ده نکته درباره روزی‌روزگاری در آمریکا

به تاریخ سینما که نگاه کنیم، متوجه می‌شویم که تا دلتان بخواهد فیلم خوب در این صد و اندی سال ساخته شده است. دقیق‌تر که بنگریم، می‌بینیم فیلم خیلی خوب هم زیاد داریم. حتی فیلم‌هایی که بتوان به آنها لقب شاهکار داد هم کم نیستند. اما فیلم‌های بزرگ خیلی کم به چشم می‌خورند. این دیگر فراتر از خوب و بد بودن فیلم‌هاست.

فیلم‌هایی که اگر آنها را شاهکار هم بنامیم، باز ظلمی بزرگ در حق‌شان انجام داده‌ایم. فیلم‌هایی که تاثیرشان روی تماشاگر محدود به یک ساعت و یک روز و یک سال نیست. این فیلم‌ها، فیلم‌های عمر یک انسان هستند. فیلم‌هایی که می‌توانند مسیر زندگی یک نفر را تغییر دهند، فکر و اندیشه او را شکل دهند و دیدگاه او را نسبت به دنیا دستخوش تغییر کنند. روزی روزگاری در آمریکا برای من چنین فیلمی است. این دسته از فیلم‌ها، دقیقا شبیه اقیانوس هستند. آدم واردشان که بشود، دیگر خروجش با کرام الکاتبین است! طبیعی است که بررسی همه‌جانبه چنین فیلمی، بسیار دشوار است، می‌شود همان حدیث بحر و کوزه! به خصوص اگر قرار باشد در یک قالب دوهزار کلمه‌ای این کار را انجام دهیم! هر جور حساب کردم، دیدم در چنین حجمی نمی‌توانم نقدی ارائه دهم که بتواند حتی ذره‌ای از عمق و ابعاد این فیلم را بازتاب دهد. نهایتا تصمیم گرفتم فقط چند نکته درباره این فیلم بیان کنم.

نکاتی که شاید بتوانند نشان دهند چرا این فیلم این قدر بزرگ و غیر قابل دسترسی باقی مانده است. نکاتی که شاید (فقط شاید) بتوانند نشان‌دهنده چند بعد از ابعاد بی‌شمار این منشور عجیب و عظیم باشند. منشوری به نام روزی روزگاری در آمریکا.

 

۱ - گنگستر یا وسترنر؟

 

به ژانرهای مختلف که بنگریم، متوجه می‌شویم که هیچ ژانری به اندازه ژانر گنگستری، شبیه وسترن نیست. نمی‌دانم این جمله را چه کسی گفته که «گنگستر همان وسترن است که به جای اسب، سوار ماشین می‌شود و به جای دولول، رولور حمل می‌کند». سرنوشت آنها هم یکسان است و جامعه اطراف گنگستر هم بی‌شک شبیه جامعه وسترن است. برای همین اتفاقی نیست که لئونه در هر دو ژانر استاد نشان می‌دهد. وقتی وسترن می‌سازد، می‌شود «خوب، بد، زشت» و «روزی روزگاری» در غرب» و وقتی فیلم گنگستری می‌سازد، روزی روزگاری در آمریکا» از دل آن درمی آید. روزی روزگاری در آمریکا با تغییرات جزئی، می‌توانست اصلا یک وسترن باشد. ظواهر و جزئیات دچار تغییرات شده‌اند ولی ماهیت همان است.

 

۲ - سقوط

 

در بنیان اخلاقی غرب وحشی، زن جایگاه والا و ویژه‌ای دارد. برای همین است که در وسترن‌ها زن را غالبا به شکل رویایی تصور می کنیم که سرانجام هم وسترن به آن دست نمی‌یابد. خود لئونه در روزی روزگاری در غرب، شاید غریب‌ترین و باشکوه‌ترین تصویر را از آن نمایش داده باشد. در آنجا ورود زن به منطقه، در حکم ورود تمدن به منطقه‌ای وحشی است. ولی روزی روزگاری در آمریکا حکایت دیگری دارد. در اینجا شاهد سقوط اخلاقی یک تمدن هستیم. بی‌شک یکی از مهم‌ترین بحث‌های فیلم همین است. اصلا اجازه دهید پا را فراتر بگذارم و بگویم که تمام سه ساعت و ۴۰ دقیقه فیلم، دارد همین را نشان می‌دهد. سقوط، سقوط است. اگر برای نودلز اتفاق بیفتد، او را به شیره‌کش‌خانه‌های چینی می‌فرستد. سقوط اخلاقی، مرد و زن نمی‌شناسد و این، داستان تلخ روزی روزگاری در آمریکاست. فیلم به تبع این پیام، لحنی نوستالژیک و غم‌آلود دارد. شاید در طول تاریخ فیلم‌های گنگستری، فقط پدرخوانده ۲ توانسته باشد آن حال و هوای شاعرانه و غمگین و جذاب دهه ۱۹۲۰ و ۳۰ را هم‌سطح روزی روزگاری در آمریکا بازآفرینی کرده باشد. بی‌دلیل نیست که انیو موریکونه، فلوت را به عنوان ساز اصلی برای موسیقی این فیلم، انتخاب کرده است.

