آستارا، لاهیجان، رشت و…) بزنند نشانی از آن نمی بییند و با تصویری کاملا متضاد روبرو می گردند:انسانهایی فاخر در نمایه های بیرونی و اندیشه های درونی و با مدنیت و بلندنگری غیر قابل انکار.
بگذریم … در چنین حال و هوایی اخیرا نوشته ای از محمد قوچانی خواندم که آشکارا و صریح از گیلان و هویت گیلانی و از عذاب وجدانش از کتمان هویت نوشته بود. نوشته ای تاریخی و تعیین کننده است که
آنرا در زیر برایتان عینا می گذارم تا بخوانید و به حرفهایم تنها در حد یک تعصب جغرافیایی نگاه نکنید. چون چنین تعصبی ابدا در من نیست و همه آدمهای دنیا را به یک میزان دوست ندارم! سالهاست که این استان کوچک با جمعیتی اندک در عرصه تولید اندیشه و فرهنگ سردمدار است ولی آشکارا از هرگونه بودجه و خدمات فرهنگی و اقتصادی همه دولتها محروم نگاه داشته شده است و البته می شود حدس زد به چه دلیل… لعنت به همه دلیل هایش ولی آن دلیل که برای من مهم تر است همین خودباختگی و بی هویتی روشنفکران گیلانی است که هوای سربی تهران بدجور جوگیرشان کرده و کمترین گامی برای این بهشت ایران برنداشته اند که هیچ؛ از گفتن نامش هم ابا دارند. وقتی می بینم کسی مثل هوشنگ گلمکانی که فقط پانزده سال در گرگان زندگی کرده و حتی اسمش هم نشان می دهد که از دیار گلمکان در خراسان است، چنان به گرگانی بودنش افتخار و اصرار دارد و یا بابا چاهی و زنده یاد آتشی و… همیشه سوگل و چشم و چراغ دیار تنگستان هستند و نام ارجمند شهریار مندنی پور همیشه تداعی گر شیراز است و یا رضا کیانیان دم به دم به هر بهانه ای از خاطرات مشهد خود می گوید جانم آتش می گیرد. پس فعلا درود بر شرف محمد قوچانی ،جوان هم نسل ما که هرچند با آراء و چرخش های اندیشه اش همراه و هم عقیده نیستم ولی در اندیشمند بودن و شرافت کاری اش تردیدی ندارم. بگذریم که یکبار به واسطه دوست خوبم امیر قادری( که اتفاقا او هم همه جا با افتخار جار می زند که خراسانی است) با نشریه مرحوم ِشهروند امروز به سردبیری همین آقای قوچانی همکاری کردم و این همکاری هرچند همان یک بار بود ولی به جا و درست بود و خوشبختانه بازخوردهای خیلی خوبی هم برایم داشت.
رضا کاظمی
این هم نوشته صریح جناب قوچانی که در مجله گیله وا منتشر گردید
گیلهوا که منتشر شد حتی همهی گیلانیها نمیدانستند که گیلهوا یعنی چه؟ و تنها با رجوع به داخل جلد مجله بود که متوجه میشدند گیلهوا یعنی بادی که از جانب گیلان وزان است و…
ناآگاهی از نام و نشان گیلهوا، اما نشان از بحران بزرگتری داشت که آغاز قرن اخیر اقوام ایرانی با آن روبهرو هستند و آن بحران هویتهای ایرانی یا هویتهایی است که مفهوم ایرانی را در طول زمان ساخته است. واقعیت این است که نه ایران هرگز یک دولت متمرکز بوده و نه ایرانی هرگز یک ملت یکدست و از این رو اگر هم رضاخان سعی کرده دولت-ملت ایرانی را بسازد موفق نبوده است؛ چرا که ایران همواره و هنوز یک امپراتوری، یک سرزمین چندملیتی، چندمذهبی و چندزبانی بوده و همین راز بقای ایران در طول تاریخ شده است. ایران به این معنا فلات قارهای فرهنگی از دجله تا سند و از جیحون تا خلیج فارس بوده که در آن قومیتها و حتی حکومتهای مختلفی زندگی و حکمرانی میکردند و هرگز ایرانی بودن را برابر فارس بودن ندانستهاند و یک ترک، یک عرب، یک کرد، یک بلوچ، یک ترکمن و یک گیلک همه خود را به همان اندازه ایرانی میدانستهاند که یک اصفهانی یا کرمانی یا تهرانی یا شیرازی و…
روزگاری که گیلهوا آغاز به کار کرد، جهان آبستن ناسیونالیسم بود که علیه امپریالیسم روسی در شرق اروپا و بالکان و آسیای میانه و قفقاز بیش از همه خود را نشان میداد. در ایران نیز دولت به ناسیونالیسم توجهای دوباره کرد و انترناسیونالیسم اسلامی را کنار نهاد و به اقوام ایرانی مجال خودنمایی داد. گیلهوا در چنین فضایی متولد شد. گیلانیان هرگز ادعای ناسیونالیسم محلی نداشتند چه آنان در انواع و اقسام ایدئولوژیهای دیگر در تهران و دیگر شهرهای ایران دست برتر را بر فارسها داشتند و از این رو دلیل نمیدیدند که حساب خود را از دیگران جدا کنند و چون قیام مشروطه به فتح تهران انجامید، این مردم تبریز و رشت بودند که به داد تهران و مشروطه رسیدند، پس ایران همان گیلان بود اما معنای این باور این نبود که یک فرهنگ، زبان و قوم از بین برود.
روزگاری که گیلهوا منتشر میشد نسل من از اینکه گیلکی حرف بزند شرم داشت. اینکه رشتیها قطور را قُطور میگویند، اینکه به جای فعل دعوا کردن از دعوا گرفتن استفاده میکنند، اینکه از اصواتی مانند آووووو برای تعجب استفاده میکنند، اینکه اهل جنگ و دعوا نیستند، مورد طعنه بود. نسل من سعی میکرد گیلکی رفتار نکند و خود را گیلک نشان ندهد. هرچه مخفیتر، موفقتر.
در چنین فضایی(که مادران با پدران گیلکی و والدین با فرزندان فارسی حرف میزدند) تولد گیلهوا یک اتفاق بود. اتفاق بود که نهجالبلاغه را به زبان (و نه لهجه) گیلکی ترجمه میکرد، اتفاق بود که به هر دو لهجهی رشتی و لاهیجانی، بیهپس و بیهپیش داستان چاپ میکرد، اتفاق بود که بدل از شعرنو، مکتب جدید شعر گیلکی یعنی «هساشعر» (شعر اکنون، شعر امروز) را ترویج میکرد. گیلهوا چندی روی جلدش را به رجال گیلان اختصاص داد که برخی از انان وارد خاطرهی جمعی همهی ایرانیان شده بودند مانند گلچین گیلانی: شاعر باز باران با ترانه…
گیلهوا خوشبختانه در رشت نماند و همراه نسل من به تهران هم آمد، به خیابان انقلاب در کتابفروشیهای روبهروی دانشگاه تهران، همان روزها که ما دانشجویان دانشگاه تهران بودیم و به تدریج با وجود گیلهوا بیشتر به این نکته پی میبردیم که نباید از گیلانی بودنمان ابایی داشته باشیم که گیلان ما میرزاکوچک خان و محمد معین و ابراهیم پورداوود و اکبر رادی و پرفسور رضا و… دارد. که گیلان ما گیلهوا دارد.
اگر در آغاز دههی ۷۰ دغدغهی گیلهوا فرهنگ گیلان بود و زبان و ادبیات و تاریخ آن، این روزها وقتی به رشت میروم، وقتی که خواهر کوچکم را میبینم که به چه عشقی به زبان گیلکی سخن میگوید بدون اینکه خجالت بکشد، میفهمم که گیلهوا چهقدر موثر بوده است. امروز این منم که خجالت میکشم که چرا نمیتوانم به زبان گیلکی سخن بگویم. مهم نیست که نسل جوان ما چهقدر گیلهوا میخواند، مهم این است که احیای زبان گیلکی از صورت زبانی شفاهی به زبانی نوشتاری چون زنجیرهای بر نسل جدید گیلانیان هم اثر نهاده است.
