چند نکته در حاشیه فیلم کلاس

آزادی، برابری، برادری. فرانسو‌ی‌ها می‌گویند این چیزی‌ است که باید از پرچم‌سه‌رنگ (آبی، سفید، قرمز)‌شان فهمید. «کلاس» هم، از یک منظر، فیلمی‌ است درباره همان سه کلمه که، ظاهراً، «کریشتف کیشلوفسکی» فقید هم به‌وقتِ ساختنِ «سه‌رنگ»ش تحتِ تأثیرِ آن بود. «کلاس» هم درباره همین سه اصلِ بدیهی و پذیرفته‌شده‌ای‌ است که فرانسوی‌ها از انقلاب به بعد روی آن تأکید می‌کنند و، احتمالاً، بخشی از این تأکید برمی‌گردد به «چندفرهنگی»‌بودنِ جامعه فرانسه؛ به اینکه از سال‌ها پیش، کسانی رحلِ اقامت را در فرانسه افکنده‌اند که اصلاً فرانسوی نیستند؛ به کشورهای دیگری تعلّق دارند که ای‌بسا زمانی مستعمره این کشور بوده، امّا حالا مردمانش مقیمِ فرانسه‌اند و به‌اندازه فرانسوی‌هایی که نسل در نسل فرانسوی بوده‌اند، حق دارند. «دومینیک ولتونِ» فرانسوی در توضیحِ این اتّفاقِ می‌نویسد «شاید هرگز نتوان نه از نژادپرستی، نه از نفرت از دیگری، نه از نیازِ سلطه، رهایی یافت؛ امّا میانِ قرن بیستم و قرن بیست‌ویکم، سه تغییرِ اساسی اتّفاق افتاده است.

جنگِ جهانی دوّم نشان داد که وحشیگری انسانی به‌نامِ نژادِ برتر تا کجا می‌تواند پیش برود؛ جنبش‌های استعمارزدایی «برتری» اروپا و سفیدپوستان بر سایرِ تمدّن‌ها را ویران کرده است؛ جهانی‌سازی دنیایی متناهی را اعلام می‌کند که در آن باید همزیستی کرد.» [دومینیک ولتون، جهانی‌سازی دیگر، ترجمه عبدالحسین نیک‌گُهر، فرهنگِ معاصر، ۱۳۸۷] و نکته اساسی، شاید، همین «همزیستی»‌ست که در «کلاس» هم آن‌را به‌شکلِ تجربه همزیستی فرهنگی می‌بینیم. کلاسِ «فرانسوا»، نمونه کوچکی ا‌ست از جامعه فرانسه و بچّه‌های کلاس، هرکدام به جایی از این کُره خاکی تعلّق دارند؛ سفید و سیاه و زردپوستِ چشم‌بادامی و هرچند در آستانه نوجوانی‌ هستند، امّا دست از عاداتِ بچّه‌گانه‌شان برنداشته‌اند. این است که فقط بعضی از آنها «دیگری» را مسخره نمی‌کنند. به‌چشمِ خیلی از آنها «دیگری» موجودِ مسخره‌ای‌ است و فقط لیاقتِ خنده آنها را دارد؛ حال اینکه تقریباً همه آنها «دیگری» هستند، تقریباً همه خارجی‌اند؛ یا از رنگِ پوست‌شان می‌شود فهمید که، قاعدتاً، فرانسوی‌ نیستند، یا از لهجه‌شان می‌شود حدس زد که دارند حرف‌زدن به‌شیوه فرانسوی‌ها را تمرین می‌کنند. امّا نکته اساسی دیگری که نباید از آن غافل شد، این است که همه این جمعیت، حقِ رأی برابر دارند.

مهم نیست که آنها بچّه‌اند و باید به حرفِ معلّم‌شان گوش کنند، مهم این است که معلّم‌شان هم به‌اندازه آنها (دانش‌آموزانی که هنوز خیلی چیزها را نمی‌دانند) حق دارد. حالا می‌شود «کلاس» را در قالبِ چند پُرسشِ به‌هم‌پیوسته دید؛ اینکه بچّه‌ها چرا حق دارند؟ اینکه آیا معلّم حق دارد به آنها زور بگوید؟ حق دارد به آنها بد و بیراه بگوید و، ناگهان، کلمه‌ای از دهانش خارج شود که معنای بدی دارد؟ چه‌کسی این حق را به معلّم داده است؟ چه‌کسی حقِ دفاع را به بچّه‌ها داده است؟ آیا بینِ این دانش‌آموزانی که در دوره نوجوانی هستند، با آنها که هنوز کودکند فرقی هست؟ (نکته این است که آنها نوجوان‌هایی هستند که عاداتِ کودکانه را ترک نکرده‌اند.) آیا وارد شدن به دوره برزخی نوجوانی‌ است که شجاعت را در وجودشان بیدار می‌کند و بهشان اجازه می‌دهد که حتّی به‌قیمتِ اخراج از مدرسه سرِ حرف‌شان بایستند؟

