نگاهی به «هشت نفرت‌انگیز»

, , ارسال دیدگاه

hateful eight

فیلم با چندین نما از کوهستان برفی شروع می‌شود و بعد از اتمام تیتراژ دوربین روی مجسمه مسیح مصلوب‌شده زوم می‌کند که دلیجانی از کنار آن عبور می‌کند. تارانتینو با همین مقدمه‌ی کوتاه اصلی‌ترین و کلیدی‌ترین شخصیت فیلم و سرانجام تمام شخصیت‌های دیگر را به تماشاگر نشان می‌دهد. در واقع این برف و کولاک است که باعث جمع شدن تمام شخصیت‌های فیلم در یک مکان می‌شود و سرنوشت آن‌ها را به‌صورت تراژیک رقم می‌زند. تارانتینو هم‌چنین با بهره‌مندی از یک نشانه‌ی مذهبی (مسیح مصلوب‌شده) سرنوشت شخصیت‌های خود را نشان می‌دهد که تباهی و مرگی عذاب‌آور انتظار آن‌ها را می‌کشد.

ولی تارانتینو بازی خود را از درون دلیجان و با یک نامه با ما شروع می‌کند. در واقع نامه لینکلن به سرگرد مارکوس وارن (ساموئل ال.جکسون) ابتدا به مانند یک کتاب مقدس نشانه‌گذاری می‌شود که جان روث (کرت راسل) را احساسی می‌کند ولی تارانتینو همین تقدس را به دقیقه نمی‌کشد که با یک حرکت دیزی دامرگو (جنیفر جیسون لی) به هیچ می‌گیرد و در آخر حتی متوجه می‌شویم که نامه ارزشی بیش‌تر از چیزی به مانند سند آزادی نداشته است. در واقع این قدرت خالق متن است که می‌تواند هر عملی را در محدوده‌ی متن خود انجام دهد حتی اگر پای رئیس‌جمهور فقید آمریکا را وسط بکشد.

 فیلم از زمانی که وارد خرازی می‌شود در واقع پا به فرامتن می‌گذارد. خرازی به مانند خاک کشور آمریکاست که انواع آدم‌ها از ملیت‌ها و نژادهای مختلف وارد آن می‌شوند. نکته‌ی قابل توجه درِ خرازی است که شکسته است و هر کس که وارد آن می‌شود (با لگد) باید با میخ و تخته آن را ببندد. در واقع نشان‌دهنده‌ی ورود خودبه‌خودی افراد به این خاک با جاذبه است اما در ازاء ماندن و خروج آن‌ها باید بهایی را بپردازند که بسیار گزاف است.

 بعد از ورود به خرازی ما با مسائلی روبه‌رو می‌شویم که گریبان آمریکا را در آن دوره‌ی تاریخی گرفته است. اثرات بعد از جنگ داخلی آمریکا، نژادپرستی، جرم و جنایت (البته ساده‌لوحانه است که فکر کنیم نگاه تارانتینو فقط به همان دوره‌ی از تاریخ آمریکا است در صورتی که نگاه او به دوران حال آمریکا محسوس‌تر است) که همگی در فیلم به‌طور آشکاری به آن اشاره می‌کند. تارانتینو شخصیت‌های فیلم را به مانند جنگ داخلی آمریکا به دو دسته تقسیم می‌کند و در جایی از فیلم نیز لوکیشن را به شمال و جنوب. در واقع تارانتینو با انجام این کار و قرار دادن خرازی به مثابه آمریکا و تقسیم‌بندی آن و قرار دادن چندین تبهکار و جایزه‌بگیر و نژادپرست در آن به مثابه سربازهای دو طرف، مفهوم جنگ و هدف آن را به هجو می‌گیرد و آن را تا سطح یک درگیری بین تبهکاران پایین می‌آورد و هدفی جز تباهی و بیهودگی برای آن متصور نمی‌شود.