این روزها اما در پایان دههی ۸۰ دغدغهی گیلهوا توسعهی گیلان است و شاید باید در مجله تغییراتی متناسب با این هدف و دغدغهی جدید (که در سرمقالههای مدیر مجله مشهود است) صورت گیرد. شاید امروز در کنار «هساشعر» باید به فکر «هسافکر» هم بود. گیلان از نظر اکثر مردم ایران تنها یک موزهی طبیعی است اما تاریخ گیلان از مارلیک تا عمارت شهرداری رشت نشان میدهد که سابقهی تمدنی و شهری گیلان حتی در روستاهایش از بسیاری از نقاط دیگر ایران فراتر است. بنابراین اگر روزی کسی نمیدانست که گیلهوا بادی است گه از جانب گیلان وزان است، گیلهوا مفتخر است که امروز تعداد بیشتری از مردم این ماجرا را میدانند. اما نباید به این قناعت کرد. تازه آغاز کار است: گیلهوا را از مجلهی فولکلور خارج کنید و به مجلهی امروز تبدیل کنید.
این نوشته را به بالاترین بفرستید :
این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید


رضا عزیز.من به شدت با تفکر قومی مخالفم.چون در نهایت منجر به موضع گیری های متعصبانه و غیر عاقلانه می شود.افتخار کردن به اصلیت و یا نکردن چیزی را تغییر نمی دهد.اصلا چه فرقی می کند که یکنفر خراسانی باشد یا گیلکی یا تهرانی با هوای پر از سرب؟
این مساله دقیقا چیزیست که مرا ازار می دهد.اگر من به هر کجای ایران سفر کنم جز زادگاهم مردم آن ناحیه خود را برتر و صاحب حق تر از من می دانند…
البته بودجه و غیره قضیه اش جداست.
پاسخ: تعصب قومی نیست داوود عزیز. این قضیه اصلا در مورد گیلانی ها صدق نمی کند به هر حال همه این عزیزان کمترین خدمتی برایزادگاهشان نمی کنند. اتفاقا قضیه بودجه را اصلا دست کم نگیر.پدر این استان در امده است. در کل استان، پنج تا کتاب فروشی و شش تا سینما وجود ندارد. تنها راه برای آدمهای فرهنگی مهاجرت است و این همان چیزی است که گزینه احتمالی من هم هست و به شدت از آن بیزارم. روی قوم که تعصبی ندارم چون اصلیتم گیلانی نیست پدرم از خراسان( از خاندان صوفیه نشابور) و مادرم از گرجستان شوروی سابق است ولی روی طبیعت و سرسبزی و اینها اتفاقا به شدت تعصب دارم . پدر اینجا را درآورده اند. اگر ببینی متوجه می شوی.شاید در لفافه حرف زدنم را نگرفتی.
راستی.همکاریت با شهروند به کدام شماره بر می گردد؟
پاسخ: شماره ای که درباره مرگ خسرو شکیبایی و پایان هامونیسم بود.در سایت شخصی ام مطلبش هست.در سایت شهروند هم البته هست.
رضای عزیز از اینکه دردناکانه به گیلان و وهنرمندانی که گیلانی هستند و انکارش می کنند تنها ریشه در مردمش دارد.ماگیلانی ها مردمانی بافکر و لیکن بخل ورز هستیم که از پیشرفت و بزرگ شدن همدیگر هراس داریم. همین دوست مشترک قوچانی عزیز که بر خلاف قوچان فامیلش گیلانی است من به درد او مبتلایم. ۵سال گذشته را که از تهران پس از چاپ مجموعه ی دوم “آبی ستاره بود”که به گیلان هجرت کردم.پدرم می گفت زادگاه من سرزمین مردان با فرهنگیست که فرهنگ به کشور صادر کرده اند با آنها سعی بر دوستی کن اما من هر چه خواستم آنها نخواستند.من نیز بر این استوارم وقتی از من می پرسند مهندس بچه ی کجایید می گویم من خودم تهرانی ام اما پدر و مادرم گیلانی اند.این هویتی که من را و دیگر هنرمندانی که وقتی نامشان را بردی از خود فراری کرده برایم بسیار تعجب آفرید. به خاطر مردمانشان است.مردمانی غریبه پرست.مردمانی بخل ورز .متاسفانه غماز.واین ژنتیک غلط را ما باید با کمک آرا و خرد جمع نگر به حلش همت گماریم.تو دوست مشترک من و موسوی هستی لیکن بارها برایت کامنت و ایمیل ارسال کردم دریغ از پاسخی .این به نظر تو بی توجهی به شخصی که دوستت دارد نیست.ما اگر خودمان را برتر از دیگری نپنداریم این مشکل گیلانی ها مرتفع خواهد شد.مشکل خودمانیم که نمیشود ساختارمان رادرست کرد.باز هم می گویم این مساله را باید در خودمان درستش کنیم.
قربانت.