مساله این است که در این «بازی» حق‌طلبی، هردو طرف خود را صاحبِ «حق» می‌بینند و سعی می‌کنند دیگری را نادیده بگیرند. «فرانسوا» که، ظاهراً، معلّمِ خوش‌برخوردی‌ است، ناگهان «مُحق» می‌شود که بچّه‌ها برای حفظِ موقعیتِ خودشان چاره‌ای جز حق‌طلبی ندارند و البته وقتی بچّه‌های کلاسش متّحد می‌شوند و «حقوقِ» خود را یادآوری می‌کنند، این «فرانسوا»ست که باید در مقامِ دفاع از خود کاری بکند و کارِ او، اخراجِ پسرِ سیاهِ به‌زعمِ او قلدری‌ است که درس و کلاس را به هیچ می‌گیرد. امّا معلّمی که می‌بیند این دانش‌آموزان به فرهنگ‌های مختلفی تعلّق دارند، نباید در این تجربه همزیستی فرهنگی، موقعیت و پیشینه فرهنگی آنها را در نظر بگیرد؟

 قاعدتاً و در موقعیتی که فضا این‌قدر آشفته نباشد و معلّم از چشمِ بچّه‌های مدرسه نیفتاده باشد، همه این چیزها را می‌شود در نظر گرفت، ولی در همچه موقعیتِ پیچیده و کلافه‌کننده‌ای «فرانسوا» فقط به «حقوقِ» خودش فکر می‌کند؛ همانطور که شورای دبیرانِ مدرسه و ناظران و بازرسانی که از بیرونِ مدرسه آمده‌اند، فکر می‌کنند «حق» دارند برای زندگی دانش‌آموزی تصمیم بگیرند که چیزِ زیادی درباره‌زندگی‌اش نمی‌دانند و با اینکه یکی از بچّه‌ها سرنوشتِ نه‌چندان روشن، و درواقع تیره پسرِ اخراجی را یادآوری می‌کند، «فرانسوا» حرفش را جدّی نمی‌گیرد. معلّمِ «کلاس» یک‌بار گولِ حرفِ بچّه‌ها و مشاوره آنها را خورده است. بازی تصمیم‌گیری برای دیگران مخصوصِ بزرگ‌ترها (معلّم‌ها)ست و همین‌که دو دانش‌آموز وارد محفلِ بزرگان (معلّمان و مدیر) می‌شوند، مناسباتِ این بازی را به‌هم می‌زنند. در جلسه‌ای رسمی و در ساعتی که کلاسِ درسی برقرار نیست، سرشان به کارِ خودشان گرم است؛ بازی خودشان را می‌کنند، می‌خندند و خوراکی‌های زنگِ تفریح‌شان را می‌خورند و مهم‌تر از همه اینها، خبرها را به گوشِ بچّه‌ها می‌رسانند و همین خبرهاست که در حُکمِ بنزینی روی آتش عمل می‌کند و شعله کم‌فروغی را که در کلاس افروخته شده، دوچندان می‌کند. همین است دیگر؛ «آن‌را که خانه نئین است، بازی نه این است.» خب، چه باید کرد؟ این «بازی» مخصوصِ بزرگ‌ترهاست یا بچّه‌ها هم می‌توانند در آن شرکت کنند؟ بله، ظاهراً همه با هم برابرند، ولی «معلّم»‌ها برابرترند

 

این نوشته را به بالاترین بفرستید : Balatarin

facebook این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید

۱ دیدگاه

  1. سیاوش — مرداد ۲۵, ۱۳۸۸ #

    مرسی …
    لینک ارسال به فیس بوک کار نمی کنه یا من باز می کنم یه صفحه باز میشه که چیزی نشون نمیده … مشکل چیه ؟ دوس داشتم رفقام در فیس بوک ببینند و بخونند !
    پاسخ:
    فکر کنیم شما باید خودتان اکانت فیس بوک داشته باشید تا قادر به ارسال لینک باشید

دیدگاه خود را بنویسید