 اما نکته‌ی بعدی که تارانتینو روی آن به مانند فیلم قبلی خود دست می‌گذارد موضوع نژادپرستی است که هم‌اکنون نیز به موضوع حساسی در آمریکا تبدیل شده است.  طعنه‌ی تلخی است که شخصیت سیاه‌پوست در سرتاسر فیلم از نظر تسلط و کیفیت میزانسن برتری محسوسی نسبت به سایر شخصیت‌ها دارد و تنها اوست که هوش و ذکاوت آن را دارد تا معمای داستان را حل کند. اما همین شخصیت در جایی از فیلم گلوله‌ای به ناحیه‌ی حساس او می‌خورد که به نوعی نشان‌دهنده‌ی اختگیِ نژادیِ سیاه‌پوستان در طی تاریخ آمریکا است که بر آن‌ها تحمیل شده است. ولی به‌طرز کنایه‌آمیزی می‌بینیم که بعد از این اتفاق نیز حتی میزان تأثیرگذاری روانی شخصیت سیاه‌پوست فیلم از تمامی شخصیت‌های دیگر بیش‌تر است. اوج این نگرش ضد نژادپرستی را در سکانسی می‌بینیم که سرگرد در حال تعریف داستان کشتن پسر ژنرال (بروس درن) است. نوع روایت این داستان و دکوپاژ آن به قدری حال‌به‌هم‌زن است که تماشاگر آرزوی مرگ سرگرد را دارد ولی در پایان داستان زمانی که سرگرد به موضوع لباس برای اسیران اشاره می‌کند شاید زیاد هم از این اتفاقِ پیش‌آمده برای پسر ژنرال و در انتها کشته شدن ژنرال ناراحت نشویم. تارانتینو در واقع ادای دین تمام‌وکمالی می‌کند به قربانیان نژادپرستی، ولی نه به شیوه‌ی استیو مک کوئین (دوازده سال بردگی) بلکه به شیوه‌ی خود و با آفرینش شخصیت‌های سیاه‌پوست کنش‌گر و قدرتمندی که دمار از روزگار سفیدپوستان درمی‌آورند.

نکته‌ی جذاب فیلم‌های تارانتینو برای من همیشه نقش خداگونه‌ای است که خودش در فیلم‌هایش ایفا می‌کند و در چارچوب متن دست به هر عملی که خودش بخواهد می‌زند. در این فیلم تارانتینو به روش خود عدالت را در مورد شخصیت‌هایش اجرا می‌کند. تارانتینو هوشمندانه شخصیت سیاه‌پوست فیلم و شخصیت به‌ظاهر کلانتر (کریس منیکس) – که راست و دروغ ادعایش را نمی‌دانیم و قرار هم نیست بدانیم – را تا پایان فیلم زنده نگه می‌دارد تا کنایه تلخی به سیستم نژادی و قانون‌گذاری آمریکا بزند. هم‌چنین او شخصیت جان روث را به‌طرز خنده‌داری و به‌وسیله قهوه‌ی سمی می‌کشد تا متوجه شویم شخصیت به‌ظاهر قدرتمندی که می‌تواند یک تبهکار را زنده تحویل قانون بدهد نیز می‌تواند به‌صورت مضحکی بمیرد و در آخر فیلم هم حکم دار زدن دیزی دامرگو را خودش اجرا می‌کند و او را به دست قانون نمی‌سپارد، تنها به یک دلیل ساده: چون هم خودش خالق شخصیت‌هایش هست و هم خودش نیز آن‌ها را می‌کشد. یک دیالوگ جالب را جان روث چند بار در فیلم تکرار می‌کند: «فقط باید دار زد حروم‌زاده‌های عوضی رو، ولی حروم‌زاده‌های عوضی رو، باید دار زد.» و این دقیقاً کاری‌ست که تارانتینو در آخر فیلم انجام می‌دهد.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد