حرفهای صریح یک دانشجوی تئاتر درباره بی توجهی به تئاتر دانشگاهی
گفتو گو با شهابالدین حسینپور، کارگردان و بازیگر
تهیه و تنظیم: هومن نیک فرد
-خودتون رو معرفی کنید.
من شهابالدین حسینپور، دانشجوی انصرافی کامپیوتر، انصرافی سینما هستم و در حال حاضر کارشناسی کارگردانی تئاتر در دانشگاه هنر و معماری میخوانم. سال ۸۴ بهصورت جدی با آقای سمندریان تئاتر را شروع کردم، ۸۵ دانشگاه قبول شدم و تا الآن هم ۷ الی ۸ کار که هم تجربه و هم سابقه به حساب می آید، انجام دادهام.
-هدفتان از تئاتر کار کردن چیست؟
راستش من طبق خواستهی خانوادهام ریاضی خواندم، فنی هم کارکردهام تا زمانی که به جایی رسیدم و به خودم گفتم من اگر مهندس هم شوم یک مهندس خوب نمیشوم، این خوب نبودن یعنی مفید نبودن یعنی اینکه به درد مردم نمیخورم. گشتم و گشتم و گشتم تا با تئاتر آشنا شدم، بعد متوجه شدم که اگر تعلیم ببینم میتوانم در این صنف موفق باشم. بههرحال ما به این دنیا میآییم و وارد زندگی میشویم تا یک تأثیر از آن بگیریم و یک تأثیر بگذاریم. برای تأثیرگذار بودن ترجیح دادم که تئاتر کار کنم چون احساس میکنم تئاتر خیلی راحت خواستههایم را با تمام سختیهای موجود، خصوصاً در اوضاع کنونی، ارضاء میکند و علاوه بر اون باعث آرامش خودم میشود و هم میتوانم به دیگران آرامش بدهم با آنها حرف بزنم، زندگی کنم و هم راحتتر خودم زندگی کنم و برای همین تئاتر رو انتخاب کردم.
-برای شما فرقی نمیکرد که از چه آموزشگاهی شروع کنید؟ مهم فقط وارد شدن به این عرصه به هر صورت بود؟
قاعدتاً فرق میکرد. من سال ۸۳ در چند پلان از یک فیلم سینمایی بازی کردم، با وجود اینکه اصلاً هیچ چیز از آن نمیدانستم؛ ولی بعد از ۲۰ ساعت کارکردن اصلاً احساس خستگی نکردم. من که مثلاً اگر بخواهم یک برنامهی پاسکال بنویسم، ۴ساعت وقت میگذارم و دوبار جوش میآورم، بیست ساعت سرپا ماندن اصلاً خستهام نکرد. این انگیزه شد که من بگردم و ببینم کجا میتوانم آموزش ببینم. خیلی از مکان ها را هم گشتم تا اینکه به واسطهی یکی از دوستان، آقای حکیمی با زنده یاد سعید روحانی با خانم روستا و بهواسطهی ایشان با استاد حمید سمندریان آشنا شدم و باز چون شناختی از تئاتر نداشتم، فقط شنیده بودم که ایشان مرد اول تئاتر ایران هستند. ولی از شیوهی کار و برنامهی آن هیچ اطلاعی نداشتم تا اینکه به آموزشگاه ایشان رفتم و ثبتنام کردم و همزمان با آموزشگاه استاد سمندریان به جایی دیگر هم میرفتم، این باعث شد تا تفاوتها را احساس کنم. من مؤسسهی کارنامه هم ثبتنام کردم و به آموزشگاه دیگری هم در انقلاب میرفتم. با مقایسهی این آموزشگاهها ترجیح دادم به آموزشگاه سمندریان بروم. همان روز اول هم به من گفتند اگر برای کسب شهرت میآیی، اینجا جایش نیست و یا اگر برای این آمدهای که ما تورا معرفی کنیم به جایی، باز هم به همان صورت؛ ما صرفاً فقط به تو تعلیم میدهیم. من مجذوب خود این آدم شدم. یکی از دلایل سفت و سخت چسبیدن به کار، خود استاد سمندریان است. الآن هم خیلی راضی هستم و افتخار میکنم که با سمندریان کارم را شروع کردم. از انتخاب خود متأسف نیستم، با اینکه همدورهایهای من ترجیح دادند به آموزشگاه آقای تارخ یا جاهای دیگر بروند. آنها هم خیلی خوباند، منتها بهواسطهی خیلی از مسایل الآن چهره شدهاند و دارند کار میکنند ولی من ترجیح میدهم پله پله ادامه دهم تا ببینم به کجا میرسم.

