نگاهی به «خشم و هیاهو»

, , ارسال دیدگاه

khashmohayahoo

چنین به نظر می‌رسد که سیّدی پیش از نگارش فیلم‌نامه‌ی خشم و هیاهو، ایده‌ها و موقعیت‌های بصریِ قوام‌یافته و حاضروآماده‌ای را در ذهن و (یحتمل) دفترچه‌ی یادداشت‌اش ثبت داشته است. ایده‌هایی مستقل، و نه مرتبط و هم‌سازشده با دنیای خشم و هیاهو؛ که گشاده‌دستانه خرج شده‌اند و زورآورانه بدان تحمیل.

این‌که هر فیلم‌سازی مصالحِ بصری‌ای را در گوشه‌ای از ذهن و یا جایی آن بیرون انباشته باشد و در «مواقعِ لزوم» آن‌ها را متناسب با کارش وَرز دهد و به کار بندد، طبیعی و بلکه ضروری‌ست. این اندوخته‌ها ممکن است وام‌گرفته از فیلم‌ها، نمایش‌های تئاتری، رمان‌ها و… باشند و یا از تجربه‌ها و آموخته‌های خود و دیگری بیایند. اما مشکلِ خشم و هیاهو این است که جمع کردنِ شخصیت‌ها دورِ هم و به جانِ هم انداختن‌شان صرفاً بهانه‌ای شده برای به رخ کشیدنِ فرمِ بصری‌ای سبک‌پردازی‌شده. گویی ایده‌های انباشته‌شده در ذهن فیلم‌ساز باید همگی به یک‌باره، یک روز و یک جایی به کار گرفته می‌شدند و در نهایت هم، قرعه به نام خشم و هیاهو افتاده است.

فرم بصری و داستان خشم و هیاهو، هر یک، راه خود را می‌روند و تعامل و پیوندِ استواری با هم ندارند. مثل دو جاده‌ی دور و جدا از هم که هر چند صد کیلومتر با کوره‌راهی به هم وصل شده‌اند. بیایید برای روشن شدن این مسئله، دنیای خشم و هیاهو را – از روی تسامح – با داشته‌های ذهنی‌مان مقایسه کنیم و چند پرسش را مطرح.

به‌راستی نورپردازیِ کم‌مایه‌ی این فیلم، به چه کارِ داستان و شخصیت‌هایش می‌آید؟ آیا با جهانِ (از نظر حسی) آشوبناکِ نوآر طرفیم؟ یا دنیایی پُررمزوراز و ابهام‌آمیز از جنسی دیگر؟ آیا فیلم به دنبال این است که با (مثلاً) صحنه‌پردازیِ گاهی اغراق‌آمیزش تمایلات و احساسات شخصیت‌ها را عیان کند؟ نه، ابداً چنین چیزی نیست. اگر چنین بوده روی کدام‌یک از صحنه‌ها می‌توان انگشت گذاشت؟ (لابد می‌خواهید صحنه‌ی ورودِ خسرو به خانه‌ی حنا و مواجهه با انبوهی از شمع‌های فروزان را مثال بزنید. مزاح نفرمائید لطفاً).

چه نسبتی بین حرکت‌های دوربین و قاب‌های ایستای حوصله‌سربر برقرار است؟ صحنه‌ی رودررو شدنِ حنا با اولیای دم را به یاد بیاورید. این همه لفت‌ولیس دادن برای چیست؟ راست این است که تماشاگر برای چنین لحظه‌ای آماده نیست. چون زمینه‌چینی‌ِ دراماتیکی در کار نبوده و صحنه هم که بی‌جهت کش آمده و تأثیری در بر نداشته است.

البته که برای این فرم بصری یک کارکرد را می‌توان متصور شد و آن هم پنهان کردنِ یک خروار گفت‌وگو است. این ظاهرِ (برای داورانِ جشنواره) دل‌فریب را اگر کنار بزنیم، – فارغ از ارزش‌گذاری – با همان «سینمای اجتماعیِ» سال‌های اخیر روبه‌رو می‌شویم. و کمی اگر دقیق شویم ردی ولو کم‌رنگ از هیس! دخترها فریاد نمی‌زنند را درش می‌یابیم (طناز طباطباییِ یک‌سومِ پایانی و صحنه‌های دادگاهِ خشم و هیاهو را با آن مقایسه کنید)، یا هفت دقیقه تا پاییز (صحنه‌ی افتتاحیه‌اش را بسنجید با بگومگوی حنا و مدیر خوابگاه، که از پشت شیشه شاهدش هستیم و آن وسط هم شیشه‌پاک‌کن را داریم که دارد کارش را به نحو احسن انجام می‌دهد!) و همین‌طور زندگی خصوصی آقا و خانم میم (پلان نهایی‌اش را مقایسه کنید با صحنه‌ی کارواشِ خشم و هیاهو).

لبّ کلام: اگر سیدی به خود و عوامل‌اش کم‌تر زحمت می‌داد و اجرا را ساده‌تر برگزار می‌کرد احتمالاً نتیجه‌ی بهتری حاصل می‌شد.

پی‌نوشت: برای نگارش این مطلب کوتاه باید از مسعود سرافراز تشکر کنم. به خاطرِ نظرهایش که یاری‌گَرَم بودند.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد