محاکمه در خیابان - فیلمی از مسعود کیمیایی

‌‌»جامعه ما به سمت سیاه‌و‌سفید شدن می‌رود. داریم دوباره به سمت همان فضا‌های سابق می‌رویم و وقتی من به سمت طبقه‌حاشیه‌نشین می‌روم، دیگر نمی‌توانم رنگ‌های شاد را وارد عکس‌هایم کنم…» این را مسعود کیمیایی درباره سیاه‌و‌سفید بودن تازه‌ترین فیلمش «محاکمه در خیابان» می‌گوید. فیلمی که ظاهرا می‌خواهد خاطرات فیلم‌های قدیمی، همان سیاه‌و‌سفید‌های دهه ۴۰ و ۵۰، را زنده کند و با فضای تیره‌اش، تصویری تازه از جامعه ایرانی بدهد. اگر چه برای مسعود کیمیایی «محاکمه در خیابان» تنها ادای دین به آن سینما نیست، یک جور بازگشت است به فضای دلخواهش: «من با این فیلم دوباره به دنیای همیشگی‌ام برگشته‌ام.» کیمیایی این‌روزها سرحال‌تر از همیشه است. شوخی می‌کند و درباره اوضاع سینما و حال و روز جامعه حرف می‌زند. تازه تدوین فیلم تمام شده و قرار است همان شب، یعنی شبی که ما برای تماشای چند سکانس از فیلم میهمان او و «مصطفی خرقه‌پوش» بودیم، دو پرده اول را برای «فردین خلعتبری» آهنگسازفیلم ببرد و کلید ساخت موزیک متن را بزنند. بیست‌و‌سومین فیلم مسعود کیمیایی قرار است تجربه تازه‌ای باشد برای او و برای همه آن‌هایی که سینمایش را دوست دارند. خودش با اشتیاق به عکس‌های فیلم ـ عنوانی که کیمیایی برای نماها به کار می‌برد ـ نگاه می‌کند و مشتاق است تا زودتر فیلم را آماده کند. یادم می‌آید قبل‌‌ترها، وقتی از کیمیایی درباره دیدن فیلم‌هایش در سالن سینما می‌پرسیدند، جواب می‌داد سال‌هاست هیچ فیلمی را از خودش در سینما ندیده. انگار هر بار فیلمی از او اکران می‌شود، مسعود کیمیایی خیالش راحت می‌شود و اصلا به امید همان فیلم قبلی است که اثر بعدی‌اش را شروع می‌کند. البته «محاکمه در خیابان» انتخاب اول او برای ساخت نبود. کیمیایی می‌گوید: «فیلمنامه‌ای بود به نام شریک که خیلی دوستش داشتم. اما هر بار به مشکلی برخورد و نشد که بسازمش.» مشکلاتی که باعث می‌شود او برای مدتی قید آن فیلم را بزند و به کار دیگری فکر کند. «محاکمه در خیابان» را اصغر فرهادی نوشته و کیمیایی از آن خوشش آمده و با بازنویسی، به فضای همیشگی‌اش نزدیک شده. فیلمی درباره آدم‌های زمانه ما. آدم‌های به ظاهر دور از جریان روز جامعه؛ اما موثر در سرنوشت همه مردم. فیلم تازه کیمیایی داستان این آدم‌هاست. نسل تازه‌ای که می‌خواهند درست زندگی کنند اما در دروغ‌های خود ساخته‌شان گم می‌شوند. اما آیا در این فیلم هم باز با جوان‌هایی تلف شده و سردرگم روبه‌روییم؟ آیا کیمیایی باز هم با بدبینی و تلخی به آنها نگاه می‌کند؟ جواب او خیلی سرراست نیست: «آن نوع تلخی که در زبان سینمای من برای شما آشناست، نیست. یک شکل دیگر است که بیشتر به حال‌و‌هوای زمانه برمی‌گردد. خودتان ببینید متوجه می‌شوید. می‌رود به سمت فیلم نوآر…» نوآری درباره طبقه حاشیه‌ای تهران.

