سه حکایت برای گروه سنی جیم

 

 

داستان قبل از خواب برای کودکان

 

تو یه شب تاریک و توی یه جنگل تاریک یه کلبه چوبی بود که درش جرجر صدا می خورد

 

البته هنوز بقایای این کلبه پشت خونه هاجر هست و صدای جرجر هم ربطی به بارون نداره…یعنی هیچوقت نداشته و همیشه این صدا اشتباها صدای بارون تلقی می شده!

 

تو این کلبه یه پیرمرد و دو پیرزن زندگی می کردن(به دلایل شخصی پیرمرد)

 

هر شب وقتی شب از نیمه می گذشت یه گرگ وحشتناک میومد خونه شون و یکی از بچه هاشون که نمی خواست بخوابه رو میخورد…

 

بعد از چند سال پیر مرد رو کرد به پیرزنها و گفت بچه هامون دارن تموم میشن

 

باید یه فکری کنیم تا این گرگ رو بکشیم

 

بعد از کلی همفکری اونا به آخرین بچه شون یه عالمه سیانور تزریق کردن و دادن گرگه بخوره…

 

حالا بخواب کوچولو وگرنه گرگه میاد چشماتو در میاره و تیکه تیکه می خورتت!تازه اگه گرگه هم نیاد من بهت سیانور تزریق می کنم…پس بخواب شایدخوابهای قشنگ ببینی!

 

***

 

واق واق

 

تعطیلات آخر هفته رو میریم شکار،موافقی سزار؟

 

- واق…

 

- اونجا میتونیم یه عالمه خرگوش بگیریم،مگه نه؟

 

- واق…

 

- همبرگر هم میبریم ،می دونم که دوست داری ،نظرت چیه؟

 

- واق…

 

- اونجا یه سگ تازی هم هست،میتونین یه عالمه با هم بازی کنین ،مگه نه؟

 

- واق…

 

- میدونم که موافقی!میدونم…

 

- واقعا عالیه پدر! ولی لطفا بعد ازین حرف من رو قطع نکن!

 

***

 

جاودانگی

 

پیرمرده به من گفت اگه آب حیات رو بخورم جاودانه میشم

 

من به حرفش گوش کردم و آب حیاط رو خوردم

 

هنوز پیر نشدم تا بفهمم جاودانه ام یا نه…

 

اما دکترا میگن به زودی بیماری انگلی من خوب میشه!

این نوشته را به بالاترین بفرستید : Balatarin

facebook این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید

۱ دیدگاه

  1. Negar — آذر ۵, ۱۳۸۷ #

    واقعا عالی بود البته اولی و دومی بهترن …

دیدگاه خود را بنویسید