پشت صحنه ی «ملاقات بانوی سالخرده»
-با اطلاعی که من از سابقهی شما دارم؛ در کارهایی که خودتان کارگردانی میکنید، بازیگر هم هستید.
آره. حقیقتش یک احساس بدی است، نمیدانم چرا! البته درمورد استادم، آقای سمندریان شاید یک کمی خودخواهانه نگاه میکنم، در مورد آقای سمندریان صدق نمیکند ولی حداقل در بین همسنوسالهای خودم که الآن شرایط ایجاب میکند که با اینها کار کنم، ترجیح میدهم، با کسی کار کنم که بتوانم از او چیزی یاد بگیرم؛ وگرنه من به شخصه با معلومات و اطلاعات اندکی که دارم، خودم کار میکنم و کمی اذیت میشوم که بخواهم بروم سر کاری و بحث بکنم با کسی سر میزانسن دادن که مثلاً آقا اینچیزی که داری میگی اشتباه است؛ هرچند که وظیفهی من نیست. من باید متعهد باشم به کارگردان؛ ولی خب اذیت میشوم. ترجیح میدهم کم کار کنم، خودم کار کنم و اگر نقشی بود که کسی نتوانست از عهده اش بربیاید، من بهعهده میگیرم. من بازیگری را خیلی دوست دارم ولی فکر میکنم که من بازیگر نیستم، بیشتر به کارگردانی میل و گرایش دارم و در آن هم بسیار بسیار باید تجربه کسب کنم تا بتوانم اسم کارگردان روی خودم بگذارم. به همبن دلیل بوده که در کارهای خودم صرفاً بازی کردم مگر اینکه در یک کار کلاسی و فقط بهخاطر رفاقت و دوستی برای کسی بازی کردم. غیر از این من برای سه نفر بازی کردم؛ اول یکی از دوستانم، آقای خالقی، دیگری آقای شکرخداگودرزی و آقای حمید سمندریان.
-همانطور که همه میدانیم، کارگردانی نیاز به یک مدیریت خوب و عالی دارد و شما هم با شناختی که از خود داشتید به این کار مشغول شدید و علاوه بر اون گروهی تأسیس کرده و آن را اداره میکنید. راجعبه گروه خودتان توضیحاتی بفرمایید.
اسم گروه هست: گروه پارکینگ! من از زمانی که وارد آموزشگاه سمندریان شدم خیلی دوست داشتم که یک گروه داشته باشم؛ خودش هم میگفت که اکیپ شوید و باهم کار بکنید. کمکم شروع کردیم، من بهخاطر روابط عمومی خوبی که داشتم، همهرا جذب کردم. بعد با یکی از دوستانم به اسم آقای عبدالرزاقی که البته طرح این گروه، نه اینکه گروه زدن، بلکه طرح اسم این گروه مال بورژین عبالرزاقی بود. بورژین هم به همراه ما در آموزشگاه سمندریان بود،خیلی هم باهوش و فعال بود و هست. از اینجا بود که ما تمرینهای تئاترمان را در پارکینگ خانهمان به اینصورت که پارکینگ را با شانه های تخم مرغ آکوستیک کرده بودیم، انجام میدادیم. آن موقع هیچ ادعا و هیچ انتظاری نداشتیم و آن موقع، میترسیدیم از اینکه عقب بمانیم ولی متأسفانه همهمان با اینکه کلههامان بوی قرمهسبزی میدهد!! فکر میکنیم شاخ غول را شکستیم و بهترینیم؛ ولی واقعاً از ته دل کار میکردیم، کارهایمان در پارکینگ بود و این شد که گروهمان شد: پارکینگ…

-میرسیم به آخرین کاری که گروه پارکینگ برای دوازدهمین جشنواره تئاتر دانشگاهی ایران آماده کرده است. کمدی موزیکال «سرآشپز پیشنهاد میکند». لطفاً راجعبه روند شکلگیری این کار توضیح بدهید.
