داستانی از مرتضی اصلاحچی
داستانهای نخستین دوره مسابقه آدم برفی ها
مرگ در این نزدیکی است
نگاه کشداری به ته سالن کرد. کش نگاهش جوری بود که انگار می خواست خستگی پاهایش را از گوشه چشم بیرون بپاشد. تا آخر فاز یک که دید داشت همه چیز مرتب بود، حوصله نداشت تا ته فاز سه برود اگرچه صدائی هم نمی آمد که نیازی به سرکشی باشد. همه درها را که موقع پخش شام چک کرده بود، صدائی هم که نمی آمد. خلاف عقربه های ساعت به سمت در چرخید از سالن خارج شد و به اتاق نگهبانی رفت.
ـ خدا مهندس این ساختمون رو لعنت کنه که دو تا پیچ چهل و پنج درجه ای انداخته تو نقشه.
صندلی چرخدار را عقب کشید و خود را روی آن رها کرد. حرکت شلوارش روی روکش چرم قهوه ای صندلی، غژی صدا داد. غژ.
دنباله حرفش را گرفت: زیر چشمی نگاهی به هیکل درشت عبدالله کرد و
ـ آخه این چه کاری بود؟ خب ساختمان رو طوری طراحی می کردی که نیازی به این زیگزاگ نباشه، اون وقت از سر سالن که وای میستادی تا فیها خالدونش معلوم بود. اون موقع دیگه نه فاز یک بود، نه فاز دو، نه سه!
طوری گفت که عبدالله احساس کرد باید جای طراح ساختمان که حتما تا حالا مرده است جواب بدهد.
همان طور که روی تخت فنری دراز کشیده بود گفت:
ـ ولی آقا هاشم به نظرم اگه این دو تا پیچ نبود از این سر سالن نمی شد آخرش رو واضح دید ، من یه بار قدمهام رو شمردم. فاز یک شصت قدم ، فاز دو سی قدم ، فاز سه هم چهل قدمی می شه.
عبدالله هرچی بیشتر تلاش می کرد وانمود کند که از حادثه دم ظهری نترسیده کمتر موفق می شد.
هاشم پی بحث را نگرفت. سیگاری گیراند، دودی در ریه چرخاند، سری خاراند و پففففففف. تمام خستگیش را به دود سیگار تحمیل کرد. سنگینی سکوت شب روی پلکها فشار می آورد. عبدالله از سر کلافگی مرتب روی تخت دور خودش می چرخید و صدای ویژ ویژ فنرهای روغن نخورده تخت، سکوت اتاق را پس می زد. هاشم پشت هم به سیگار پک می زد عادتش بود وقتی که کام عمیق نمی گرفت سریع به سیگار پک پک می زد.
عبدالله شل و ول بلند شد عرق نیمه شب تابستان را با پشت دست جوری که دستش به پانسمان طرف چپ گردن نخورد از زیر گلویش پاک کرد و بدون اینکه چیزی بگوید بی حال از اتاق بیرون رفت. به سه قدم راه پله را گذراند در سالن را باز کرد و رفت تو اشپزخانه.
ـ آقا هاشم آب می خوری؟
هاشم زیر لب گفت نه . اما انگار عبدالله نشنید چون سرش را آورد پشت شیشه در و بلند تر از قبل گفت :
ـ آب می خوری؟
هاشم اینبار با سر گفت: نه . عبدالله لخ لخ کنان برگشت تو اتاق، روزنامه را از روی میز جلوی هاشم برداشت و گوشه تخت چمباتمه زد . هاشم آتش به آتش سیگار دیگری روشن کرد و گفت:
-من دو سال دیگه بازنشست می شم. تو این همه سال خیلی چیزها دیدم ،آدمای مختلفی دیدم و خیلی چیزها یاد گرفتم،برای همین من و امثال من رو می فرستن تو این بند. حالا حکمت اینکه یکی مثه تو صفر کیلومتر اومده اینجا چیه، نمی دونم ؟
- قبلا که بهت گفتم خودم درخواست کردم
- از بس خری، فکر کردی اینجا بچه بازیه، درسته مامورای این بند پیش بقیه قمپز میان ولی خودمون می دونیم که همش چُسی ناشتائیه و اینجا چه جای آشغالیه
- آره، ولی
- ولی و زهرمار، آخه دیوانه این همه کار. من سواد درست و حسابی که نداشتم، همین طور الله بختکی اومدم وشدم کارمند اداره زندان ها، اما تو که تحصیل کرده ای مغز خرخورده ای
- شاید، ولی همیشه از بچگی دوست داشتم ببینم دزد و قاتل چه شکلیه
- حالا دیدی؟ چشمت روشن. انگار شوخیه. اومده تو خطرناک ترین قسمت زندان می گه می خوام ببینم دزد و قاتل چه شکلیه(ادای عبدالله را درآورد) شکل منه، شکل توئه. انگار اونا شاخ ودم دارن. به خدا اکابر من می ارزه به دیپلم و لیسانس شماها.