وقتی تراژدی شروع می‌شود

امیر، درست وقتی می‌خواهد عروس را از آرایشگاه بیاورد، پیغام صمیمی‌ترین دوستش را می‌شنود: «قید این زن را بزن.» حماسه تازه کیمیایی، این‌طور شروع می‌شود. «پولاد کیمیایی» از میان دود بیرون می‌آید. سبیل باریکش، چهره‌اش را به آدم‌های قدیمی، همان‌ها که سخت پایبند اصول بودند، نزدیک کرده. در بین تعمیرکارها دنبال دوستش می‌گردد. حامد بهداد، از زیر ماشین، او را می‌پاید. او همان دوستی است که سربزنگاه، سر رسیده و از دور، از جایی که چشم در چشم با رفیقش روبه‌رو نشود، جشن را به‌هم زده. حالا اما، ایستاده رودرروی رفیقش؛ همانی که ازش فرار می‌کرد تا مجبور نشود حقیقت را بگوید و…. سیاه‌و‌سفید بودن فیلم، آن‌همه تلخی و چرکی و گرفتگی دوروبر آنها را پررنگ‌تر کرده. انگار این تیرگی از خوداین آدم‌ها بیرون زده و روی دیوارها و فضای فیلم نشسته. «امیر» سردرگم، حرف‌ها را می‌شنود. با لباس دامادی و کروات، بین این‌همه آلودگی، مثل تکه‌ای نچسب است. وقتی می‌رود، دوباره دود همه‌جا را می‌گیرد.

می‌پرسم کار با دوربین دیجیتال چطور بود؟ شنیده‌ام اصلا به خاطر درآوردن این رنگ‌ها و بافت تصویری سراغش رفته‌اید… کیمیایی می‌گوید: «این هم که می‌گویی هست ولی من با نگاتیو بیشتر سازگارم. الان در این تصاویر هیچی نمی‌بینم. ولی وقتی روی نگاتیو یک رنگ قرمز را می‌بینید، در مونتاژ عکس بعدی، وقتی می‌خواهید این را ببرید، این قرمز خیلی موثر است؛ یا آن رنگ خیلی مهم است برای اینکه بچسبد به عکس بعدی. به این‌شکل، چشم، بی‌خودی این‌ور و آن‌ور نمی‌شود. این بیشتر به نظر من ویدئوست.»

آن حس پخته شدن فیلم روی نگاتیو را برای‌تان ندارد، نه؟

نه؛ یادم می‌آید یک‌بار امیر نادری را در استودیویی دیدم. گفتم بگذار فیلمت را ببینم. ایستاد جلوی در و گفت نه؛ رویم نمی‌شود. گفتم چرا؛ گفت آخر ۱۶ میلیمتری‌است! هیچ‌چیز ۳۵ نمی‌شود. کیمیایی این را می‌گوید و می‌خندد.

حالا «امیر» کنار عروسش نشسته و می‌خواهد «حقیقت» را پیدا کند.

امیر: خانوما کارشون اینه که شده رو، نشده نشون بدن….

عروس(با بازی شبنم درویش) در خیابان‌می‌دود. بین ماشین‌ها و بین دود و بوق. حالا دیگر لباسش سفید نیست. فیلم انگار از جنوب شهر بالاتر نمی‌آید و تمرکزش روی این نقطه از شهر است. دلواپسی برای مردم این طبقه، در همه فیلم‌های کیمیایی وجود داشته. کیمیایی می‌گوید: «من در فیلم‌هایم هیچ طبقه‌ای را تحقیر نکرده‌ام. در حالی‌که می‌بینم در فیلم‌ها، خودبه خود این اتفاق می‌افتد. شاید به عمد باشد یا اصلا هم به عمد نباشد؛ اما این اتفاق می‌افتد. از زمانی که من در فیلم «گوزن‌ها» زنی را که در لاله‌زار کار می‌کند نشان می‌دهم و او می‌گوید نجیبم که زندگی‌ام همین بقچه است، دغدغه طبقات اجتماعی با من هست. یا اصلا فیلم‌های قبل از گوزن‌ها. نه اینکه دفاع کنم. اما وقتی شما به تار و پود این طبقه نزدیک می‌شوید، می‌بینید که آدم‌های این طبقه، هم در عزا کشته شده، هم در عروسی. من حتی در فیلم‌های قبل از گوزن‌ها هم این را نشان داده‌ام.»

