نامه ای پردریغ و خواندنی از دکتر ساعدی در غربت

عیال نازنازی خودم

حال من اصلاً خوب نیست، دیگر یک ذره حوصله برایم باقی نمانده، وضع مالی خراب، از یک طرف، بیخانمانی، از یک طرف، و اینکه دیگر نمیتوانم خودم را جمع وجور کنم. ناامیدِ ناامید شدهام. اگر خودکشی نمیکنم فقط به خاطرِ تو است، والا یکباره دست می کشیدم از این زندگی و خودم را راحت میکردم. از همه چیز خسته ام، بزرگترین عشقِ من که نوشتن است برایم مضحک شده، نمیفهمم چه خاکی به سرم بکنم. تصمیم دارم به هرصورتی شده، فکری به حال خودم بکنم. خیلی خیلی سیاه شده ام. تیره و بدبخت و تیرهبخت شده ام. تمام هموطنان در اینجا کثافت کامل اند. کثافت محض اند. منِ بیچاره چه گناهی کرده بودم که باید به این روز بیفتم. من از همه چیز خسته ام. سه روز پیش به نیت خودکشی رفتم بیرون و خواستم کاری بکنم که راحت شوم و تنها و تنها فکر غصه های تو بود که مرا به خانه برگرداند. هیچکس حوصله مرا ندارد، هیچکس مرا دوست ندارد، چون حقایق را میگویم. دیگر چند ماه است که از کسی دیناری قرض نگرفته ام. شلوارم پاره پاره است. دگمه هایم ریخته. لب به غذا نمیزنم. میخواهم پای دیواری بمیرم. به من خیلی ظلم شده. به تمام اعتقاداتم قسم، اگر تو نبودی، الان هفت کفن پوسانده بودم. من خسته ام، بیخانمانم، دربهدرم. تمام مدت جگرم آتش میگیرد. من حاضر نشدها م حتی یک کلمه فرانسه یاد بگیرم. من وطنم را میخواهم. من زنم را میخواهم. بدون زنم مطمئن باش تا چند ماه دیگر خواهم مرد. من اگر تو نباشی خواهم مرد، و شاید پیش از این که مرگ مرا انتخاب کند، من او را انتخاب کنم.

                                                                          به دادم برس، شوهر

از کتاب پژوهشگران معاصر ایران – نشر معاصر

 

 

این نوشته را به بالاترین بفرستید : Balatarin

facebook این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید

۱۱ دیدگاه

  1. محمد — آبان ۲۶, ۱۳۸۷ #

    واقعا راست گفته هیچ جا وطن نمیشه

  2. باران — آبان ۲۶, ۱۳۸۷ #

    من خیلی متاثر شدم که یک هم وطنم اینچنین احساسی بهش دست داده من در ایران و کارمند ساده هستم وحاضر به همراهی هستم منتظر هستم و بگویم بزرگ مردی چون شما چرا باید احساس ضعف نماید بدان ما هنوز زندهایم وشمارا دوست داریم

  3. فرشاد — آبان ۲۶, ۱۳۸۷ #

    یاد بگیریم دکتر نباشیم ، نویسنده نباشیم، اما اهل مبارزه و تلاش باشیم.
    یک مرد ،مرد می ماند حتی در اوج فلاکت.خودم رو می کشم ،خودم رو می کشم!اینروز ها که هر بچه ای دم از خودکشی میزند!

  4. سهیلا — آبان ۲۶, ۱۳۸۷ #

    از دردی که آن بزرگمرد کشیده وتا لحظه مرگ فریاد رسی نداشته دردم آمد و برای بشریت اشک ریختم.

  5. mohammad — آبان ۲۶, ۱۳۸۷ #

    kose ammash mikhast nazare bere az iran

  6. فیروز — آبان ۲۶, ۱۳۸۷ #

    گنج زری بود در این خاکدان
    کو دو جهان را به جوی می فروخت.
    یادش با کتابهایش (خصوصافیلم نامه گاو) و طبابت انسانیش در خاطره هر ایرانی وطن پرست وانسان دوستی باقی خواهد ماند.

  7. بهرنگ — آبان ۲۷, ۱۳۸۷ #

    تا کسی دور نباشه هیچ وقت عمق این مطالب را درک نمی کند.از مطلب زیباتون ممنون

  8. غزل — آبان ۲۷, ۱۳۸۷ #

    من که تا حالا دور از وطن نبودم ولی دور از حانواده بودم واقعا سخته ولی این نوشته ها واسه یه ادم که از مریضی روحی رنج میبره یاد بگیریم قوی باشیم

  9. ali — آبان ۲۸, ۱۳۸۷ #

    az inke hamwatanane iranye kharj keshwar 90 daar saad panahandye eghtesadi wa toohi az haar eeideie hastan shaki nist !!! wali zaheran saedi ham feker mikarde khili bozorge wa ghahreman !!!! ta inke paye amal wa moghawemaat wa ghagheere zehnyaat fara mirese wa oooon waght mibine ke …..naboode.

  10. امیر حامد — آذر ۲۷, ۱۳۸۷ #

    آن کودکی که فحشی به عمه خودش داد و نوشت میخواست از ایران نره، ظاهرا نه ساعدی را میشناسد نه از سالهایی که او مجبور به رفتن شد، خبر دارد، نه از هیچی به جز عمه اش!

  11. حسین عابدی — آبان ۲۳, ۱۳۸۸ #

    فدایت بگردم دکتر عزیزم تو در قلب منی و یادت همیشه برایم زنده است یادگاری که از تو دارم همیشه بوی تورا میدهد

دیدگاه خود را بنویسید