نقدی بر کمدی موزیکال «سرآشپز پیشنهاد میکند»
دیوانهای به قفس افتاد
هومن نیک فرد

نقدپذیری و خصوصاً فرهنگ از ویژگیهای یک جامعهی آزاد، باتمدن و اهل اندیشه است. این جامعه که از آن دم میزنیم، جامعهی آرمانی ما است که در آن حاکم را هنرفهم و مردم را هنردوست میپنداریم. آرمانی که جهانسوم بودن ما، -که شامل حال فرهنگمان هم شده است- آن را به أمری محال تقلیل داده و با برنامهریزیهای اشتباه، نبود افرادی کارآمد و اهل فن، نهتنها به ارتقای سطح درک عموم کمک نکرده، بلکه مارا از جوامع درحال پیشرفت که تا دیروز در این ماراتن جامانده بودند نیز، عقب انداخته است. این عقبماندگی را بسیار آسان میتوان ریشهیابی کرد؛ یکی از دلایل آن چیزی نیست جزء سانسور و تحمیل این أمر که منجر به خودسانسوری میشود. این مهم برای دولت و دولتمردان ما هنوز جا نیافتاده است که انتقادی که هنر و ادبیات از کمکاریهای دولت که بازتابش را در عموم میبینیم، انجام میدهند، نه تنها بهتعبیر بعضی فرهنگینماها بهضرر جامعه نیست –هنر را با سیاست کاری نیست و ماهم به آن نمیپردازیم- بلکه با قابل درک کردن هنر، به ارتقای سطح معلومات و انتظارات مردم با تماشای کارهایی که حرفی برای گفتن دارند، هرچند نقادانه، کمک میکند.
کمدی موزیکال «سرآشپز پیشنهاد میکند» با برگزیدن فضای طنز، به نقد جامعه پرداخته بود. جامعه یک کل است که دارای زیرمجموعههای سیاست، اقتصاد، اخلاق و … میباشد که این نمایش با انتقاد از سرمایهسالاری و سیاستمحوری –وربط دادن آنها به فرهنگ- که افراط در آنها منجر به تفریط در فرهنگ میشود، در قالب طنز، و با دستآویزی به ماجرای تاریخی «ضحاک»، انحطاط فرهنگی قدرتمدار را برای تماشاگر به نمایش گذاشت. از قول احمد طالبینژاد، منتقد سینما: «جامعه دارد چهارنعل بهسوی مادیشدن میرود و فساد ناشی از این شتاب دارد ارکان فرهنگی جامعه را سست و حتی ویران میکند.» این انتقاد که بیشر متوجه قدرتمداران میشد، حتی دامنگیر مراسمهای مذهبی و زیادهروی در «بازی با احساسات مردم» هم شد. «سرآشپز…» با روایات تودرتوی قصه در قصه، که به لطف پرداخت تاحدودی مناسب و طنز متناسب با حال و روز جامعه که نهتنها زمخت بهنظر نمیرسید، بلکه کاملاً ملموس و حسابشده بهنظر میآمد، یک فلاشبک به تمامی افراط و تفریطهای جامعه زد. از قدرتمدار نالایقی چون ضحاک که ضمیمهی شرایط روز شده بود تا نقد اخلاق در سیستم آموزشی و حتی سیستم مسخکنندهی مغز آدمی به اسم «گلدکوئیست» و امثال اینها. بر ما پوشیده نیست که این تودرتویی قصه به شلوغی ذهن تماشاگر و همینطور داستان دامن میزد. با این اوصاف، نمیدانیم معنادار بودن حتی کوچکترین و کوتاهترین موقعیت و دیالوگ را جزء قوت کار بنامیم یا «با یک دست چند هندوانه برداشتن» را عیب بدانیم؟ که اگر خودمان را بهجای تماشاگر فهیمی بگذاریم که به تماشای تئاتر مینشیند تا قبل از سرگرم شدن، «یاد بگیرد»، تمامی حرفهای نهفته در ثانیه ثانیهی این نمایش، دلنشین بود و آموزنده.
نکتهای که در این نمایش حائز اهمیت است، طنز واقعی و نه اغراقآمیز آن بود که نشان از بهروز بودن نویسنده و کارگردانان دارد. این نوع طنز با فضای حال جامعهی ما جور در میآمد و با یادآوری اینکه کمدی موزیکال «سرآشپز…» یک کار دانشگاهی و دانشجوییست و قیاس آن با برخی نمایشهای رسمی تالارهای معتبر که اینروزها با توجه به احوالات انسانهای شهرنشین و غمزده سراغ طنز میروند، با لودگی و ابتذال فرسخها فاصله داشت و هر حرکت و دیالوگی که شاید به مزاج خیل عظیمی از کوتهفکران خوش نیامد، دارای حرفهایی اعتراضآمیز –نقادانه- بهصورت کاملا نمایشی بود. گاهی این کمدی با تلاقی و ربط دادن دو جامعهی سنتی و مدرن -یا مانند تهران، پایتخت، سنتی درحال مدرن شدن- در قالب ضحاک، که واگویهکنندهی افراط و تفریطهای لطمهزننده به جامعهی در حال پیشرفت و البته مدعی مدرنیزاسیون است، تشری به انسان خوابزده میزند و سعی دارد او را هشیار کند.
در پایان نمایش، ضحاک روانهی آشغال دانی تاریخ میّشود و با برخورد او با فضای تهی و غلطیدن در پوچی، با زبان بیزبانی چشم بر شخصیت خاکستری و نادان او بسته شده و فرصت اصلاح را به او دادهاند. ولی آیا قدرتمدارن جامعهی حاضر، نهتنها ایران، بلکه سایر ملل که بهدنبال قدرتند و در این راه بسیار شده که انسانیت را فراموش کردهاند، اینچنین فرصتی را دارند تا بازگردند و ویرانیها را آباد کنند؟ ضحاک، که در این نمایش، نماد یک قدرتطلب/مدار پولپرست است با اشاره به اینکه برای راحتی و آزار ندیدن خودش باید مغز انسانهای شهر را بخورد، روحیهای ددمنشانه پیدا و خلاف حقوق بشر رفتار میکند. تمثیلی که با مرور تاریخ، بسیاری از آن را میبینیم و بهحالشان افسوس میخوریم.
نمادپردازیها در یک کلام مختصر و مفید بود. جدا از جواهرآلات و کیف و وسایل آرایش شهرناز و ارنواز که با نگرهی سطحی، پوچ بهنظر میرسیدند، اما در لایهی خود حرفهایی برای گفتن و نشانی از شخصیتهای مالک آنها داشتند، سیب، اصلیترین نماد «سرآشپز…» بهحساب میآید. رنگ سرخ و حرص ضحاک برای بلعیدن آن، چیزی جزء شهوت قدرتطلبی یک انسان نیست که برای رسیدن به این قدرت آمادهی انجام هرنوع عمل حیوانی است. شهوت قدرتطلبی بارها در متن به آن اشاره شد، لیکن استفاده از این نماد که رنگ سرخش با باطن ضحاک بیشتر جور است، نوعی تأکید بود که بد هم از آب در نیامده است.
از دیگر ویژگیهای جذابیت این نمایش، شخصیتپردازیهای خوب، -که البته به شخصیتهای اصلی بیشتر توجه شده بود تا شخصیتهای فرعی. مثلاً جارچی/داروغه نه در پرداخت خوب بود و نه در بازی. نجیبزاده هم به همین صورت. البته این کاملاً طبیعی اما غیر قابل توجیه است که با ایجاد وضعیتی ابسورد شخصیتهای دیگر را درشت میکنند تا تماشاگر به آنها بخندد- و تسلط بازیگرانی بود که نقشهای ضحاک، آشپز، ارنواز و شهرناز را ایفا میکردند. ضحاک (رضا شفیعیان) و ارنواز (ماندانا سوری) با تسلطی که بر بیان و میمیک و بدن خود داشتند، گاهی این فضای استیلیزه را تا حد کاریکاتور پیش میبردند. این اتفاق خوبیست. چون نباید فراموش کنیم که کاریکاتور هم هنر اعتراضآمیزیست و با فضای نمایش میخواند. نقش کوتاه جمشید که بهصورت روح بود –یکجور رئالیسم جادویی- و آشوبگر ذهن فانتزی ضحاک، با وجود کوتاهی، بسیار تأثیرگذار بود. بیان و بدن بازیگر ایفاکنندهی این نقش کوتاه، شهابالدین حسنپور، نشان از تسلط او بر نقش داشت.
و در پایان باید یادآور شد، که کارگردان، که جسارت خودش را با این نمایش نشان داد و خلاقیتی که آرامآرام بروز میکند –بهاینصورت که در بدترین حالت ممکن، دو شخصیت روبروی هم میایستند و دیالوگ میگویند؛ اما خلاقیت کارگردان که به آن اشاره میکنیم، زمانی به واقعیت بدل میشود که ما با تنوع خواستههای کارگردان از بازیگران، هیچگاه از ایستا و استاتیک بودن آنان در مواقعی و بهصورت یک دستگاه دیکتافون دیالوگ گفتن، خسته نمیشویم- به همراه گروهش، نقطهی عطفی در کارنامهی دانشجویی و تجربی بهدست آورد. منتها این کمدی موزیکال اعتراضآمیز و در عین حال بسیار نمایشی، مقدمهای است بر کارهای بزرگتر؛ و البته از قول استاد بیضایی: «ما همیشه در مقدمه هستیم و هرگز به متن نمیرسیم.»



بروشور کمدی موزیکال سرآشپز پیشنهاد می کند
این نوشته را به بالاترین بفرستید :
این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید



من که ندیدم
نظرمو درباره نثرت بعدا تو وبت م ینویسم
خسته نباشی
شهاب عزیز تو هم موفق باشی
omidvaram doostan lazat borde bashan…
من به صورت کاملا تصادفی نمایش این گروه رو توی خانه کوچک نمایش دیدم. بسیار عالی کار کرده بودن، هم از نظر پردازش و جزئیات اجرایی کاملا کار شده بود و هم اینکه هر جمله و آهنگ سخنش سنجیده بود و واقعا حرفی برای زدن داشت.
متشکر از نقد خوبتون.
دلم می خواست اطلاعات بیشتری راجع به گروه و برنامه هاش داشتم.
shahab_ho@yahoo.com
montazere ejraye jadide ma bashid…