کمدی موزیکال سرآشپز پیشنهاد میکند، نوشتهی دوست عزیزم آقای شفیعیان است. او در این کار بسیار خلاقیت به خرج داده. داستان نوشتن این متن هم خیلی جالب بود. از سر تمرینهای ما و تیکههایی که به هم میانداختیم، شوخیهایی که باهم میکردیم کاراکتر خلق شد و یکییکی براساس این شخصیتها که خود ما داشتیم، کاراکترهایی که این نمایشنامه دارد، خلق شدند. من خودم همیشه متنهایی بر اساس حال جامعهام انتخاب میکنم. مثلاً «برپهنهی دریا» را که ما کار کردیم و خداخواست و در جشنوارهی دوسال پیش پنج جایزه برد، در بهبوههی انتخابات بود و برپهنهی دریا داستان سهنفر آدم بود که بهخاطر نداشتن غذا روی یک دریا، که روی یک تکه چوب هم گیر کرده بودند، تصمیم میگیرند انتخابات برگزار کنند تا یکنفر از آنها خورده شود. آنموقع اینکار جواب داد. الآن هم بهخاطر شرایط، بهخاطر استرسی که مردممان دارند، در فشارند، دوست دارند بخندند، و دوست دارند اگر هم میخواهند یکچیزی یاد بگیرند و یا یکچیزی یک تلنگری هم برایشان باشد، در یک محیط طنز، در یک محیط کمیک باشد؛ و بهخاطر همین هم با رضا صحبت کردیم و رضا داستان ضحاک ماربهدوش که یکی از قصههای کهن ایرانی است را بهصورت آواز و موزیکال، مکتوب کرد و این شد که ما شروع کردیم به تمرین و کارکردن تا الآن که خدمت شماییم.
-چرا اینکار سه کارگردان دارد؟
من باز فلاشبکی میزنم به اینکه هرچه دارم از حمید سمندریان دارم. یک تئاتری در هر شرایطی باید پوست کرگردن داشته باشد و بدترین تئاتر باید حمایت شود تا تبدیل شود به بهترین تئاتر. وظیفهی ماها است که چرخ تئاتر را بگردانیم. اگر همین آبباریکهی تئاتر هم نباشد همهچیز نابود میشود. من از اینجا به همهی دانشجوها و تئاتریها میگویم که ما باید اتحاد داشته باشیم. از زیرآبزدن و اینچیزها چیزی درنمیآید. این اتحاد نیست. مشکلاتی که کار من دارد به استثنای این چیزها که گفتم مروبط میشود به چیزی که الآن میخواهم بگویم. خیلی ممنون از ایشان و ایشان! و اساتیدم که من را حمایت کردند! و این حمایت تا یک جایی ادامه داشت و بعد قطع شد. که اگر این حمایت ادامه پیدا میکرد با طراح پوستر بروشورم دچار مشکل میشدم. چون حتی بهترین طراحان پوستر هم هیچوقت نمیتوانند یک تریلی! کارگردان جلوی اسم کارگردان بگذارند. آره، کار ما سه کارگردان دارد و گهگداری مسخره هم میکنند. آنهایی که باید بدانند، میدانند که اینکار برای کیست. میدانند که گروه پارکینگ زندگیاش را صرف اینکار کرده است. ولی مشکل ما این است که یکسری آدم به دانشگاه میآیند که یا برای فرار از سربازی است که این مشکل از یک جای دیگر آب میخورد که واقعاً سربازی معضل جوانان ما شده است؛ یا بهخاطر مشکلات خانواده و جبری که پدر حاکم کرده است یک دختر به دانشگاه میآید باوجود اینکه اصلاً این رشته را دوست ندارد، و بعد بهجایی میرسد که باید پایاننامه، تز بدهد و بیاید بیرون؛ درمیماند و نمیداند چهکند. این یکطرف. یکسری استاد هم هستند که دیگر مردهاند، پوکاند، بهدرد نمیخورند، اساتیدی که فقط باید ازشان تقدیر کرد. علمی ندارند که به دانشجو منتقل کنند. این استادها بههرحال مدرساند؛ و بعد تقابل آن قشری که الآن گفتم، دانشجوی بیانگیزه با این استادها، باعث میشّود یک همچین بلایی سر من بیاید که من بخواهم به یکی از دوستانم کمک کنم، کاری را برایش انجام دهم و بعد از او بخواهم من که برای اینکار انرژی گذاشته ام اجازه بدهی آن را در جشنواره شرکت بدهم. او قبول میکند اما بعد از آن کار در جشنواره، هم آن استاد زیر سوال میرود که تو اگر استاد راهنمایی برای دانشجویت چهکار کردهای؟ و هم دانشجو زیر سوال میرود که اگر تو دانشجویی، تو چکار کرده ای؟؟ و این شد که مجبور شدم بهخاطر زحمتهای دوستانم، که شش ماه به خاطر من تلاش کردند، قبول بکنم این وضع را. و الآن هم بهجای اینکه کمک کنند میشنوم که میگویند کار فلانی را دزدیده و باید جلوی کارش را بگیرید و اینچیزها. این است که میگویم با تمامی مشکلات ما فقط یک توجه میخواهیم. که این توجه از اساتید و رؤسای دانشگاهها و رؤسای دبیرخانه و از دوستان و از رئیس تئاتر شهر و رئیس مرکز هنرهای نمایشی و رئیس ارشاد تا برسد به بالا که مدیران مملکتمان بدانند همهچیز جنگ و شعار دادن نیست. فرهنگ هم توجه میخواهد.
