دو خاطره از نعمت حقیقی

 

 می‌شود حتی تصویرهای نابی را که نعمت حقیقی برای سینمای ایران به یادگار گذاشت نادیده گرفت و چیزهایی از او گفت که تصویرهای خارج از قاب خود او را برای ما روشن‌تر می‌کند. این روزها - پس از رفتنش - چیزهایی از این و آن درباره‌اش شنیدم و خواندم که بیش از گذشته مطمئن شدم او فقط یک فیلم‌بردار توانا نبوده و آن‌هایی که بخت رفاقت یا همکاری با او را داشته‌اند چه آدم‌های خوش‌بختی بوده‌اند. من متأسفانه جزو آن آدم‌ها نبوده‌ام و برخوردهایم با او انگشت‌شمار و گذرا بوده که از آن میان، داستان دوتایش می‌تواند جزو همان مجموعه «قصه‌های نعمت» تلقی شود که ابعاد شخصیت و روحیه مردی اصیل را توصیف می‌کنند که نسل‌شان رو به انقراض است و البته در میان نسل خودش هم آدمی کمیاب بود.

۱/ اوایل دهه ۱۳۷۰ با احمد امینی رفتیم به خانه‌اش برای انجام یک مصاحبه. در میان گپ‌های بیرون از ضبط، چشمم روی قفسه‌های کتابخانه‌اش می‌گشت که روی مجموعه شش‌جلدی «فرهنگ معین» ایستاد. یادم نیست دنبال پاسخ چه سؤالی می‌گشتم که یکی از جلدها را برداشتم و شروع کردم به ورق زدن و در همان حین گفتم که باید بروم یک دوره از این فرهنگ را بخرم، چون بهش نیاز دارم. گفت خب همین را بردار ببر!

گفتم آقا این مال کتابخانه شماست؛ یعنی چه که بردارم ببرم؟

گفت من یک دوره دیگر هم دارم و گوشه‌ای دیگر از کتابخانه‌اش را نشان داد و حالا یادم نیست چه توضیحی داد بابت این که چرا دو دوره «فرهنگ معین» دارد. و اصرار که بردار یکی از دوره‌ها را ببر. مقاومت کردم که این یک کتاب دویست‌سیصد صفحه‌ای نیست که هدیه بگیرم؛ یک دوره شش‌جلدی چندهزار صفحه‌ای است.

دیگر اصرار نکرد و رفتیم. یکی‌دو روز بعد، در دفتر کارم بودم که یک پیک آمد و بسته بزرگی را برایم آورد. دوره شش‌جلدی «فرهنگ معین» را برایم فرستاده بود که حالا مثل یاد و میراث تصویری خودش، استوار و اصیل و ماندنی و به‌دردبخور در کتابخانه‌ام ایستاده است.

راستی! همین حالا این ایده به ذهنم رسید که خود او و میراثش هم مثل «فرهنگ معین» و دکتر محمد معین چه‌قدر اصیل و ماندگار است.

۲/ از هفت‌هشت سال پیش که باشگاه‌های بیلیارد بازگشایی شدند و عقده‌های بیست‌ساله سر باز کردند، عشق قدیمی به بیلیارد دوباره زبانه کشید، دنبال پای بیلیارد می‌گشتم. از هر دوست و آشنایی پرس‌وجو می‌کردم که کی اهل بیلیارد است. از بهروز افخمی شنیدم که با نعمت حقیقی بازی می‌کند. با خود افخمی گویا در کیش چند پارت بازی کردیم و مدام منتظر فرصتی بودم برای بازی با نعمت حقیقی؛ با یکی از قدیمی‌ها. یکی‌دو بار با او برای قرار بیلیارد تماس گرفتم که او هم استقبال کرد اما هر بار به دلیلی این اتفاق نیفتاد تا سه‌چهار سال پیش که بالاخره قرار گذاشتیم در یکی از باشگاه‌های خیابان نادری، بساط عیش را روی یکی از میزهای اسنوکر گوشه باشگاه پهن کردیم.

همان طوری که از روحیه و رفتار و سلوکش در کار شنیده بودم، آرام و باطمأنینه و متمرکز و کم‌حرف، در بیلیارد هم همان جوری اُدار می‌کرد. مثل بیلیاردبازهای اصیل. قضیه برایش باری‌به‌هرجهت نبود. گاهی بیش از حد مکث می‌کرد و مکث‌هایش را دوست داشتم، که می‌دیدم کار برایش جدی است.

یاد نقدی افتادم که در آن اشاره‌ای به کارش در ناصرالدین‌شاه آکتور سینما کرده بودم که به دلیل تفاوت ریتم و روحیه‌اش با کارگردان، همکاری‌شان ادامه پیدا نکرده بود. و بعد شنیدم خانم گلستان با اشاره به همان قسمت از مطلب، جایی به دوستانی گفته است: «خب همین جوری بوده که نشد دیگر.»؛ چیزی با همین مضمون. اما آن روز ریتم نعمت حقیقی چه دل‌نشین بود. آثار بیماری هم شاید به این طمأنینه و کندی ریتم کمک می‌کرد. هر دو اگر حرفی هم زدیم در مورد بازی بود. حرف «متفرقه» در کار نبود. بازی‌اش خیلی خوب نبود. مثلأ مثل اُدارهای استادانه علیرضا فرهمند نبود. اما باعلاقه بود. دل به کار می‌داد. چند تا ضربه خوبی که زدم با تحسین او روبه‌رو شد؛ به‌خصوص چند تا شار «دوبله سریدی». خاطره‌ای که احمد امینی اخیرأ از او گفت (تحسین او از کار مصطفی عالمیان که جزو منتقدان کارش بود) روحیه نعمت حقیقی را در آن روز بیلیارد به یادم آورد.

رحم و مروتی هم در کار نبود؛ بازی جوانمردانه. بازی را از پیرمرد بردم و البته دلم می‌خواست دستِ کم یک پارت هم او می‌برد. اما مطمئن بودم اگر اصول بازی جوانمردانه را کنار می‌گذاشتم و ناشی‌گری می‌کردم تا دور را به او بدهم، می‌فهمید و همه چیز به هم می‌ریخت و فضای طبیعی از بین می‌رفت.

قول و قرار گذاشتیم برای بساط عیشی دیگر پای میز بیلیارد، که خب مثل خیلی از قرارهای مشابه این زمانه به سنگ روزگار خورد. تا رسیدیم به دیدار آن روز در قطعه هنرمندان

 

این نوشته را به بالاترین بفرستید : Balatarin

facebook این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید

بدون دیدگاه

دیدگاه خود را بنویسید