- قبلا هم که بهت گفتم. فکر کردم بیام تو این کار هم خرج درس و زندگی خودم و ننه بیچاره ام رو در بیارم هم اینکه بعدا که درسم تموم شد و وکیل یا قاضی شدم یه شناخت عینی از آدم هائی که باهاشون سروکار دارم داشته باشم
- چی،چی، عینی؟
- یعنی واقعی، یعنی اینکه…. هیچی بابا.
- اگه تا حالا شک داشتم دیوونه ای الان مطمئن شدم که خری. شناخت عینی، هع.
- این بند خیلی برام جالبه. قاتل هائی که اجرای حکمشون نزدیکه ،کسائی که کافور بهشون اثر نمی کنه و می افتن به جون زندانی های دیگه، اونائی که مواد وارد زندان می کنن. آس ترین خلاف کارها تو این بند اند.
هاشم لبش را به نشانه تمسخر کج کرد و دیگر چیزی نگفت. عبدالله روزنامه را کنار گذاشت، سرش را به دیوار تکیه داد و با دست راست شروع کرد به ور رفتن با پانسمان گردنش. از پشت پنجره سمت چپش پل هوائی را نصفه می دید. همانی که بند را به ساختمان ملاقات وصل می کرد. زندانیها اسمش را گذاشته اند تونل زندگی.
ورقه فلزی روی پل زیر انبوه پروژکتورهای محوطه زندان می درخشید و انعکاس نور توی چشم شتک می زد.
ـ ولش کن دوباره خونریزی می کنه ها.
عبدالله بدون اینکه چیزی بگوید دستش را پائین آورد.
ـ تقصیر خودت بود. خب نباید در رو باز می کردی. این جماعت از پشت میله هم خطرناکن چه برسه به اینکه….
ـ افسر نگهبان ، افسر نگهبان ، افسر نگهبان ن ن ن ن ن
ـ چه مرگتونه باز. من برم ببینم چی میگه.
هاشم رفتن عبدالله را نگاه کرد. قبل از اینکه از دید رسش خارج بشود داد زد:
ـ حواست باشه اینم خامت نکنه درو براش باز کنی. ایندفعه سرت می پره ها.
عبدالله زیر چشمی اخمی به هاشم کرد. در سالن را محکم پشت سرش بست و راه افتاد. لخ لخ ، لخ لخ ، لخ لخ.
دوباره به گردنش دست کشید. هرچه تلاش می کرد نمی توانست تصویر جنازه خودش را از جلوی چشمش کنار بزند.
ـ افسر نگهبان.
ـ اومدم بابا. چته نصفه شبی بند رو گذاشتی روی سرت.
پنجاه و هشت ، پنجاه و نه، شصت. فاز یک هنوز شصت قدم بود، نه کمتر نه بیشتر. چهل وپنج درجه به راست. یک ، دو ، سه……..
ـ کجائی؟ چراغتو خاموش روشن کن ببینم.
تو راسته ی دیوار سمت چپ فاز دو( اون آخرهاش) ، چراغ بالای یک سلول بال بال می زد.
ـ چی می گی؟
ـ افسر نگهبان ، یه آرام بخشی، خواب آوری ، چیزی بهم بده. مولائی بیخواب شدم امشب.
ـ دکتر برات قرص نوشته.
ـ نه.
ـ پس چی می گی؟
ـ ای بابا ،قرص که حتما نخسه دکتر نمی خواد فدات شم. تا یه حدیش افسر نگهبان خودش دکتره.
عبدالله بدون اینکه چیزی بگوید برگشت .
ـ قرص چی شد پس؟
ـ فعلا بکپ ، تا ببینم چی می شه. صدات در بیاد قرص بی قرصا!
به سمت اتاق نگهبانی راه افتاد اما چند قدم بیشتر نرفته بود که صدایی او را از حرکت واداشت.
ـ جناب سروان سیگار نداری؟
صدا از پشت سر آمد ، بدون اینکه برگردد گفت: نه.