-خودتان هم بازی میکنید؟
بله. نقش روح را بازی میکنم. اصلاً چهرهی من مشخص نیست. فقط یک تکه پشت پرده، سایه بازی است. همینجا یک گلهای بکنم؛ دانشجوهای ما، متأسفانه بدلایل نامشخص، اصلاً معلوم نیست که به چه دلیل به تئاتر آمدهاند؟ اگر احساس بکنند که چقدر از علاقهمندان پشت درهای بسته ماندهاند، که الآن شما دارید درس میخوانید، چهقدر از آدمها با چه علایقی دوست دارند بیایند و تئاتری شوند و نمیتوانند، که الآن شما اسم خودتان را گذاشتهاید تئاتری. هیچوقت این اتفاق نخواهد افتاد. ما نتوانستیم بازیگری را پیدا کنیم که یک نقش کوتاه را بازی کند. واقعاً جای تأسف دارد. من از اساتیدم خجالت میکشم. چرا کسی حاضر نیست یک نقش کوچک را بازی کند؟
-این به درآمد مربوط نیست؟ یا اصلاً تئاتر دانشجویی درآمدی هم دارد؟
خب خیلی صریح میگویم نه. اصلاً، بههیچ عنوان. در هر صورت من این نقش را بازی کردم چون بازیگری نبود. خداراشکر بد هم در نیامده است. و نمیدانم این را بهصورت یک سوال پاسخ دهم که آیا تئاتر دانشجویی درآمد دارد و کسی بهخاطر درآمد است که حاضر نیست نقش کوتاه بازی کند…
-من فکر میکنم علاوه بر درآمد، دغدغهی دانشجوی تئاتر که در کاری نقشی را برعهده دارد، دیده شدن هم هست. و این جا سوالی مطرح است که آیا این دیده شدن خوب است یا بد؟ و این نقش هرچند کوتاه نمیتواند به تجارب دانشجو بیافزاید؟ نظر شما چیست؟
آره، دیده شدن هم هست. اما من برای دیده شدن کار نمیکنم. برای اینکه یک حرفی را بزنم کار میکنم. اینهمه کار از کشورهای مختلف میآید؛ بازیگر از اول تا آخر روی صحنه دیالوگ ندارد ولی حرف میزند؛ و بعد از سالن بیرون میآیی و میگویی او چه حرف بزرگی را زد، در عین اینکه صامت بود. یک گروه برای تأثیرگذاشتن کار میکنند. تئاتری، هنرمند، به قول استاد سمندریان، میآید برای اعتراض. تئاتری که اعتراض نداشته باشد، تئاتری نیست. بنابراین اندازهی دیالوگها و اندازهی نقش مهم نیست. یک ریتمی است که باید بچرخد تا یک حرفی را بزند. در مورد مسائل مالی، واقعاً جای تأسف دارد که یک کسی مثل من، با شرایط خانوادگییی که دارم، میآید دانشجوی تئاتر میشود؛ اینکه هرترم چقدر باید شهریه بدهد؛ پانصدهزار تومان، ششصدهزار تومان؛ در این رکود اقتصادی؛ و اینکه آیا اساتیدی که به دانشجو درس میدهند، میدانند یا نمیدانند؟ مطمئناند؟ آمدهاند تدریس کنند تا یک تئاتری پرورش دهند یا برای پول درآوردن آمدهاند؟ من نمیگویم که اساتید بدی داریم، ولی تمامی استادها جایگاهشان تدریس نیست.
-این را میخواهید بگویید که استاد حرف تازهای برای گفتن ندارد.