و این اشاره‌ای است به دهه ۴۰، یعنی همان دهه‌ای که کیمیایی تازه شروع به کار می‌کند و دغدغه پرداختن به طبقات فرودست، بخشی از تعهد اجتماعی اهالی هنر است. حتی آن‌هایی هم که گرایشی به «چپ»ها نداشتند، می‌خواستند با نگاهی از بیرون به جامعه روبه اضمحلال ایران، تصویری واقعی از این مردم نشان دهند. نگاهی که می‌خواست گزارشی ـ حتی نه‌چندان دقیق اما سرشار از واقعیت ـ از زمانه خودش باشد. نتیجه این نگاه، فیلم‌هایی مثل «جنوب شهر» و «خشت‌و‌آینه» بود. جواد طوسی می‌گوید: «در «رضاموتوری» این تفاوت طبقاتی کاملا دیده می‌شود. این‌که فیلمسازی بیاید به طبقه‌ای که هم دارد وجوه سمپاتیکش را به نمایش می‌گذارد، هم فروپاشی و اضمحلالش را و آن‌را این‌قدر واقع‌بینانه بشکافد به نظرم جسارت زیادی می‌خواست.» اما آیا «محاکمه در خیابان» هم داستان فروپاشی و قدرت‌نمایی همان‌هاست؟ یا داستان طبقه‌ای که حالا شکل گرفته و دارد قدرت‌نمایی می‌کند. کیمیایی می‌گوید: «طبقه‌ای که به وجود آمده یک بحث خیلی گسترده است. این‌که آیا طبقه‌ای می‌تواند جانشین طبقات دیگری بشود بحث دیگری است بیرون سینما. مربوط به جریان‌های دیگر است…» او درباره آشتی طبقه‌ها توضیح می‌دهد: «ببینید فرضا در زمان «رضاموتوری»؛ این طبقات را می‌گوییم کنار هم نمی‌نشینند، این را در سینما ببینید؛ یعنی سینمایی ببینید. دختر سرش را می‌گذارد پشت رضا موتوری برای اینکه باد نخورد و رضاموتوری سرش را می‌برد به پشتش و می‌گوید: «مگه می‌شه عاشق نشد.» هر کسی باشد می‌شود. او جایی فکر می‌کند اگر دزد نباشد، خیلی خوب است. می‌گوید من این پول را می‌خواهم پس بدهم. این مساله خیلی ریشه‌ای است و برای همین مادرش بهش می‌گوید تو غلط می‌کنی. تفاوت را می‌شود پیدا کرد. این مادر متعلق به همان دوره‌ای است که در فیلم‌ها می‌گفتند تو نخود و کشک خودت را بخور و همه چیز خوب است. یعنی این سربه‌زیری و اینکه تو در فیلمت خبررسانی نکنی خوب است. این را به شدت در فیلم‌های آن زمان می‌بینیم. در این تصاویر است که می‌شود فهمید کجا ایستاده‌ای و چه چیزی باید تغییر کند تا مثلا طبقات با هم کنار بیایند. وقتی ماجرا از ریشه این‌طوری است، خیلی نمی‌شود روی آن حساب کرد.» و طوسی توضیح می‌دهد: «این سیر تاریخی طبقه‌شناسی در روند فیلمسازی مسعود کیمیایی مرحله‌به‌مرحله دیده می‌شود. مثلا در «خط قرمز» به این تقابل طبقاتی که هم می‌خواهد آشتی‌پذیری را توی این شرایط حساس تاریخی محک بزند و هم عدم امکان این انعطاف‌پذیری را نشان بدهد دیده می‌شود. در آن فیلم بین یک بازپرس امنیتی ـ که شکل گرفته یک محیط سنتی بازارچه‌ای است ـ و یک دختر عشقی به وجود آمده. حالا طبقه‌ها عوض شده‌اند و آنها در شرایطی دیگر می‌خواهند به هم وصل شوند. ولی آن جولاندهی اجتماعی- سیاسی- تاریخی را پیدا نمی‌کنند. به عقیده من این دغدغه را در «اعتراض» هم می‌بینید. آن زنی که در انتها روی او فیکس فرم می‌شود، اعتراض طبقه‌ای است که می‌خواهد موجودیت خودش را به رضا پیتزافروش ثابت کند.» و کیمیایی ادامه می‌دهد: «در فیلم سکانسی بود که با آن به این حرف آقای طوسی نزدیک‌تر می‌شدیم. سکانسی که در آن دختر می‌آید پشت شیشه و پسر هم در رستوران است. آنها می‌آیند دستشان را روی دست هم می‌گذارند و صورتشان را از پشت شیشه می‌چسبانند به هم. ولی وقتی این صحنه را برمی‌دارند همه‌چیز را به هم می‌ریزند. حالا باید یک خورده ریاضی‌تر بگردیم و آن را پیدا کنیم…»