توضیح:
سلام. من به همه ای میل ها جواب می دهم باور کن شاید ای میلت به اسپم رفته باشد. بدبین نباش. روزی قرار بگذار ببینیمت. شماره سایت:۰۹۳۵۶۵۶۰۹۸۵
الهی یاهو جز جیگر بگیره که میون رفاقت آدما اینقلت میندازه.باور می کنم.چون خوش بینم وامیدوارم تنهاترین آدمها روزی یاری بیابند.
خوب مو به عنوان ایته گیلک وا بوگؤم کی نشأنه گیلکؤنه اخلاقی موشکلاته جی گذشتن. حقیقت اینه کی خیلیئن وقتی خأنن گیلکؤنه عیبؤنه بپوشؤنن گونن امه با فرهنگیم، امه دروازه تمدونیم، امه باسوادیم، امه باهوشیم. آقا کو فرهنگ، کو تمدن، کو باسواد، کو باهوش!.
فقط خسسم چنته گیلکه امره درده دیل بوکونم. جدی نگیرین.
از گیلوا متنفرم ، فضایی بسته که دوستان و دشمنان داخل (گردانندگان) از آن همانند دژی کهنه محافظت می کنند.و همانند سیستم صدای مخالفی وجود ندارد و همه موافق هستند.
عنوانی که شایسته ی همه نیست
Man az ashegh maram , marefat va lahjeh zibai gilakiam.dorood bar har chi gilaki aziz
اگر به تاریخ شروع مسخره کردن و لودگی گیلانی ها توجه کنید ریشه اش به دوران مشروطه و رضاخان بر می گردد چون گیلانی ها تنها افرادی بودند که با آگاهی سیاسی با رضا خان مخالفت کردند .
بعد از این تاریخ جوک و … در باره گیلانی ها ساخته شد
من گیلانی ام و به گیلانی بودنم افتخار می کنم و هیچوقت شرم هم نداشتم. تحصیلات هم بالا است
اینها که به ما اقوام انگ تعصب و کهنه پرستی و قبیله گرائی می زنند خودشان با چنان حرص و ولعی از نوروز و زبان فارسی و.. حراست می کنند که مبادا کلمه ای لاتین یا عربی جای لفظی فارسی را بگیرد! حال وقتی ما در مورد کلیت زبان و گنجینه کلکات و هویتمان دفاعی می کنیم چنین انگ می زنند که آقا جهانی بیاندیشید! چطور فرانسوی ها حق دارند زبان فرانسوی را گسترش دهند اما نوبت به من لُر و گیلک که می رسد باید زبان و هویتمان را در قبر بگذاریم؟ این مطلب در لور معرفی شد.
من همیشه به اینکه از طرف مادری گیلکی هستم به خود می بالم ومن هم بارها مورد پرسش قرار گرفتم که چرا به دعوا کردن می گویم دعوا گرفتن. اما اکنون در دانشگاه با دوستان گیلکی سعی می کنین کیلکی حرف بزنیم کاری که نسل پیش از ما نکرد وشاید پیشیمان هم باشد از کارش.
Salam bara,
vala chi bigim ke ami dil poore.
Bikhod nie ki mardoom bad e 30 sal, falan kasare khoda biamorzi daeandarad.
Chera hi gilan ki ta 30 pish ghootbe eghtesad boo, tabdil boboste be “jahanam e sabz” ?
vali gilan zindie va khu hagha gire.
Be ghole ostad homay ke etefaghan unam gilake:
betars az atash zire khakestar
man faghbt mi barar khakhuran a toosie koonam ki bishtar be elm o danesh baha bedad, ke tanha rah e khoruj e az i boohrane.
salamat bibid o shad o irani
hazrat
dar in bab va hatman gjeseye nader ebrahimi ra bekhan dar zemn az jomle mafakher gilan yeki ham nadere ebrahimi bood ke esm nabordi
توضیح آدم برفی ها: خوب به خاطر اینکه نمی دانستیم ایشان گیلانی هستند. دقیقا به همان دلیلی که در متن اشاره شد. مثلا شما می دانستید که فرهاد مهراد خواننده معروف و جاودانه ایران گیلانی بودند؟من که تازگی فهمیدم!!! نمونه کتمان هویت زیاد است.
