نگاهی به «بارکد»

, , ارسال دیدگاه

barcode

پیش‌نوشت: تلاش نگارنده بر این بوده که در این مطلبِ کوتاه، فارغ از ارزش‌گذاری و به‌دور از ارزیابی‌ِ تکنیکال/ فرمال، بارکد را با رویکردی ایدئولوژیک بررسی کند. «ایدئولوژی» اصطلاحِ مناقشه‌برانگیزی‌ست و در طول تاریخ هم دچار دگرگونگی‌های معناییِ زیادی شده است، و در این‌جا تنها برای اشاره به وجهی از فیلم به کار می‌رود که بازتابنده‌ی اوضاع‌واحوالِ سیاسی– اجتماعیِ ایران است.

هم‌چنین همه‌ی گفتاوردها نقل به مضمون‌اند، چون فرصت و رمقی برای دوباره دیدنِ بارکد نیست و متأسفانه هنگام تماشایش هم، یادداشت‌برداری‌ای در کار نبوده است.

***

بارکد به‌روشنی نشان‌دهنده‌ی بخشی از واقعیت‌های ساری‌وجاریِ جامعه‌ی کنونیِ ماست. این واقعیت‌ها نه‌تنها نسبتی با رؤیاهای آرزومندانه‌ی مسئولان – که تجسم‌شان را شب‌وروز در صداوسیما می‌بینیم و می‌شنویم – ندارند که برعکس، مخدوش‌کننده‌ی آن رؤیاهایند (مسئولان دوست دارند جامعه آن‌طوری که خودشان می‌خواهند باشد و تظاهر می‌کنند که هست، ولی واقعیت چیزِ دیگری‌ست).

در جامعه‌ای که بارکد تصویر‌گرِ آن است پول حرف اول و آخر را می‌زند و آدم‌ها، تمایل شدیدی دارند به سبقت‌گیریِ اقتصادی و سرمایه‌دارشدن. این نگرش حتی بر خصوصی‌ترین رفتارها هم سایه افکنده و روابطِ عاطفی را تا حدِ رابطه‌ای دادوستدی فرو کاسته است. در صحنه‌ای از فیلم رضا کیانیان می‌گوید: «عشق برای سوسول‌هاست… اگه می‌خوای زنت رو خر کنی فقط کافیه که به موقع به‌ش پول بدی. خیلی راحت دهنش بسته می‌شه و چشماش کور.» خودِ حامد (بهرام رادان) هم که شنونده‌ی حرف‌های پیشینِ کیانیان است، برای کندنِ پول از جوانی متمول، نامزدش را طعمه قرار می‌دهد.

اگر شرکتِ بازرگانی‌ای را که رضا کیانیان مالک‌اش است، نماینده‌ای از ساختِ قدرتِ سیاسی-اقتصادی بدانیم، عملکردش را می‌توانیم این‌طور تحلیل کنیم: این سیستم رغبتی به پذیرفتنِ اکثر قریب‌به‌اتفاقِ جوان‌ها ندارد و حتی بدتر این‌که آن‌ها را پس می‌زند و از خود می‌راند. کیانیان خطاب به حامد می‌گوید: «هر روز آدمای زیادی میان پشتِ درِ دفترم: مهندس، دکتر، باتجربه و… ولی خیلی‌هاشون حتی شانسِ اینو هم پیدا نمی‌کنن که پاشون به دفترم باز بشه و من رو ببینن، چه برسه به این‌که بخوان استخدام بشن.» البته در رابطه‌ای متقابل جوان‌های بارکد هم اکراه دارند از این‌که در سیستم حل شوند. میلاد (محسن کیایی) بعد از رو شدنِ دست‌اش پیش حامد و نازی به‌شان می‌گوید: «دیگه جون کندن فایده‌ای نداره و دوره‌ش گذشته، آدم باید بی‌دردسر پول دربیاره.» و همین به ‌حاشیه رانده‌شدنِ به‌دستِ سیستم، باعث شده است که جوان‌ها مجبور شوند از راه‌هایی پول دربیاورند که یا خلاف قانون است و یا دست‌کم خلاف عرف: میلاد و حامد از راه کلاهبرداری و تلکه‌کردنِ زنان و دختران، گرداندنِ آتلیه‌ی شخصی و عکاسیِ مُد، فروش مواد مخدر، شرط‌بندی و شرکت در کورس‌های خیابانی؛ سارا با خودفروشی؛ و محسن هم از راه فشن‌کردنِ مو و تَتو کردن و… زندگی‌شان را می‌گذرانند. و البته به این مسئله هم باید توجه کرد: اگر جوان‌های فیلم انگل جامعه و فاسد محسوب می‌شوند، از آن طرف سیستم هم غرق در فساد و تباهی‌ست. اصلاً شاید شیوه‌ی زندگیِ این جوانان و بی‌توجهی‌شان به ارزش‌های سنتیِ جامعه، (خواسته یا ناخواسته) اعتراضِ خاموشی باشد نسبت به حاشیه رانده‌شدن‌ و بی‌عدالتی. حامد پس از مدتی دوستی با نازی، تازه می‌خواهد او را به خانواده‌ا‌ش معرفی کند و بعداً برود به خواستگاری‌اش. این تصمیمِ حامد، حتی نازی را هم – که دختری «امروزی» به نظر می‌رسد – کمی متعجب می‌کند. میلاد هم که ولنگ‌‌ووازانه زندگی می‌کند و برای دوستی (و احیاناً ازدواج)، سارایِ معتاد و هرجایی را برمی‌گزیند.

اگر نخواهیم دربندِ تعریف‌های آکادمیک شویم، می‌توانیم میلاد و حامد را لُمپن بنامیم (البته لزومی هم ندارد که مرام و مسلکِ شخصیت‌های فیلم‌ها با تعریف‌های علمی منطبق باشند). به گواهِ حامد، میلاد بی‌شیله‌پیله و ساده‌دل است؛ و خودِ حامد هم که از خانواده‌ی اسم‌ورسم‌داری آمده و قبلاً دانشجو بوده است (به بیان دیگر خاستگاه اجتماعی‌شان نسبتی با این‌گونه زیستن ندارد). پس چه بر سر این‌‌دو آمده که مجبور شده‌اند (و یا دوست دارند) چنین زالوصفتانه روزگار بگذرانند؟

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد