جروم دیوید سالینجر
زندگی و آثار
تلخ و رازناک

جروم دیوید سالینجر فرزند یک بازرگان یهودی ثروتمند و مادری اسکاتلندی و ایرلندی بود. او در سال ۱۹۱۹ در منهتن نیویورک از پدری یهودی و مادری مسیحی به دنیا آمده است. در هجده، نوزدهسالگی چند ماهی را در اروپا گذرانده و در سال ۱۹۳۸ همزمان با بازگشتاش به آمریکا در یکی از دانشگاههای نیویورک به تحصیل پرداخته، اما آن را نیمهتمام رها کرد. در نیویورک بدنیا آمد و در منهتن بزرگ شد. او رابطه سردی با پدرش داشت و کشمکش با هویت یهودیش تاثیری عمیق بر وی گذاشت.
سالینجر نگارش داستانهایش را هنگام ورود به دنیای آکادمی نظامی “ولی فورج” در منطقه ای روستایی در پنسیلوانیا آغاز کرد. او پس از ترک تحصیل از مدرسه مک برنی در منهتن به این آکادمی فرستاده شد.
جی دی سالینجر داستانهای کوتاه متعددی در نشریاتی همچون نیویورکر در دهه ۴۰ منتشر کرد. او در جنگ جهانی دوم در بخش ضد اطلاعات ارتش مشغول به کار شد و شاهد نبرد خونین نرماندی و عملیات بالج بود که هر دو تاثیری عمیق بر وی گذاشتند.
به گفته دخترش پگی، وی شاهد صحنه های هولناکی در اردوگاه های آلمان بود. سالینجر در شرایط روانی بسیار دشواری بسر برد و در فرانسه با یک دکتر فرانسوی ازدواج کرد که هشت ماه بعد به جدایی کشید.
اولین داستان سالینجر به نام «جوانان» در سال ۱۹۴۰ در مجلهٔ استوری به چاپ رسید. چند سال بعد (طی سالهای ۱۹۴۵ و ۱۹۴۶ ) داستان ناتور دشت به شکل دنبالهدار در آمریکا منتشر شد و سپس در سال ۱۹۵۱ روانهٔ بازار کتاب این کشور و بریتانیا گردید.
ناتور دشت اولین کتاب سلینجر در مدت کمی شهرت و محبوبیت فراوانی برای او به همراه آورد و بنگاه انتشاراتی «راندم هاوس» (Random House) در سال ۱۹۹۹ آن را به عنوان شصت و چهارمین رمان برتر قرن بیستم معرفی نمود. این کتاب در مناطقی از آمریکا، بهعنوان کتاب «نامناسب» و «غیراخلاقی» شمرده شده و در فهرست کتاب های ممنوعهٔ دههٔ ۱۹۹۰ - منتشر شدهٔ از سوی «انجمن کتابخانههای آمریکا» - قرارگرفت.
او با انتشار کتاب ناتور دشت در سال ۱۹۵۱ بلافاصله به موفقیت نسبتا بالایی دست یافت. این کتاب داستان ۴۸ ساعت از زندگی هولدن کالفیلد یک نوجوان طغیانگر است که در شرایط روانی وخیمی قرار دارد و در حال پرسه زدن در خیابانهای نیویورک است. با گذشت چند سال از انتشار ناتور دشت، این کتاب به انجیل نوجوانان طغیانگر آمریکا تبدیل شد و یکی از متون سالهای اول کلاسهای ادبیات انگلیسی دانشگاه شد. داستان بلوغ -گاهی لطیف، گاهی خشن- از زبان میلیونها جوان ناراضی در دنیای مادی و تجاری. کالفیلد به کیشی بدل شد که تنها با جیمز دین قابل مقایسه بود. اما این رمان بر مارک دیوید چپمن نیز نفوذی منفی داشت. دیوید چپمن مدعی بود که جان لنون را کشت تا تبلیغی باشد برای کتاب سالینجر. اما سالینجر تقریبا بلافاصله پس از انتشار کتاب ناتوردشت دچار سرخوردگی شد.