با سلام
شکی نیست که دنیاد رحال تغییرهست . برخی مثبت مانند شرمنده نبودن از اینکه از کجا هستی و چه گونه صحبت می کنی برای ما ایرانی تبار ها در غرب این موضوع مهمتر و پررنگ تر هست در هر حال اگر دموکراسی باشد و آگاهی فرهنگی و آموزش در مورد نژاد پرستی و زشتی آن ، دیگر قرار نیست که گویش و یا زبان خود را عوض کنیم تا مورد تمسخر دیگران قرار نگیریم . در هر حال گیلانی نیستم تهران متولد شده ام ولی اینجا دوستان گیلکی دارم که خو.شبختانه جلسات و مهمانی دارند و به گویش خودشان برنامه اجرا می کنند و عین این برنامه هم در لس انجلس بود.
همه باید به زبان خود و گویش خود صحبت کنندبشرط اینکه اول آدم ( انسان ) باشیم بعد روی نژاد و گویش خود تکیه کنیم .
هیچ زبانی برتری بر زبان دیگری ندارد مهم این هست که با دیگر ان بنوعی تفاهم و گفتگو ایجاد کنیم .
سعید سلطانپور
روزنامه نگار
مجری برنامه تلویزیونی سقف شیشه ای تلویزیون ایرانیان کانادا تورنتو
شاد باشید
گیلهوا که منتشر شد حتی همهی گیلانیها نمیدانستند که گیلهوا یعنی چه؟
لطف کنید در دنیای مجازی دروغ تحویل مردم ندهید و بنده به عنوان یک گیلانی حرف شما رو تکذیب می کنم.
دوست من. آن تهرونی هایی که گیلکی را مسخره می کنند هر لهجه ای را مسخره می کنند و این از بی شعوری خودشان است. اما واقعیتی است که جبهه گرفتن در مقابل آن کمکی به حل مساله نمی کند. این از هوشمندی گیلکیهاست که همرنگ جماعت می شوند.
سلام
من گیلانی نیستم ولی تقریبا تمام دوران کودکی تا جوانی خودم را در سرزمین سبز و آرام و زیبای گیلان گذراندم.
امروز ساکن نروژ هستم و درس میخوانم. اینجا یعنی در نروژ موضوع لهجه بسیار عجیب است البته از نطر ما ایرانیها. اینجا هر استانی و هذ منطقه ای لهجه خود را دارد. و تقریبا می شود گفت که در بعضی مواقع از لهجه خارج شده و زبان جدیدی می شود برای خودش. اما موضوع مهم این است که در رادیو، تلویزیون و روزنامه شما دایما با این لهجه ها سر و کار دارید و به همین دلیل همه خیلی خوب زبان هم را می فهمند.
دلم برای مه صبحگاهی و بوی شالیزارهای پر برکت گیلان تنگ شد.
به نظرم که نمیشه آدم ریشههای خودش رو انکار کنه. چرا باید از این که مال جایی هستیم خجالت بکشیم؟ اون هم با اون همه آدمی که از هر نظر متمدنتر از خیلی جاهای دیگه دنیا هستن؟
نوشته خوبی بود. هم مقدمه و هم یادداشت قوچانی.
و خوشحالم که سایت رو داینامیک کردی.
Salam , bebakhshid man ba in alefba minvisam akhe man az Paris daram in matalebo minvisam o computeram alefbaye vatani nadare
be nazare man esalat kheyli mohem ast va man ba nazare nevisande azize gilani movafegham
hichkas nabayad zaban ya ghom ya mazhabi ra balatar az oon yeki bedoone
amma in dalil nemishe ke esalate khood ra faramoosh konim
Zende bad Esalat vali na taassob
2) Iran hamishe yek keshvare plurastic az nazare zabani va mazhabi boode va khahad bood
Iran maale hameye kasanist ke dar in falat zendegi mikonand mostaghel az zaban o ghomiyat o mazhab
Chakere hameye barao bache hamvatan
Araz, Paris,
سلام
باوجودی که با حرف هایتان موافق هستم و بدون هیچ تعصب و قومگرایی ،خواستم عرض کنم توضیح شما در مورد تنکابنی ها ناقص بود. اولاً نه تنهاشهسواریها بلکه کل مازندرانیها زبانشان را گیلکی میخوانند بدون اینکه خود را گیل بنامند(ولی به طنز شبیه تر است که گیلک چرا!)درمورد تنکابن هم بخش شرقی هنوز مازندرانی حرف میزنند. از کلارآباد و متل قو وعباس آباد و نشتارود تا مناطق کوهستانی دوهزار و سه هزار.اگر مهاجرت گیلها باعث تغییر لهجه در بعضی مناطق(بیشتر شهری) شده، لطفا به همه جا تعمیم ندهید. اما هنوزم به همون زبون قبلی گب زمی. شه ره از هیچکس بالاتر هم ندومی.