من احساس میکنم خودم خیلی چیزها را یاد نگرفتهام ولی وقتی از بزرگترهای خودم میپرسم میبینم یکسری تکرار تکرار تکرار… شیوهی تدریس در دانشگاههای تئاتر ما، اصلا شیوهی مناسبی نیست. من با این اطلاعات ناچیزم فکر میکنم که یک همچین اتفاقی در حال رخدادن است. دانشجو با یک همچین هزینهای و اینکه استاد مطمئن هست یا خیر و من یاد میگیرم و یاد نمیگیرم و چه و چه و چه؛ با یک امیدی در جشنوارهای شرکت میکند، در سالنی اجرا میرود تا یک چیزی را نشان دهد. آیا این برای کسی مهم هست که دانشجو کجا دارد تمرین میکند؟ برای کسی مهم هست که دانشجو در مکانی که تمرین میکند، امکان ریزش سقف وجود دارد؟ پایش بشکند؟ تو پارکینگ دارد تمرین میکند، در خیابان تمرین میکند؟ اصلاً کجا دارد تمرین میکند؟ و… ما داریم ریسک میکنیم. ما هیچجایی را نداریم که مخصوص تمرین تئاتریهای فقیر این مملکت باشد. خب با این اوضاع دانشجو تمرین میکند، دستش هم درد نکند. حالا میخواهد اجرا کند و با خود حساب میکند که فلان و فلان میخواهم، دکور و صحنه میخواهم، گریم و لباس میخواهم با این هزینه. چه هزینهای؟ چه کسی پشتیبانی میکند؟ نمونهاش همین جشنوارهی بینالمللی تئاتر دانشگاهی، در این جشنوارهی دانشجویی، من افسوس میخورم به حال تئاتری که مسئولانش دبیرخانهی جشنواره را پشتیبانی نمیکنند. ما که جای خود داریم! دبیرخانهی جشنوارهی ما از لحاظ مالی با مشکل روبرو است.
-«سرآشپز پیشنهاد میکند» با هزینهی خودتان جفتو جور شده است؟
من چون نمیتوانستم ریسک کنم. حالا یا در گروه های اینچنینی بچهها همه پول میگذارند یا اینکه کارگردان باید هزینه را متحمل شود. در گروه ما چون همه واقعاً با مشکلات مالی دست و پنجه نرم میکنیم، من با قرض و با هر کمکی کل هزینه را که مرز پانصد و پنجاه هزار تومان است را تأمین کردم. ولی تنخایی که به ما میدهند، چیزی بیش از دویستهزار تومان نیست. باقی را باید از جیب بگذاریم. و با توجه به حرفهای گذشته که زده شد، حساب کنید که چهقدر سخت است؛ بدون جای تمرین، با این فشار مالی میآییم کار میکنیم و بعد آقایان جای خسته نباشید سلیقههای شخصیشان را به ما اعمال میکنند. اگر ما دانشجوییم، آمدهایم که دانش کسب کنیم و باید آزمون خطا کنیم، پس دیگر چه تحمیلی؟ شما میتوانید به ما یاد بدهید ولی نمیتوانید بگویید اینکار را بکند آن کار را نه. این محدوده و حصار به چه معنیست؟ انگار عادت کردهاند که بیخود و بیجهت جلوی کار ما و حرف زدنمان را بگیرند و سلیقههای شخصیشان را به ما تحمیل کنند. اینها مشکلات ما دانشجوها و ما تئاتریها است.
-واین محدودیتها جلوی خلاقیت دانشجوی تئاتر را میگیرد.
دقیقاً. کجای دنیا تئاتر به اینصورت است؟ که در دخمه بخواهیم درس بخوانیم، تمرین بکنیم، نتوانیم چهارتا فیلم ببینیم، نتوانیم چهارتا ورکشاپ داشته باشیم، چند استاد از آنور بیایند، کارهای اینوریها را ببینیم و با آنوریها مقایسه کنیم. زمان داشته باشیم که خودمان روی کارها خلاقیت انجام بدهیم. مکان داشته باشیم، از لحاظ مالی ساپورت شویم. هیچوقت من یک تئاتری را ندیدم و سراغ هم ندارم که حرفهاش را یک شغل بهحساب آورد. مسئولین محترم این مملکت تئاتر را سرگرمییی بیش نمیدانند که مردم بیایند، ببینند و بخندند. مطربی با تئاتری بودن خیلی فرق میکند.
-کمی هم از مشکلاتی که در روند شکلگیری و تمرین «سرآشپز پیشنهاد میکند» داشتید، برای ما بفرمایید.