ـ حالا که سیگار نداری آتیش بده سیگارمو روشن کنم
فندک را از جیبش در آورد و نوک سیگار را که از دریچه بالای در سلول بیرون زده بود روشن کرد. می دانست که احتکار سیگار تو زندان مرسوم است به خصوص تو این بند که دو سه روز آخر هفته، قبل از اینکه وکیل بند لیست خرید ها را بگیرد سیگار ها تمام می شود و همه می روند توی کف. برای همین حرفه ای ها پشت دریچه ی در از هر رهگذری گدائی سیگار می کنند.
هاشم قبل از اینکه عبدالله را ببیند لخ لخ دمپائیش را شنید.
ـ کی بود ؟ چی می خواست؟
ـ این یارو قاچاقچیه ، قرص می خواست ؟
ـ سر شبی به همشون قرص دادم. منتها معتاد جماعت یکی دو تا قرص بهش اثر نمی کنه که .
عبدالله نشست روی صندلی جلوی پنجره ، درست مقابل هاشم. پنجره سمت ساختمان ملاقات نه، این یکی که به طرف حیاط بند، باز می شود. دالان ِ دراز، تاریک ِ تاریک بود. رد درازاش را فقط از طریق برق حفاظ پنجره های سلول ها می شد پیدا کرد. پنجره را باز کرد، دود سیگار هاشم هری از پنجره جست زد بیرون ، بعد نم نمک نسیمی که حتما تنی به آب استخر تو حیاط زده بود خورد به صورتش و البته صورت هاشم.
دست عبدالله ناخود آگاه روی گردن رفت ، سعی کرد رد زخم را از روی پانسمان پیدا کند اما نشد.
ـ الله اکبر ، حالا اینقدر ور برو تا دوباره خونریزی کنه. خوب می رفتی خونه استراحت می کردی
ـ چیزی نشده که ، یه زخم معمولیه. خونه خوابیدن نمی خواهد که
ـ ولی من اگر جای تو بودم فوری می رفتم خونه ، شیفت بعدی هم نمی آمدم. آدم یه روزهم که کمتر تو این خراب شده باشه یه روزه. می دونی ما هم یه جوری مثل اینها زندانی هستیم ، منتها نوع حبسمون یه کم فرق داره. هر بیست وچهار ساعت که میایم دو روز استراحت داریم، یعنی تو سی سال ده سال حبس می کشیم. من دو سال دیگه که بازنشست بشم ده سال حبسم تموم می شه.
عبدالله خمیازه کشید و در همین حین گفت:
ـ آآآآرررره ما هم حبس می کشیم اما برای حبسمون حقوق می گیریم.
هاشم سیگار دیگری روشن کرد و گفت:
ـ می دونی! پسر بزرگم امسال میره دانشگاه ، اگه قبول بشه . همیشه تو مدرسه وقتی ازش می پرسیدن بابات چیکاره است نمی گفت زندانبان. هردفعه یه چیزی می گفت ، کارمند اداره برق ، کارمند شهرداری ، یعنی، یعنی زنم یادش می داد که نگه زندانبان ، خوب خجالت می کشه ، چه می دونم. هرچی بهش می گم من خیر سرم زندان بان کسائیم که امنیت جامعه را به خطر می اندازند، زیر بار نمی ره که نمی ره.
عبدالله به مه سیگار هاشم نگاه کرد. کم کم گرد پیری روی موهاش و رد پیری روی صورتش داشت جا خوش می کرد. دود سیگار نوک سبیلش را زرد کرده بود ، خیلی سیگار می کشد این هاشم.
ـ آقا هاشم به نظرم ما از یه نظر شبیه این زندانی هائیم
هاشم چپ چپ به عبدالله نگاه کرد، دود سیگاررا از قصد تو صورتش فوت کرد و گفت:
ـ زکی ! مثلا از چه نظر؟
ـ تو فکر می کنی کسی که دزدی می کنه، یا قاچاق می کنه یا اونی که آدم می کشه. خودش اینکار را انتخاب کرده ؟ یعنی از بچگی دوست داشته که دزد بشه؟ مثلا وقتی بچه بوده اگر کسی ازش می پرسیده: پسرم تو می خوای چیکاره بشی، می گفته می خوام دزد بشم؟
ـ نمی دونم چی بگم
ـ خب معلومه که اینطوری نیست. اینها مجبور شدن. یعنی شرایط طوری بوده که اینکاره شدن. ما هم مثل اینا. خب یه طوریه، ادم یه جورائی عذاب وجدان داره. درسته که اینا حقشونه و عدالت اینه که اینجا باشن ولی اینکه من بخوام…
حرفش را خورد.