سالینجر از سال ۱۹۶۵ به بعد کتابی منتشر نکرد و به هیچ وجه حاضر نشد با کسانی که بدنبال نوشتن زندگینامه او بودند ملاقات کند. دادگاه عالی آمریکا در سال ۱۹۸۷ به نفع سالینجر رای داد و منتقد ساندی تایمز را به دلیل نقض حق مالکیت معنوی نامه های چاپ نشده سالینجر در کتابش مجرم شناخت.
«فرانی و زویی»، «نه داستان» (در ایران با عنوان «دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم» (یکی از داستانهای آن) ترجمه و منتشر شده) «تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران و سیمور: پیشگفتار» ، «جنگل واژگون» ، «نغمه غمگین» ، «هفتهای یه بار آدمو نمیکشه» و «یادداشتهای شخصی یک سرباز»از جمله آثار کمشمارِِ سالینجر هستند. سالینجر دارای شخصیت پردازی قوی در داستانهای خود است. او به طور خاصی خانواده گلس را که معروفترین شخصیتهای داستانهای او هستند به عرصه کشاند ودر داستانهای متفاوت از افراد این خانواده پرده برداری کرد . خانواده ای که دارای هفت بچه و نابغه هایی که در یک برنامه رادیویی به طور مداوم حضور دارند و در دوره های مختلف جز شرکت کنندگان برنامه بچه باهوش هستند.اما در این خانواده بزگترین برادر مرشد دیگران است واو شخصیتی است با نام سیمور . سیمور ابتدا با اشاره کوچکی در یکی از داستانهای کوتاه با نام” یک روز خوش برای موز ماهی ها” حضور می یابد و همانجا پس از گفتگو با دختری کوچک به اتاق خود میرود و خودکشی میکند.در فرانی و زویی نیز اشاره هایی به او میشود ولی در کتاب «تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران و سیمور: پیشگفتار» سالینجر از زبان بادی پسر دوم خانواده شروع به گسترش و بیان سیمور میکند. این که شباهتهای زیادی بین سیمور وخود سالینجر و بادی وجود دارد کما بیش در قهرمانهای دیگر سالینجر با خود او مشخص است . به عنوان نمونه شخصیت هولدن در ناتور دشت نیز از این قاعده مستثنی نیست. جنبه مهم زندگی سالینجر مبهم بودن او برای منتقدان وهواداران اوست به بیان بهتر نوعی دور از دست رس بودن است بهمین دلیل اطلاعات زیادی در مورد زندگی روزمره و عادی او موجود نیست. سلینجر در ۲۷ ژانویه ۲۰۱۰ (میلادی) و به مرگ طبیعی در محل زندگی خود در شهر کوچک کورنیش در نیوهمپشایر درگذشت.
او از مصاحبه و ارتباط با مردم تنفر داشت و بقیه زندگی خود را در انزو گذراند. او سه کتاب دیگر منتشر کرد که همگی بسیار موفق بود. شاید موفق ترین آنها “فرنی و زویی” بود اما به گفته منتقدان همگی فاقد شادابی کتاب ناتوردشت بودند.
سالینجر در طول زندگی خود همواره با زنانی دوست شد که از خودش جوانتر بودند. او در ۳۵ سالگی با کلر داگلاس ۱۹ ساله در سال ۱۹۵۴ ازدواج کرد. آنها دو بچه داشتند اما در سال ۱۹۶۷ از هم جدا شدند. او پس از آن به مدت ۳۰ سال با زن دیگری بنام کالین اونیل زندگی کرد.
سالینجر خود را “بودایی شکست خورده” نامید. او همیشه لباس آبی مکانیک ها را می پوشید و هر وقت به رستوران محلی می رفت در آشپزخانه غذا می خورد تا از مردم دور بماند. اگرچه سالهاست که از انتشار آخرین اثر سالینجر می گذرد اما دوستان او می گویند که حداقل ۱۵ اثر آماده چاپ دارد. گفته میشود که این آثار پس از مرگ او یا چاپ خواهد شد و یا نابود.
این نوشته را به بالاترین بفرستید :
این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید



بدون دیدگاه
دیدگاه خود را بنویسید