راستش حقایق را باید گفت. ما سر اینکار خیلی سختی کشیدیم.بازیگران من که واقعا مشکل مالی داشتند، تجربه نداشتند. تمام این مشکلات مالی باعث ایجاد تشنج در کار میشد. مجبور بودم بهطریقی آرامشان کنم. نداشتن جای تمرین و سرما که بسیار اذیتمان کرد. زخمزبان اساتید که هردفعه بهناحق ایرادی از ما میگرفتند و… بههرصورت ما تمرین کردیم تا الآن که با کمک خدا کار ما بالا آمده ولی شرایط سختی را داشتیم و من فکر میکنم از همهی گروهها سختتر بود. چون گروهها را حدأقل دانشگاههایشان حمایت میکردند ولی ما اصلاً حمایت نشدیم چون من بودم و بازیگرانم که همه از آموزشگاه سمندریان بودند. دانشگاه، اگر پولی برای کمک کردن ندارد، میتواند هربار استادی بفرست تا ما را تشویق کند، انرژی بدهد، خط بدهد، کمکمان بکند، جای تمرین به ما بدهد. همین. این یک معضل است که دانشگاه ما میگوید که اگر دانشجوها از این دانشگاه نباشند جای تمرین به آنها نمیدهیم. چرا؟ این دیگر چه حرف بیمعنیایست؟ و ما از طرف دانشگاه هم واقعا حمایت نشدیم. آدمهای خوبی هستند اما قانونهای دست و پاگیری دارند که من نمیدانم چهکسی اینها را وضع کرده است. کار ما درست است که آبروی ما است اما آبروی دانشگاه هم هست. این جشنواره دانشجوییست. بههرحال من که راضی نبودم. با این حال که همهی اساتیدم را دوست دارم ولی جای تشویق و محبت آنها خالی بود.
-برای من جای سوال است که هدف از برگزاری این جشنوارهها چیست؟ اصلا شما موافقید با برگزاری این همه جشنواره با کیفیات پایین؟
رک بگویم که جشنواره الآن منبع درآمد برای یکسری آدمهای طماع شده است. بهاینصورت که یکسری آدم کار میکنند و سودش را یکسری آدمهای دیگر میبرند. جشنواره برزگرا میکنند و کاری به آنها که زیر پاها له میشوند ندارند. نه. من با این همه جشنواره موافق نیستم. بیایید مشکل را ریشهیابی کنیم. ما مشکل فرهنگی داریم. و با این اوضاع و مردمی که به تئاتر بهعنوان یک سرگرمی نگاه میکنند نه یک فرهنگ، این مشکل حل نخواهد شد. بهجای برگزاری این همه جشنواره بیاییم این فرهنگ را جا بیاندازیم. یک مثال میزنم. شما به یک کشور مثل آلمان میروید، اگر بخواهید با فرهنگ آن مملکت آشنا شوید یا به اپرا میبرندتان یا به تئاتر و یا به سینما. حالا فرض کنید که یکنفر به ایران آمده و میخواهد با فرهنگ این کشور آشنا شود، مسئولین در قبالش چه پاسخی دارند؟ غیر از این است که میگردند تا ببینند نایب غذایش بهتر است یا البرز؟ این یک ضعف است و باید بهحالش افسوس خورد. بهنظر من یک جشنواره با یکسری اهداف برای ارتقای سطح فرهنگ مردم کافیست. اگر برنامه ریزی و فکر درست پشتش باشد قطعاً چرخ تئاتر خواهد چرخید.