هاشم رو ترش کرد و گفت:
ـ تازه اومدی تو این کار برای همینه که این حرفارو می زنی. درسته شاید ما از کارمون خوشمون نیاد ولی اینکه مثل اونا ئیم رو قبول ندارم. خب من از سر اجبار اومدم زندان بان شدم. اینا هم می تونستن زندان بان بشن، آشغال جمع کن بشن، مرده شور بشن، اما رفتن خلافکار شدن، چرا؟
هاشم از حرفهای حکیمانه اش کلی کیف کرد. با نوک انگشت شکم برامده اش را از روی عرق گیر خاراند و ادامه داد:
-آهان گیر کار همین جاست، چون طمع داشتن، چون می خواستن از هر راهی شده بیشتر از اونی که باید پول در بیارن و فکرهم نکردن که کارشون مردم رو بیچاره می کنه . این نتیجه کارشونه، من هم افتخار می کنم که زندان بان هستم. این شغل برای من مثل نماز خواندن می مونه. جدی می گم ها ، اون دنیا خدا برای کارمون کلی بهمون حال میده. مثلا این یارو که ظهر بهت حمله کرد ، خدا می دونه اگر تو زندان نبود تا حالا چند نفر دیگه رو هم نفله کرده بود. بابا ، آدمیزاد مرغ و خروس که نیست همین طوری سرش رو ببری
ـ می شه تو رو خدا دیگه قضیه ظهر رو یادم نندازی
عبدالله از اتاق رفت بیرون ، هاشم هم پشت سرش رفت که کتری را برای چائی روشن کند.
چهار طبقه را پائین آمد ، نمی دانست چرا با وجود اینکه سه طبقه اول خالی است از طبقه آخر استفاده می شود. پا درد هاشم به خاطر بالا پائین رفتن زیاد از همین پله هاست. از درب ورودی بند خارج شد، به سمت چپ که به درب تونل زندگی ختم می شود نه ، به سمت راست چرخید و دالان ِ دراز را رد کرد ، دالان شبها تاریک تاریک بود حتی تاریک تر از ……
پله های آهنی را بالا رفت تا به سطح حیاط برسد صدای پایش روی پلکان، سکوت شب را می شکافت و با صدای جیر جیرک های دور استخر هم آوا می شد. همین که وارد حیاط شد انبوه نور پروژکتورها توی چشمش زد، دستش را بالا آورد تا چشم ها به نور عادت کند. نفس عمیقی کشید و به سمت استخر رفت. رطوبت استخر گرمای تابستان را بهاری کرده بود. دمپائیش را در آورد وکنار استخر نشست و پایش را در اب فرو برد. خنکای آب کم کم از قوزک پا بالا آمد و خودش را تا زانو رساند. پایش را در استخر تکان تکان داد ، آب موج برداشت و تا جائی که می توانست پیش رفت، سپس فراز موج با فرود آب یکی شد. نور پروژکتورها یکی در میان از لای شاخ و برگ درختان دور استخر می گذشتند و روی سطح آب شنا می کردند. هیچ وقت شنا یاد نگرفت در حقیقت هیچگاه تلاش نکرد که یاد بگیرد. به این فکر کرد که خطر از بیخ گوشش رد شده است ، واقعا هم از بیخ گوشش رد شده بود، اگر کمی دیر جنبیده بود آن زندانی سرش را با یک تکه شیشه گوش تا گوش بریده بود.
ـ افسر نگهبان آب سلول را برداشت ، بدو لوله آب ترکیده
پیش از ظهر وقتی داشت تو بند می چرخید این صدا وادارش کرد تا درب سلولی که صدا از پشتش می آمد را باز کند و اصلا به این فکر نکرد که اگر هم واقعا لوله ترکیده باشد باید فلکه را ببندد و فلکه آب سلول ها هم بیرون سلول است. حالا چرا در را باز کرده بود خودش هم نمی دانست. وقتی درگشوده شد حجمی سنگین را روی سینه وجسمی برنده را روی گلویش احساس کرد واگر سریع نجنبیده بود…….
