نوشتاری از جولین سیمونز درباره سیمنون و مگره
بورژوايی با حالت همدلی
برگردان از شهریار وقفی پور


ژرژ سیمنون تنها نویسنده اروپای قاره یی (یعنی به جز انگلستان) است که از زمان گاستون لورو و موریس لوبلان به این طرف، خارج از کشورش هم به شهرت دست یافته است. بی شک او بیش از نویسنده یی جنایی است، و بزرگ ترین ستایشگرانش او را رمان نویسی هم پای بالزاک می دانند. او سال های سال، به طور میانگین سالانه شش رمان می نوشت؛ کتاب هایی که چنان از نظر مضمون، صحنه آرایی و شخصیت پردازی متنوع بودند که به هیچ وجه نمی توان آنها را نتایج خط تولید خواند. با این حال به رغم این تنوع، آثار او حتی در لحن و سبک هم چنانند که کلاً پرسش سبک متقدم و متاخر در مورد او بی موضوع است. با این همه موضوع این مقال نه ارزشیابی سیمنون در مقام رمان نویس که بررسی مجموعه مگره است، که تا به حال به شمار هفتاد و اندی رسیده اند. برخی از کتاب های دیگر او به مراتب مهم ترند اما بیشتر آنها درون سنت داستان جنایی نمی گنجند، هر چند غالباً در باب موضوعات جنایی اند. مثلاً کتاب مردی که قطارهای گذری را نگاه می کرد (۱۹۴۲) در وهله اول مطالعه یی در مورد شخصیت است و در مرتبه بعد داستانی جنایی است، اگر چه ستوان لوکاس از مجموعه مگره به این داستان وارد و خودش سربازرس شده است.
اولین چیزی که خواننده باید در چریکه مگره به آن توجه داشته باشد، تقابل میان واقعگرایی و پس زمینه و اصالت حس مضمر در پیرنگ ها است. در Le Fou de Bergerac (1932) که به نام دیوانه برژراکی ترجمه شده است، مگره در تعقیب مردی از قطار پایین می پرد که در تخت بالایی کوپه اش بوده است، و باقی داستان به تجدید قوا در هتل و تلاش برای یافتن مرد ظاهراً دیوانه یی سپری می شود که دو زن را با فرو کردن سوزنی بلند در قلب شان کشته و به زن سومی هم حمله ور شده است. مگره می داند قاتل کسی است که در آن اتاق هتل بوده است چرا که مرد با بی مبالاتی بلیت قطار را در راهرو انداخته بود. سرچشمه های جنایت به گذشته برمی گردد؛ به حکایتی که به طور اتفاقی در پایان کتاب آشکار می شود، اینکه دکتری که در بیمارستانی در الجزایر کار می کرد درمی یابد پدر تبهکارش همان جا بستری است و به خاطر جنایاتش به مرگ محکوم شده است. او پدرش را این طور نجات می دهد که آن بخش بیمارستان را آتش می زند و جنازه یی را جای جنازه پدرش قالب می کند. دکتر بعدها خودش را در برژراک به عنوان چهره یی محترم جا می اندازد. مرد دیوانه در واقع پدر او است که اکنون سایکوپات یا جامعه ستیز شده است و سر زده به سراغش می آمد و هر بار زنی را می کشت. پس از دومین قتل دکتر خودش پدرش را می کشد و جیب های او را از مدارک هویت خالی می کند اما بی توجه بلیت قطارش را بیرون اتاق مگره می اندازد.
ممکن است این سوال پیش بیاید که چرا این پیرنگ مگره انتخاب شده است؛ پیرنگی که نامحتمل بودن حرف اول را در آن می زند. در قیاس با ژانر اتاق دربسته، ریزه کاری و نکته حریق، جا زدن جسد و دیوانه یی که با آمپول آدم می کشد، چیست؟ آن چیزهایی که ممکن است در داستان سیمنون آرامش خواننده را بر هم بزند، در آثار جان دیکسن کار بدیهی فرض می شود چرا که شخصیت های سیمنون به اندازه آدم های واقعی قانع کننده اند. اگر چه آنها روی کاغذند اما خواننده درنمی ماند که چه حالاتی را به آنها نسبت دهد. هنر سیمنون آن است که امور محال را پذیرفتنی می سازد. به آغاز داستان دیگری از مگره توجه کنید، به «مگره و یک صد چوبه دار» در سال ۱۹۳۱ که در آن مگره مردی را در کل فرانسه و تا مرز آلمان- هلند تعقیب می کند صرفاً به این دلیل که او را در حال گذاشتن مقدار زیادی پول در پاکت و پست کردن آن دیده است. مرد ژنده پوش بود و چمدان فیبری ارزان قیمتی داشت، پس با این همه پول چه کار دارد می کند؟ مگره چمدانی کاملاً مشابه می خرد، آن را از روزنامه پر می کند و طوری اوضاع را پیش می برد که در ایستگاه راه آهن چمدان ها را عوض می کند و در هتل اتاقی مجاور اتاق مرد را می گیرد و مرد هم بعد از آنکه از این تعویض چمدان باخبر می شود با گلوله خودش را می کشد. در ظاهر هر طور بنگریم رفتار کارآگاه کاملاً نامحتمل است اما مایه شگفتی آنکه همه اینها هنگام خوانده شدن تماماً باورپذیر و قابل قبولند. هم دیوانه برژراکی و هم مگره و یک صد چوبه دار به غایت جالب و متقاعدکننده اند. مخصوصاً در اولی قطعاتی از طنز بی روح خاص موجود است مثلاً در باور پلیسی که فکر می کند خود مگره همان قاتلی است که به دنبالش هستند، روابط میان دکتر که در کار قایم کردن چیزی است و زن و معشوقه اش با زبردستی ترسیم می شود و احساسی که مگره از شهرستانی فرانسوی دارد، اگر چه نشان داده نمی شود اما هنگام بی خوابی کشیدن مگره به طرزی بی نقص پرداخته می شود. این داستان متقدم مگره داستانی نوعی است و واجد همان شایستگی ها و ضعف های دیگر قصه های مگره است. صحنه آرایی ها هیچ گاه با شکست مواجه نمی شوند و همواره این تاثیر را می گذارند که انگار خواننده خودش در پاریس یا آنتیبه می گردد، یا در مغازه یی در مرز بلژیک یا کافه یی در راین. فضا آنچنان قوی و مطلوب توصیف شده است که انگار نویسنده خودش باران یا خورشیدی را که دارد در موردش می نویسد در خود جذب کرده است. حساسیت سیمنون در مورد چنین تجربه جسمانی بیش از هر رمان نویس دیگری است. شخصیت ها با غشای عظیمی از تجربیات احساسی فربه می شوند؛ کاملاً با زندگی شهری جنایتکارانه یا کثیف شان جور درمی آیند، با شهرستانی گری تنگ نظرانه یا خشونت پرتب و تاب پنهان در لایه های یک بندر. آنها از پیرامون شان رنگ و اعتبار می گیرند و گویا آدم هایی که سیمنون می شناسد و می تواند به درون شان وارد شود، تمامی ندارند.
شخصیت ها، آب و هوا و پیرامونی که می بینیم همواره از درون شخصیت مگره فیلتر می شود و به ما می رسد. مثلاً در Maigret et la vielle dame (1953 در فرانسه، ۱۹۵۸ در انگلیس با نام «مگره و بانوی پیر») حس و حال روز تعطیل را به خوبی می گیریم چرا که مگره چنین حال و هوایی را حس کرده است. والنتاین بسون بانوی پیر جذابی نشان داده می شود چرا که از طریق چشم مگره نمایانده می شود. فکر نکنم به این موضوع توجه شده باشد که در این قصه ها هیچ وقت سیمنون کنار نکشیده و همواره به سوم شخص نوشته است. همه چیز همان طور رخ می دهد که مگره می بیند یا برایش تعریف می شود. او حقیقتاً خود همه این داستان ها است، به آن شیوه که در مورد هیچ کارآگاه دیگری صادق نیست. همان گونه که جان ریموند در مطالعه اش در باب سیمنون گفته بود هر داستان پیش از آنکه مساله یی برای حل کردن باشد، دراما یا ماجرایی برای فهمیدن است که مگره در آن همه نقش ها را بازی می کند. مشخصاً برخی از این داستان ها از بقیه بهترند و به نظر من داستان های اول، که اغلب در آنها مگره با جنایتکاران حرفه یی قاطی می شود، بر آن داستان های متاخری برتری دارند که گهگاه رساله های بی سر و ته فلسفی اند، با این حال اصل خود مگره است. ما او را بهتر می شناسیم، به این معنا که او را از همه جنبه ها می شناسیم به طوری که هیچ کارآگاه دیگری را این گونه نمی شناسیم، مثلاً بی شک مگره آشناتر از شرلوک هلمز است.
اگر قرار باشد تنها یک داستان برای نمایش ظریف ترین خصایل رمان های مگره انتخاب شود که هیچ یک از ضعف های آنها را نداشته باشد، شاید بهتر باشد «دوست من، مگره» (۱۹۴۹) را برگزینیم. در اینجا او بخت این را می یابد که از پاریس بارانی به جزایر حاره یی پارکوئرولس در میدی برود. کلاهبرداری پیر به قتل رسیده است و موضوع از این جهت مهم پنداشته می شود که او لاف می زده که مگره دوست او بوده است. مگره به همراه پلیسی از اسکاتلندیارد که برای مطالعه روش مگره آمده است (اگر چه مگره خودش معتقد است هیچ روشی ندارد)، به پارکوئرولس می رود و در آنجا استعدادهایش را به نمایش می گذارد، اینکه می تواند مثل اسفنج طبایع مردمی را در خود جذب کند که در جزیره زندگی می کنند، اینکه در پس لذت بردن ظاهری و کاهلانه از غذاها قابلیتی را پنهان کند که برای تفسیر رفتار آدم ها دارد؛ چیزی که بزرگ ترین موهبت برای کارآگاه است. معلوم می شود جنایت محصول آن گونه مخالف خوانی های تماماً نهیلیستی است که جوانانی از هر سنخ در آن دست د اشته اند و سیمنون به این موضوع سال ها پیش از شورش های جوانان اندیشیده بوده است. در اینجا نیز شخصیت پردازی عالی و ظرافتمندانه است. به ویژه دوست دختر سابق کلاهبردار، که زمانی مگره کمکش کرده بود و حالا خانم رئیس شده است، خوب پرداخت شده است. پلیس اسکاتلندیارد صرفاً طرحش ریخته شده، اما آشفتگی مگره در حضور او قطعات ملایمی از کمدی ایجاد کرده است. در اینجا هیچ گونه تصادف و امر نامحتملی وجود ندارد و بی شک یکی از آن دوجین شاهکار مجموعه مگره است.