شما نمی‌خواهید این هشدار را بدهید که آن طبقه‌ای که بخواهد به اصالت‌های ریشه‌دار خود پایبند باشد به شکل اجتناب‌ناپذیری با یک رودست خوردن تاریخی مواجه می‌شود؟

چیزی به نام رودست خوردن تاریخی نداریم. همه چیز علمی است. هر حرکتی که در این جامعه انجام می‌شود پایه‌های علمی دارد. رودست خوردن در قمار است، در مسافرت رفتن است. اصلا «چپ»ها نظرها را به این سو کشاندند. بحث رودست خوردن مثل دوربین دوم در فیلمبرداری می‌ماند؛ یک دوربین را جایی می‌گذاری تا سر مردم گرم می‌شود و تو با دوربین دومت صحنه‌خودت را می‌گیری. چه بهتر که آدم در دوره خودش زنده باشد و بمیرد و به یک دوره دیگر پرتاب نشود. چون تا بخواهد از این هزارتوی طبقه سر دربیاورد همه‌چیز را از دست داده. زندگی برای تو تکرار نمی‌شود تا یک عقیده آرمانی دیگر برای خودت پیدا کنی. استخوان‌ها و قلبت باید جواب بدهد. مثل عشق که یک بار جواب می‌دهد و چند بار جواب نمی‌دهد.

در مورد «محاکمه در خیابان» ما با چه روبه‌روییم؟ طبقه‌ای که جایگزین طبقه دیگری شده و جایش خالی است یا طبقه‌ای که به وجود می‌آید؟ چون به نظرم شما در دو فیلم اخیرتان بیشتر روی آدم‌هایی متمرکز شده‌اید که انگار جاکَن شده‌اند و نمی‌دانند از کجا آمده‌اند و در کجا ایستاده‌اند…

خب، یک موقعی طبقه را تقسیم می‌کنید به فاصله‌های اقتصادی. یک موقعی است به بخش‌های فرهنگی تقسیم می‌کنید. در اینجا این را می‌بینیم که فاصله، فاصله به اصطلاح فرهنگ است. یک جریانی از مردم، راست گفتن یا دروغ گفتن برایش تعیین‌کننده نیست. این جریان دارد همه را از جنس خودش می‌کند… داستان فیلم من درباره این‌هاست…

و بعد با زیرکی می‌گوید: «شما بگویید این آدم‌ها از کدام طبقه‌اند…»

سامورایی

«وقتی قلبتو باختی دیگه تا آخر عمرت نمی‌بری.» محمدرضا فروتن در حالی که از درد به خودش می‌پیچد، رودرروی پرده سینمای خانگی، با بغض این جمله را می‌گوید. و بعد ادامه می‌دهد: «بهتره منو بکشی تا پاک شم… تو گرگ خونه و رفاقتی…» فصل محمدرضا فروتن یکی از درخشان‌ترین فصل‌های «محاکمه در خیابان» است. فضاسازی و بازی همان چیزی است که همه از مسعود کیمیایی انتظار دارند و او، همان‌طور که خودش هم می‌گوید، دوباره به دنیای خودش برگشته. فصل معرفی محمدرضا فروتن، در اتاقی خاک‌گرفته و پر از اسباب، از آن سکانس‌های ماندگار سینماست. او مثل سامورایی می‌ماند که دیگر امیدش به همه چیز را از دست داده. یاغی‌ای که دیگر دل‌و‌دماغ یاغی‌گری ندارد.

در فیلم به جز محمدرضا فروتن و حامد بهداد، نیکی کریمی هم حضور دارد. کیمیایی می‌گوید: «مکث‌ها و نگاه‌های نیکی کریمی فوق‌العاده است.» و این چیزی است که می‌توانیم در «محاکمه در خیابان» به وفور ببینیم. اما نکته جالب این فیلم، فرم روایت داستان‌هایی است که مدام در دل هم می‌آید و یک‌جوری به هم ربط پیدا می‌کنند. تجربه‌ای که پیش از این در سینمای کیمیایی دیده نشده. کیمیایی در دو فیلم اخیرش مدام از قصه‌گویی مرسوم و همیشگی‌اش طفره می‌رفت و با خلق فضا خواسته روایتی تازه از آدم‌های معاصر داشته باشد. مصطفی خرقه‌پوش، تدوینگر «محاکمه در خیابان» می‌گوید: « به نظر من این فیلم هم از فیلم‌های دیگر آقای کیمیایی خیلی دور نیست. البته داستان‌های موازی در این فیلم مشخص‌تر از فیلم‌های دیگر است. اینجا شخصیت‌ها مدام کنار هم قرار می‌گیرد و گاهی با هم تلاقی پیدا می‌کنند و باز از هم جدا می‌شوند. این فرم کلا فرم جذابی است. به نظرم این شیوه روایت، نسبت به قصه‌هایی که با یک کاراکتر شروع می‌شود، مدرن‌تر است.»

خرقه‌پوش درباره همکاری‌اش با مسعود کیمیایی می‌گوید: «سعی کردم اول به آن دنیا نزدیک شوم. این خیلی مهم است. یعنی فهمیدن آن دنیا که این بخشی از کار من بود. من عمده‌تلاشم این بود که با آقای کیمیایی صحبت کنم و خودم را به آن فضا نزدیک کنم. من دوران خوشی را در این مرحله مونتاژ می‌گذرانم. هم در فیلم «رئیس» این طوری بود، هم در این فیلم.»

در این چند سکانسی که دیدیم، بیش از هر چیز، مکث‌ها و تمرکز روی شخصیت‌ها جلب توجه می‌کرد. نوعی سکون که کاملا با فضای تیره فیلم همخوان بود.

خب، سینمای آقای کیمیایی سینمای شخصیت است نه ماجرا. یعنی اول از همه این آدم‌ها و شخصیت‌ها هستند که اهمیت دارند. برای همین، هم دکوپاژ و هم تدوین در خدمت تمرکز روی شخصیت‌هاست. در «محاکمه در خیابان» هم همین طور است. و البته به نکته مهمی هم اشاره می‌کند: «محاکمه در خیابان، فیلم شناسنامه‌داری است. یعنی آدم‌ها، محله‌ها و خیابان‌ها کاملا مشخص‌اند. فیلم، جغرافیا دارد و همین می‌تواند نشان دهد چقدر به دنیای ما نزدیک است.»

به این ترتیب، فیلم تنها داستان آدم‌ها نیست. داستان شهر هم هست. شهری که همه‌چیزش در هم تنیده شده. کیمیایی می‌گوید: «می‌خواهم این فشردگی، این درهم فرورفتن را نشان بدهم.» و البته ایده فوق‌العاده‌ای دارد برای تیتراژ فیلم. برای فیلمی که قرار است دنیای دوروبر ما را نشان دهد. او با خرقه‌پوش بحث مفصلی درباره پایان فیلم می‌کند. فکر ‌درخشانی که تماشاگر را میخکوب کند و چهره دیگری از شخصیت‌ها را روبه‌روی تماشاگر بگذارد. تصویری که بیشتر با قضاوت ما درباره خودمان سر وکار دارد و این‌که در چه جامعه‌ای زندگی می‌کنیم. «محاکمه در خیابان» حدیث ماست در جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم.

دو نما از فیلم با بازی محمدرضا فروتن و نیکی کریمی

این نوشته را به بالاترین بفرستید : Balatarin

facebook این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید

بدون دیدگاه

دیدگاه خود را بنویسید