سلام
من هم گیلانی هستم و تهران زندگی می کنم
ولی نه تنها مسخره نمی شوم کلی همه دلشان می خواد کاش اهل شمال بودن
بالاخره دو تا جوک ارزشی ندارن که آدم به خاطرشون نگران بشه
من یک ترک آذربایجانی هستم که دوستان زیاد گیلک هم داشته و دارد. با نظرات شما موافق بوده و امیدوارم شما بتوانید از فرهنگ و زبانتان محافظت کرده و کیفیت آن را توسعه بدهید.
البته تا آنجا که من می دانم، آیدین آغداشلو در رشت بزرگ شده و از مهاجران آغداش جمهوری آذربایجان می باشد؛ و این جای افتخار برای رشتی ها است که در میان آنها چنین هنرمندی پرورش یافته است.
سلام
درد دل شما و درد دل آقای گیلانی مشترک همه ی مردمانی است که دارای هویت و فرهنگ تعریف شده هستند.هویتی که روزگاری بین تمام ایرانیان مشترک بوده ولی به تبع تحولات و تهاجمات دست خوش تغییر و دگرگونی شده است.حسب اتفاق امروز بخشی از داستان گیله مرد (بزرگ علوی) و سووشون(سیمین دانشور) را در کتاب فارسی دوم دبیرستان می خواندم.گیله مرد به هویت مبارزان گیلانی و ظلمی که بر آن ها رفته اشاره داشته و در سووشون که نویسنده اش شیرازی است،علاوه بر این ها بسیاری از کلمات و واژه هایی را یافتم که امروز هم در لهجه ی مردم ممسنی به عنوان قومی لرزبان جاریست ولی در گویش شیرازی ها که خود را مطلقا” سوای لرها می دانند و لرها را نیز در پاره ای موارد به سخره می گیرند دیگر کاربرد چندانی ندارد.من معتقدم حفظ زبان شفاهی اقوام مختلف ایرانی به حفظ هویت عمومی و کلیت ایران کمک می کند ولی دم زدن از یک قوم و قبیله و سعی در بزرگ جلوه دادن و خودبرتربینی ، آفتی است که باید از آن پرهیز کرد.ما باید به آنچه بوده ایم و آنچه داریم افتخارکنیم و به فکر راهی مناسب برای حفظ دارایی های فرهنگی خود باشیم.بی توجهی به زیرساخت های فرهنگی و اقتصادی شهرستان ها هم مختص به یک شهر نیست و فکر می کنم این هم درد مشترک همه ی ماست.
Salam bar khakhooran va baran e Gilan zamin
be soorate kheyli etefaghi , shimi matlab mi daste farase va az samim e ghalb khoshhale bostam ki hanooz Gilan va gilani be doonbale khoo haghe.
ba kamal e eftekhar, hatta dar amrica gim ki man gilaniam va hamishe saye koonam ke har bar doostane amra isaeem, tarane ie az gilan , uoshanereh bakhanem,
Gilan amishin cheghadr ghashang o ziba ise,,,,
man chooto tanam ke be website Gialva dastresi badaram?
please e-mail me the website, I’ll be appreciate you guys.
Zende bad Gilan, Zende Bad Gilani, Payande Iran..
shimi jaane ghorban
Reza
سلام
از مقدمه ی شما و از نوشتار آقای قوچانی سپاسگزارم.
من یک گیلانی و یک رشتی هستم و به آنچه هستم افتخار می کنم و علیرغم دور بودن از خانه و کاشانه، همچنان لهجهء رشتی دارم و دوستانی بودند که بمن می گفتند که انگلیسی را هم با لهجه ی رشتی حرف میزنم و از این لهجه داشتن بسار لذت میبرم.
همانقدر که گیلانی و رشتی هستم، همان میزان هم ایرانی هستم. کوتوله هایی که هویتِ خود را پنهان می کنند، از بیماریی به نام “تزلزل شخصیت” که معادل فرنگی آن میشود Personally Disorder رنج میبرند.
از دیدن سایت یا همان وب لاگ شما بسیار خوشحال شدم.
با احترام
دکتر محمد صابر