دانش ما از مگره را، که حاصل گزارش ماجراهایش است، کتاب «خاطرات شخصی مگره» (۱۹۵۰) تکمیل می کند. این کتاب کاملاً بذله گویانه نه تنها در مورد دوران کودکی این کارآگاه، استخدام زودهنگامش در اداره پلیس است بلکه در ضمن بیزاری کمرنگش از ساده سازی های سیمنون را هم شامل می شود. مثل اینکه مولف در ابتدا پایش را از گلیم خودش بیشتر دراز کرده و تقریباً کاریکاتوری از مگره واقعی ارائه داده است؛ از کسی که بسیار به ندرت کلاه سیلندری به سر می گذاشت، و آن اورکت مشهور را که یقه مخملی داشت و در اولین داستان ها به تن می کرد، به یاد نمی آورد، اگرچه اذعان می کرد شاید زمانی چنین چیزی داشته است. این اثر هم که در وهله نخست به طرز قابل قبولی اسطوره مگره را توسع می بخشد و بر ساختگی بودن آن تاکید می کند، جهانی است که از ملال آوری های هلمزآبادی به دور است. البته مگره از بسیاری جهات شخصیت اش به سوی ما آمده است و صرفاً چند نماد ظاهری مثلاً پیپ نیست.
این فرزند پلیس دایره احکام هیچ گاه از مطالعه اشراف، یا در واقع امر با سیاستمداران آرام ننشست، همان طور که از مطالعه بچه ها، جنایتکاران، خرده بورژواها یا افراد متخصصی چون پزشکان و وکلا. آن کسانی که اطلاعات سیمنون در موردشان محدود بود، در کل هنرمندان، دانشمندان و افراد حاشیه یی بودند. احترام غریزی او به طبقه ثروتمند و در عین حال بی اعتمادی اش به آنها در ماجرای سن-فیاکر (۱۹۳۳) نمایان می شود. اگر او ماجراهایی را حل می کند که پای چنین افرادی به آن کشیده شده است، به لطف استعداد همدلی او است که با لحظات ناگهانی فهم غریزی همراه می شود که به سراغش می آید. شخصیتی که سیمنون، اندک اندک و کتاب به کتاب، خلق کرده است، انرژی کاستی ناپذیر و صبری بی پایان دارد. او از هوش فوق العاده یی برخوردار نیست ولی جرقه هایی از به اصطلاح فراست هنرمندانه دارد، که از طریق آنها شیوه های زندگی را درک می کند که برای او بیگانه اند. ما نمی فهمیم او به چه حزبی رای می دهد اما مطمئن خواهیم بود رایش به ثبات است نه تغییر. مگره بورژوایی نوعی است با حالتی از همدلی، که عموماً بورژواها ار آن بی نصیبند. او یکی از پذیرفته شده ترین شخصیت ها در کل ادبیات مدرن است و این تا حدودی به این دلیل است که او از پیش کاملاً به عنوان شخص وجود داشته که حتی حضورش در صفحه تلویزیون هم با موفقیت همراه بوده است.
داستان های مگره در ژانر داستان جنایی کاملاً روی پای خود ایستاده اند و به هیچ یک از آثار این حوزه شباهت نمی برند. سیمنون خودش هم چندان علاقه یی به داستان های جنایی نداشت و چندان آنها را نمی خواند. پایه داستان هایش تقریباً ساده و حکایت گونه است. هیچ گونه استدلال و تعقل معجزه واری در آنها وجود ندارد و مسائلی که ارائه می دهند همان قدر که انسانی اند، جنایی هم هستند. فضای قصه ها به طرز عجیبی واقعی اند. شخصیت ها حقیقی و غالباً به یاد ماندنی اند با این حال به لحاظ عاطفی چندان درگیرمان نمی سازند. همدلی بی طرفانه مگره به ما سرایت می کند و چون او چندان خود را به عمق جنایت وارد نمی سازیم و مثل او خود را آماده می کنیم که به سراغ ماجرای بعدی برویم. بی شک سیمنون استاد ادبیات جنایی است و این مهارت اساساً به خلق ژول مگره متکی است.
این نوشته را به بالاترین بفرستید :
این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید



بدون دیدگاه
دیدگاه خود را بنویسید