-بیاییم فرض بگیریم که تئاتر مردمی شد و دیگر بهجای اقلیت، اکثریت به تماشایش نشستند. آیا سالنهای تئاتر ما جوابگوی استقبال مردم هست؟
نه. من کوچکتر از این حرفام که این را بگویم اما بزرگترهایمان هم بارها یادآوری کردهاند که ما سالن کم داریم. چرا باید حدود دویست و اندی کار به جشنواره برسد و تنها بیست و چهار کار بالا بیاید؟ دانشجو چهارسال درس میخواند چهار بار فرصت شرکت در جشنواره را دارد. هرسال بگوییم دویست کار به جشنواره برسند و میشود هشتصد کار. حساب کنیم ببینیم که یک دانشجو چنددرصد شانس حضور در جشنواره را یا یکبار اجرای عموم را دارد؟ انقدر ناچیز است که دانشجو تمام امیدش را از دست میدهد. این جشنواره مجبور به رد کردن خیلی از کارهاست، چون سالن ندارد. بعد مسئولین محترم مملکت ما دم از فرهنگ سازی میزنند. فرهنگ یعنی همین که تو به جیب خودت و به شخص خودت و چهارنفر دورو اطرافت نگاه نکن، به همه نگاه کن. ما حق داریم. تئاتر فرهنگ است. تئاتر یک شغل است. این باید جا بیافتد. سالنهای ماهم که معضلیست بزرگ. من یادم نمیرود روزی را که پیام دهکردی در تئاتر شهر درحال خفه شدن بود. سر «ملاقات بانوی سالخورده» کارش به بیمارستان کشید. ما یک فصل «ملاقات بانوی سالخورده» را اجرا رفتیم اما دو فصل داشتیم. یکی تابستان تبت و دیگری زمستان قطب. تئاتر شهر تازه درست شده بود. و ما با وضع اسفباری سر تمرینها حاضر میشدیم. تازه آنجا تئاتر شهر است و بهترین سالن مملکت…
پشت صحنه ی «ملاقات بانوی سالخرده»
-با این وضع باید درهای تئاتر را بست!
متأسفانه اینها همه واقعیت است. من جزء هیئت علمی انجمن کارگردانان خانه ی تئاتر دانشگاهی هستم. ما طرحی دادیم که فکر نمیکنم هیچوقت اجرا شود. باید تئاتر دانشگاهی از تئاتر رسمی کشور جدا شود. آن اجر خودش را داشته باشد و این هم اجر خودش را ولی باید به تئاتر دانشگاهی بهاء داده شود. اینجا رقابت خوب است. باید از تئاتر دانشگاهی به تئاتر رسمی پل زده شود. دانشجوها کار کنند تا زمانی که استحقاق ورود به تئاتر رسمی را داشته باشند. چه بسا کارهای دانشگاهی از خیلی کارهای رسمی که اجرا میروند، بهترند. هر دانشگاهی برای خود باید سالن مختص تمرین داشته باشد و دانشگاههای شهرستان هم همینطور. نه اینکه همه به سالن کوچک مولوی بیایند، -سالنی که بیشتر بهدرد پارک خودرو میخورد تا اجرای نمایش- و از ذوقزدگی ندانند که چه باید بکنند. در شهرستانها کلی فکر و ایده خوابیده که هیچکس متأسفانه نیست تا با آنها کار کند. اصلا دید، نسبت به تئاتر دانشجویی باید فرق کند. امسال متأسفانه قوانین جشنوارهی فجر را روی جشنواره تئاتردانشگاهی دارند اعمال میکنند. در فجر یک جایزه برای کارگردانی، یکی برای مرد، یکی برای زن، یکی طراحی صحنه، یکی نور، یکی موسیقی و… این انگیزه را از دانشجوها میگیرد. قبلا کارگردانی و بازیگری و غیره اول و دوم و سوم داشت. که باعث ایجاد انگیزه در دانشجو میشد. شخصی که جایزهی سوم را میبرد تلاش میکرد تا به جایزهی اول برسد. اما الآن که به این وضع است.
-جملهی روی بروشورتان توجهم را جلب کرد. میشود یکبار بخوانیدش.
آری زندگی سخت است. سخت است در حصار بودن، سخت است زخمزبان آنهایی که نمیدانند. سخت است فرصت دادن و از دست رفتن. سخت است صبوری در میان مردم کمطاقت. سخت است خوب بودن و خوب ماندن، آری سخت است. اما من اینچنین میپندارم که ما آمدهایم که بهترین باشیم. پس لبخند بزن. بدون انتظار پاسخی از دنیا. بدان که روزی دنیا آنقدر شرمنده میشود که بهجای پاسخ لبخند، با تمام سازهایت میرقصد.
-حرف آخر.
روی سخنم با دانشجوهاست. بفهمند که چرا سراغ این رشته آمدهاند. دلیل پیدا کنند. تئاتر و سینما شوخی بردار نیست. وقتی می آیی و میشوی تئاتری، دیگر برای خودت نیستی. متعلق به یک گروهی. تعهد و انضباط که حرف اول را میزنند و اتحاد و اعتماد جزء شروط کار است. بدون اینها هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. ما دانشجویان این مملکت که قرار است تئاتر حرفهای را در دست بگیریم، باید اینچیزها را بهیاد داشته باشیم و نگذاریم که این چرخ از حرکت بایستد. لطفاً حق از دسترفتهی تئاتر را با اتحاد و صبوریتان برگردانید.