 

۳ - استاد لئونه، شاعر سینما

 

سرجیو لئونه بی‌شک یکی از کاندیداهای اصلی کسب لقب «شاعر سینما» است. شاعرانگی در تمام فیلم‌های او به چشم می‌خورد. لئونه لطیف‌ترین فیلم‌ها را در دل خشن‌ترین ژانرها ایجاد کرده است؛ وسترن و گنگستری. همین تضاد میان درونمایه ژانرها و آنچه لئونه از دل آنها بیرون کشیده است، بیش از پیش توجه ما را به این مساله جلب می‌کند. ته دو فیلم «روزی روزگاری» لئونه را که بررسی کنیم، به طرز جالبی متوجه می‌شویم در دل تمام رقابت‌ها و خشونت‌ها و انتقام ها، عاشقانه لطیفی جریان دارد. در روزی روزگاری در غرب، بخش مهمی از پیرنگ فیلم، تلاش پنهان سه مرد (شاین، سازدهنی و فرانک) برای به دست آوردن شخصیت زن فیلم است. در روزی روزگاری در آمریکا هم این مساله (شاید بیش از هر فیلم دیگر لئونه) به چشم می‌خورد. به‌یاد بیاورید جایی را که دبرا از نودلز می‌پرسد: «خیلی منتظرم شدی؟» و نودلز به سرعت، انگار سال‌های سال می‌خواسته این حرف را به دبرا بزند، می‌گوید: «همه عمرم». این سکانس یکی از بهترین صحنه‌های رمانس تاریخ سینما از دید من است. همین عوامل باعث می‌شود که هر جا اسمی از لئونه بیاید، کنارش لقب شاعرانه هم به چشم بخورد.

 

۴ - تاوان

 

اگر اشتباه نکنم، این جمله متعلق به گابریل گارسیا مارکز است که «۱۰ درصد از زندگی را حوادث آن تشکیل می‌دهند و ۹۰درصد بقیه را واکنش افراد نسبت به آن حوادث». این عبارت به خوبی بیانگر دنیای روزی روزگاری در آمریکاست. دنیایی که در آن عکس‌العمل افراد نسبت به حوادث خیلی بیشتر از خود وقایع تاثیرگذارند. بی‌ربط نیست بگوییم تمام فیلم دارد بر اساس واکنش‌ها شکل می‌گیرد تا کنش‌ها. آنچه آینده نودلز را در شیره‌کش‌خانه‌های چینی رقم می‌زند، لو دادن یا ندادن دوستانش به پلیس نیست بلکه تصمیمی است که او در قبال این ماجرا می‌گیرد. بقیه کاراکترها هم دارند تاوان تصمیمات‌شان را می‌دهند، نه تاوان اتفاقات را، بیش از همه مکس و دبرا.

 

۵ - دنیای متفاوت شخصیت‌ها

 

یکی از مهم‌ترین وجوه فیلم، نمایش تضادها و تقابل‌های درون انسان‌هاست که جلوه‌ای بیرونی می‌یابد. این مساله نه تنها در شخصیت اصلی- نودلز- که در واقع در همه کاراکترهای اصلی به چشم می‌خورد. تمام شخصیت‌های کلیدی فیلم، انگار دو دنیای مجزا دارند. این دو دنیا در مورد شخصیت دبرا به طرز نمادینی در قالب دنیای واقعی و دنیای روی صحنه نمایش جلوه پیدا می‌کند. در مورد کاراکترهای دیگر هم همین طور. نودلز در کودکی، هنگامی که در برابر دبرا قرار می‌گیرد، دنیایی کاملا متفاوت با زمانی دارد که با پگی رو به رو می‌شود. مکس از یک بعد، کارگری زحمتکش است و از یک بعد دیگر، یک سارق. پلیس محله از یک طرف در مقابل نودلز و دوستانش پلیسی سختگیر است و از سوی دیگر یک باجگیر فاسد! دیگر شخصیت‌ها هم همین طور.

 

۶ - آینه خاطره‌ها

 

لئونه در طول فیلم، کلیدهای زیادی برای شناخت بیشتر تماشاگر نسبت به شخصیت‌ها در اختیار او قرار می‌دهد. توجه به این کلیدها به خوبی کمک می‌کند که با درونیات همه شخصیت‌ها آشنا شویم. یکی از نمونه‌های این کلیدها در همان اوائل فیلم است. جایی که برای اولین بار نودلز را در پیری می‌بینیم. د ر این سکانس، نودلز خود را در آینه‌ای می‌بیند و سپس از آن آینه دور می‌شود. دوربین عقب می‌کشد و می‌بینیم آینه در دل یک دیوار تعبیه شده است. دیواری که روی آن نوشته شده: عشق! در ضمن توجه کنید که همین دیوار، در نمای قبلی (که در واقع دارد در ۳۵ سال قبل می‌گذرد) پر است از تصاویر و رنگ‌های شاد. ولی اکنون فقط تصاویری از ساختمان‌ها و آسمانخراش‌ها بر روی آن نقش بسته است.

