یه جور زندگی

خوشحال بودم، چون فکر می کردم کشفش کردم. وقتی بعد از اینکه صورتمو آب زدم و برگشتم سر میز، تازه به این فکر کردم که چی رو کشف کردم؟

می خواستم بسته رو باز کنم، دلمو بزنم به دریا، هرچی توشه بریزم بیرون، اصلاً از پنجره ی اتاق همرو پرت کنم پایین.

بعد همون جوری سرمو بیرون کنم و بگم: آهای…بالاخره کشفش کردم.

اما نتونستم، ترسیدم. دستم خیس بود. گفتم نکنه یه وقت کشفیاتم خیس بشن. حولم و آویزون کردم روی طناب لب پنجره. آب صورتمو گرفتم، هرچند قطره که بود ریختمش توی گلدون.باخنده بهش گفتم بیا، اینم از اینا که می گن مظهر حیاته. گلدون خالی بود. حتی خاکم نداشت. همون چند قطره هم که ریختم توش از ته سوراخش فرار کرد بیرون. اگه منم جای اونا بودم همین کارو می کردم. آخه اون تو تاریکه و بزرگ. تازه، بو هم میده، بوی خاک، بوی نم، بوی تنهایی، الا بوی قشنگ گل. دیگه صورتم خشک شده بود. برگشتم سر میز. صندلیمو کشیدم عقب تا بشینم که یه پاکت افتاد رو زمین. خوشحال شدم. آخه خیلی ساله کسی سراغم و نگرفته. پاکت اسم نداشت. فقط یه صورتک اخمو روش کشیده بود که می خندید. برام آشنا بود؛ “کجا دیده بودمش؟” بازش کردم، توش یه کاغذ تا خورده بود. رو کاغذ نوشته بود: “برای هرکی که زودتر بازش کنه.”

تازه یادم افتاد خودم اینو نوشتم، ولی چون از این ورا پست چی رد نمی شه با آدامس چسبونده بودمش زیر میز.

خندیدم و نشستم رو صندلی. این دومین بار بود که تو این هفته می خندیدم. یه بار به گلدون، یه بارم به این پاکت. بالاخره رفتم سراغ اون بسته و کشیدمش جلوی دستم؛ حسابی وارسیش کردم.

یه کاغذ کادوی خاکستری داشت که کلی چسب کاری شده بود. کار من نبود. امروز وقتی داشتم تو خرت و پرتای قدیمی دنبال یه پرده واسه پنجره می گشتم، دیدم افتاده گوشه ی اتاق و کلی هم خاک روش نشسته. هرچی هست، حالا اینجاست.

می خوام بازش کنم. راستش تردید دارم.

یه جورایی خوشحالم، ولی نمی خوام این لحظه رو از دست بدم. دوست دارم همیشه یه کادوی باز نشده پیشم باشه که برای بازکردنش شوق داشته باشم.

روم نمیشه بگم، ولی…هیچ کس تا حالا به من کادو نداده.

یعنی…تا حالا کسی نبوده که بهم کادو بده.دلم و زدم به دریا، چسباشو آروم، یکی یکی باز کردم، چسبوندمشون لبه ی میز. دلم می خواست این چسبا هیچ وقت تموم نشن. داشت شب می شد و من هنوز اون و باز نکرده بودم. حالا دیگه راحت می شد جعبه رو دید. یه جعبه ی قرمز که هیچی روش نوشته نشده بود. کاغذ کادو رو تا کردم گذاشتم کنار، رنگش به میز میومد. جفتشون خاکستری بودن.

حس عجیبی داشتم. هم می خواستم بدونم توش چیه، هم دلم نمیومد بازش کنم. رنگش تو چش می زد. یه جعبه ی قرمز وسط یه میز خاکستری. چند سالی می شه که تو این اتاق رنگ شاد دیده نشده.

جعبه رو برداشتم ببینم وزنش چقدره. سبک بود، خیلی سبک. تکونش دادم، هیچ صدایی از داخلش نمیومد. فکر کردم بازم سر کارم. با بی حوصلگی گذاشتمش رو میز و رفتم پشت پنجره. داشت بارون میومد. صورتمو چسبوندم به شیشه، “خیلی خنک بود”. یه سیگار روشن کردم و تو اتاق راه رفتم. چند سالی هست که این کارو می کنم. دیگه امیدی به زندگی ندارم. تمام جونم، عمرم، امیدم، معشوقم تو یه حادثه از دستم رفت. منم دیگه تنها شدم. خیلی وقته می خوام خودم و راحت کنم. حالا دیگه همه چی به یه “تار مو” بنده.

سیگار که تموم شد، نشستم پشت میز.جفت دستامو گذاشتم رو جعبه و آروم آروم بازش کردم. با خودم گفتم اگه این یکی هم خالی باشه…

اما خالی نبود، پر بود، پر از یادگاری.

دلم می خواست گریه کنم…گریه کردم…داشتم گریه می کردم، کاری که خیلی وقته نکردم.

تو جعبه یه دسته مو بود. یه دسته موی قهوه ای، مو های خودش بود. چسبیده بودن ته جعبه. قبل از اینکه بره یه چیزایی بهم گفته بود…

این نوشته را به بالاترین بفرستید : Balatarin

facebook این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید

۶ دیدگاه

  1. آرین — آبان ۳۰, ۱۳۸۷ #

    خیلی خوب بود.

  2. mansa — آبان ۳۰, ۱۳۸۷ #

    موفق باشی ای دوست

  3. Negar — آذر ۵, ۱۳۸۷ #

    پس خودش رو کشت و راحت کرد نه؟ چون به یک تار مو بند بود دیگه … خیلی غمناک بود :(

  4. milad — آذر ۶, ۱۳۸۷ #

    خیلی خیلی عالی بود

  5. کامران ملکی — آذر ۶, ۱۳۸۷ #

    خیلی قشنگ بود هومن.قشنگه.حس کمیابی در آدم ایجاد میکنه.به اوج داستانت خیلی خوب پرداخته بودی.میتونست کوتاهتر باشه یعنی بعضی شاخ و برگای اضافیشو میتونستی بزنی و در عوض قسمتهایی از اون هم میتونست بیشتر بهش پرداخته بشه.به نظر من یه جور زندگی هم واسه اسم این داستان منسب نیست.همهء ما سرشار از نقاط قوت و نقاط ضعفیم.

  6. شیداعارف معرف وبسایتهای سینما — آذر ۱۱, ۱۳۸۷ #

    سلام هومن عزیز
    همیشه در بر خورد با این نوشته ها ادم نمی دونه حسشو نسبت به واقعیت باید بگه یا خیال و تصوری که نویسنده نوشته
    اگه خیاله که زیبا بود و بسیار صحنه های پر از جزئیات یداشت که معلوم بود نویسنده اش فیلم بین حرفه ایه
    منم نوشته های تصویری رو دوست دارم
    حس ترحم جویی و حس مهم بودن برای دیگران رو نیمشه پنهون کرد
    همون طور که من وقتی دلم یمیگره دلم یم خواد به دست خودم چسب زخم بزنم که دلم برا یخودن بسوزه…!
    اگه .اقعیته که الهی بمیرم کسی بهت کادو نداده؟مگه میشه؟
    ایشالا بگیری….

دیدگاه خود را بنویسید