شنیده بود که بعضی از اعدامی ها برای اینکه اجرای حکمشان به تاخیر بیافتد در زندان آدم می کشند و تا پرونده جدیدی برای قتل جدید تشکیل شود و دوباره دادگاه برگزار شود و…… یکسالی طول می کشد و امروز قرار بود مرگ او یکسال به عمر کسی که مرگش قطعی است اضافه کند. آنهم چه جور زندگی ای؟ فقط خوردن ، خوابیدن و سیگار کشیدن. مگر در زندان به جز این جور دیگری هم می شود زندگی کرد؟ نه. زندانی ها فقط زنده اند و توهم زندگی کردن دارند.
تا حالا اینقدر مرگ را به خودش نزدیک ندیده بود. همیشه مرگ برای دیگران بود ، هرکسی به غیر از او اما امروز مرگ آمد اما پشیمان شد و برگشت و تنها ردی از خود روی گردنش به جا گذاشت. ردی که اگرچه عمیق نبود اما حالا حالا ها خواهد ماند. وقتی گرمای خون را احساس کرد فکر کرد کار تمام شده است اما زمانی که دید نفس می آید و می رود فهمید که هنوز زنده است و موقعی که دکتر زندان براده های شیشه را از لای زخم خارج کرد و زخم نه چندان عمیق را برای احتیاط بخیه زد مطمئن شد که قضیه جدی نیست.
از درمانگاه که بر می گشت در طبقه ی اول درون یکی از سلول های بلا استفاده، آن زندانی را دید که با دست و پای زنجیر شده و پوز بند به صورت روی زمین افتاده است و سه سرباز با باتوم تا می توانند می زنندش. معلوم بود که خیلی درد می کشد اما پوز بند نمی گذاشت صدایش در بیاید، فقط صدای فحش سربازها و هن هن خستگی شان به گوش می رسید.
هرچه رئیس بند اصرار کرد، قبول نکرد که به خانه برود ، اینطوری می خواست اشتباهش را بی اهمیت جلوه بدهد و نشان بدهد که نترسیده است، اما خیلی ترسیده بود. او یکی از اصول کلی را زیر پا گذاشته بود:
درب سلول افراد خطر ناک به هیچ عنوان نباید بدون حضور سربازان و نیروهای کمکی باز شود.
و او باز کرده بود و این تخطی بیخ گلویش را گرفت.
با دست خودش را بغل کرد . کمی سردش شده بود، سرمای تابستانی لذت بخش است اما نه برای او که از ظهر همش تصویر جسد سرد خودش جلوی چشم هایش رژه می رود.
چشمان زندانی را به یاد آورد، زمانی که شیشه را روی گلویش فشار می داد سفیدی چشم ها به سرخی می زد و پوست زیرش بدجوری پف کرده بود . چیزی شبیه به چشم گرگ و قورباغه می مانست. یک لگد به تخم های زندانی جانش را نجات داد.
داشت سردش می شد، بلند شد که برگردد. خیسی پا روی لزجی حاشیه استخر لغزید و زانویش محکم به زمین خورد. درد از پا به کمر و از آنجا خودش را به پشت گردن رساند. بدنش سست شد و درون استخر افتاد.
هاشم چائی دومش را تمام کرده بود. سیگار سومش را هم کشیده بود. ندید که عبدالله وارد سالن بشود پس حتما به محوطه رفته بود. می دانست که نباید بند را ول کند، حتما باید یکی از نگهبان ها داخل بند باشد. اما عبدالله دیر کرده بود. سه ربع ساعت می شد که ازش خبری نبود و این غیر طبیعی است.
دل را به دریا زد وآرام ارام از پله ها پائین رفت، در هر پاگرد کمی صبر می کرد تا سوزش زانوانش کمتر شود. دالان دراز را رد کرد ، از پلکان اهنی بالا رفت، دستش را جلوی صورت گرفت تا نور پروژکتور حیا کند و دست از سر چشمانش بردارد. عبدالله در حیاط نبود.
ـ عبدالله عبدالله عبدالله
با چشم گربه ای که از لای کیسه های زباله بیرون پرید و میان درختان دور استخر گم شد را تعقیب کرد اما از عبد الله خبری نبود. شبحی روی آب توجهش را به خود جلب کرد. به سمت استخر رفت. خوب که به حجم شناور روی آب دقت کرد زانوان دردناکش تحمل وزن را از دست دادند و بار خود را به زمین گذاشتند.
این نوشته را به بالاترین بفرستید :
این نوشته را در فیس بوک خود با دیگران شیر کنید



kashki jori digari ravayat mikhardi.be khosos dar entekhab zaviye did.ama ghese in dastan man o jazb kard va ba un man yeki hamzat pendari kardam va in ye hosne
hamishe andishat sabz ghalamat ravan bashad