 

۷- آنتونی و کلئوپاترا

 

در اواخر فیلم، پوستری از نمایش آنتونی و کلئوپاترا (اثر شکسپیر) را روی دیوار می‌بینیم که دبرا در آن در نقش کلئوپاترا ظاهر شده است. دقیق‌تر که به کلیت فیلم بنگریم، متوجه می‌شویم که کل فیلم روزی روزگاری در آمریکا هم چندان بی‌شباهت با داستان آنتونی و کلئوپاترا نیست. نبرد

سه طرفه‌ای که اضلاع آن نودلز، مکس و دبرا هستند. روزی روزگاری در آمریکا هم مثل آنتونی و کلئوپاترا، داستان تقابل‌ها و دوستی‌های کوتاه‌مدتی است که هیچ‌کدام دوام زیادی ندارند و به سمت نابودی پیش می‌روند. این هم یک کلید دیگر از سوی کارگردان!

 

۸ - زندگی کثیف

 

سکانس پایانی فیلم و آن خنده دنیرو، یکی از کوبنده‌ترین بخش‌های فیلم هم به‌شمار می‌رود. آن خنده نودلز رو به دوربین، با توجه به همه چیزهایی که در طول فیلم دیده‌ایم، بسیار تلخ و کنایی جلوه می‌کند و بیش از هر چیز یادآور جمله‌ای است که در همین فیلم گفته شد: «زندگی مسخره‌تر از یه تیکه کثافته

 

۹ - کابوس‌های ناپیدا

 

دوست دارم باز هم به آن سکانس بی‌نظیر ابتدایی اشاره کنم. جایی که نودلز در یک شیره کش خانه چینی پنهان شده و در حال خماری است و در همین حین صدای زنگ تلفن را می‌شنویم و تعجب می‌کنیم که غیر از نودلز، هیچ کس نسبت به این صدا واکنش نشان نمی‌دهد. بعدا می‌فهمیم او دارد خاطره زنگ زدن به پلیس و فروختن رفقایش را یادآوری می‌کند. نمونه‌ای اعجاب‌انگیز از بیرون کردن کابوس‌های نهفته یک فرد را در این سکانس شاهدیم.

 

۱۰ - نوستالژی تصویر

 

از نظر زمانی، فیلم دارد در سه دوره مختلف می‌گذرد.

ولی از دریچه ذهن نودلز که بنگریم، با دو بازه زمانی رو به رو می‌شویم. عاملی که به عنوان پایان دوره اول و آغاز بازه دوم در نظر گرفته می‌شود، لو دادن دوستان توسط نودلز است. فضاسازی فیلم برای نمایش تفاوت‌های این دو دوره، هنرمندانه است. حاشیه صوتی ابتدای فیلم، به زیبایی نشان‌دهنده فضای کابوس وار ذهن نودلز است. تمایز این دو بازه، در تصویربرداری و طراحی صحنه

خارق العاده فیلم هم به چشم می‌خورد. در دوره اول زمانی، تصویربرداری ساکن، استفاده زیاد از نماهای بسیار دور (Extreme long shots)، توجه ویژه به کمپوزیسیون‌های عمودی و نورپردازی و رنگ‌آمیزی آرام، همه و همه حالت نوستالژیکی ایجاد می‌کنند که برای تماشاگر دلپذیر است. ولی در دوره دوم، شرایط متفاوت است. حالا دیگر نمای نزدیک، نقش مهم‌تری را به عهده می‌گیرد. (به‌خصوص هنگام نمایش پیری‌های نودلز و مکس که دوربین تاکید ویژه‌ای بر چهره شکسته آنان دارد)، قاب‌بندی‌های افقی که بیش از هر چیز سقوط و «پایان» را یادآور می‌شوند و رنگ‌آمیزی پر از رنگ‌های تند و متضاد، نشان‌دهنده پایان یک دوره و آغاز دوره‌ای دیگر است. اصلا اگر به نشانه‌های بصری فیلم دقت کنیم، یک دنیا برایمان حرف دارند. خیابان‌های شلوغ و پرسروصدا، تحرک و شور و نشاط کودکانه، در مقابل آفتابی که انگار همیشه دارد غروب می‌کند و به زحمت از لابه‌لای ساختمان‌ها، نور خود را به نودلز و دیگران می‌رساند، ساختمانی که خراب شده و کارگران در آنجا مشغول به‌کار هستند. لازم است که بگویم این اقدامات ریزبینانه تا چه حد روی تفکر ما نسبت به شخصیت‌ها و روابط‌شان تاثیر می‌گذارد.صحبت در مورد روزی روزگاری در آمریکا بیش از این حرف‌هاست.

 

این نوشته را به بالاترین بفرستید : Balatarin

facebook این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید

بدون دیدگاه

دیدگاه خود را بنویسید