-امیدوارم که شما و دیگر دانشجویان تئاتر در برابر سختیها روحیهتان را نبازید و امیدوارم تئاتر بعنوان یک فرهنگ در بین مردم جا بیافتد و یک شغل به حساب آید.
زندگی صحنهی زیبای هنرمندی ماست
هرکسی نغمهی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بهجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند بهیاد

این نوشته را به بالاترین بفرستید :
این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید





سلام!
شهاب جون آرزوی موفقیت بیشتر رو دارم برات.
“کیوان”
کارش درسته
جالبه
من بخوام نظر بدم باید ده برابر این مصاحبه بنویسم
هر چند بیشتر آمار گیرم
و اصلا تئاتر ی نیتسم و هر گز هم قرار نیست تئاتر کا رکنم
البته نخواستنم سلیقه ایه توهین نشه
هر جای دنیا باشم دوست ندارم تئاتر کا رکنم ببخشید!
و دیگه اینکه برای این گروه که چند نفرشونو می شناسم ولی اونها منو نمی شناسن!ارزوی موفقیت دارم
چون می دونم چی کشیده اند کجا ها چه بلاهایی سرشون اومده و ولی خوب اونها که نمی دونن من می دومن…..پس نمیگم و فقط مجدادا براشون آروزی موفقیت دارم
یه چیز دیگه اینکه این حرف های شهاب اگرچه چیز هایی بود که تقریبا همه ی تئارتی ها میدونن ولی خوب با صراحت گفته شده بود
ما ها که یه زمانی آمار گیر مطبوعات بودیم می دونیم که در کشور عزیزمان ایران نمیشه این حرفا رو تو مجلات به صراحت گفت
باید از سایت آدم برفی ها هم ممنون باشیم
جناب نیکفرد بر گردید به وبلاگتون درباره ی مصاحبه اونجا بحرفیم
خسته نباشید
دستم هام درد می کنه غلط املایی رو ببخشید
چقدر جای این نوع از مصاحبه ها خالی بود . بیشتر مصاحبه هایی که شاهدش هستیم تنها با افرادی خواص انجام میشود که تمام انها را اگر در یک ظرف بریزیم تمام یک چیز می گویند و حرف خارج از یک سری معیار مشخص شده نمی خوانیم . اینگونه مصاحبه ها مزیت زیاد دارند .یکی از انها شناختن افرادی است که در جامعه هنری حضور دارند که به علت بوروکراسیهای حاکم به چشم نمی ایند . مزیت دیگرش هم دید من را نسبت به تاتر دانشجویی عوض کرد .
ishala hamechi dorost mishe faghat ma bayad baham bashim…
کارهای قبلی شما رو دیده ام و همیشه آرزوی موفقیت دارم برای شما و همه ی دوستداران تاتر
امیدوارم بتوانم پیشنهاد سر آشپز را هم ببینم
شاد باشید
aslan avaz nashodi shahab keabiro ke behem dadiro daram ke avale safash hamin jomleye akhare mosahebato baram neveshte bodi.azhamon mogheham ke migofti az bazigari khosham miyad midonestam ke movafagh mishi be omide roz ke mashhortarin kargardan ya bazigar yahar 2 beshi faghat yadet nare onmoghe digi tahvilemon nagiri.ok?
shahab jan donyaro barat shade shad va shadi ro barat donya donya arezo mikonam
سلام شهاب جان مصاحبه رو خوندم. تمام سختی هایی رو که کشیدی درک میکنم امیدوارم همیشه موفق باشی.
من رشته ی تحصیلیم تئاتر نیست ولی مثل شما خیلی به تئاتر و بازیگری علاقه دارم. از بچگی عاشق سینما و تلویزیون و دوربین فیلم برداری و از این جور چیزا بودم. منم میخواستم انصراف بدم و تو اون رشته ای که واقعا علاقه دارم شرکت کنم ولی خانوادم مخالفت کردند. دوست دارم تو آموزشگاههای آزاد شرکت کنم رفتم ارشاد و پرسیدم که در جواب گفتند متاسفانه هیج آموزشگاه آزادی تو شهر ما نیست. الانم منتظرم تا امسال درسم تموم شه و بیام تهران و تو یک آموزشگاه معتبر ثبت نام کنم. موفق باشی