درباره‌ی «پل جاسوس‌ها» ساخته‌ی استیون اسپیلبرگ

, , ارسال دیدگاه

Bridge_Of_Spies_2015

در اولین مواجهه با جیمز داناوان، با او بر سر بحثی می‌نشینیم که مربوط به حرفه‌ی حال حاضرش (و یا سابق!) است؛ وکالت پرونده‌های بیمه در بروکلین؛ نشستن پای استنباط‌های داناوان برای آزموده‌شدن به عنوان فیگور تازه‌ی اسپیلبرگ (هم‌چون قهرمان‌های فیلم‌های دیگرش) نزد مخاطب. تام هنکس با ثباتی که در مرکزیت قاب از خود نشان می‌دهد، با حرف‌شنوی‌ بدن و سپس جدیت شوخ‌طبعانه‌‌ا‌ش، بی‌معطلی خود را بر فضا می‌قبولاند و بلافاصله در سکانس بعد به موقعیت تازه‌ای سُرانده می‌شود؛ پاگذاشتن در یک پرونده‌ی امنیتی (سُریدن در مایه‌ی محبوب اسپیلبرگ). دادگاه فدرال جهت حفظ عدالت آمریکایی، برای جاسوس روسی، ایبل به اتفاق آرا جیمز داناوان را برمی‌گزیند. جاسوس‌بازی بدنامی می‌آورد و پشت آن ایستادن، نیز. همین اتفاق هم می‌افتد. به خانه‌ی او شلیک می‌کنند. همسر و فرزندان‌اش از او منزجر می‌شوند. اما این‌ها همه در فرع ماجراست. ایبل که با خیره‌شدن‌های کودکانه و چانه‌ی افتاده‌اش منفعل‌تر و رهاتر از آن است که جایی برای دفاع داناوان باقی گذارد، جایی در میزانسنی پرتکاپو که با تابیدن نور به درون قاب و به همراه آجرهای خوش‌رنگ زندان جلوه‌ای نقاشانه به خود گرفته، از داناوان می‌پرسد: «هیچ‌وقت درباره‌ی گناهکار/بی‌گناه بودنم از من نپرسیدی.» و داناوان پاسخ می‌دهد: «پرونده‌یِ علیهِ تو اهمیت دارد (اصل ماجرا؟!). اثبات آن مربوط به دولت است.» ریشه‌ی این سویه‌ی تازه‌ی انسانی که از خود نشان می‌دهد، به حرفه‌ی سابق (و یا حاضر!) او بازمی‌گردد، در همان گفت‌وگوی معرف. بحث بر سر تصادف فردی است که توسط موکل‌اش بیمه شده.

مناقشه با نماینده‌ی طرفِ دیگرِ گفت‌وگو درباره‌ی تصادف «یک» اتومبیل با پنج موتور است. داناوان همه‌ی آن‌ پنج نفر را «یکی» می‌داند و برای به کرسی نشاندن حرف‌اش از بازی بولینگ مایه می‌گذارد. در ادامه پس از این‌که دادگاه بر اعدام ایبل رأی می‌دهد، این خود اوست که پیشنهاد حبس را به جای اعدام برای روز مبادا طرح می‌کند؛ مبادله‌ی «یک» جاسوس در برابر جاسوسی دیگر. طولی نمی‌پاید که با نشستن ایدئولوژیک سکانس سقوط موشک، در میان تکاپوهای داناوان همین اتفاق هم می‌افتد. انتخاب‌اش به عنوان مذاکره‌گر با برلینی‌ها و روسی‌ها یعنی نشستنِ دوباره رو در رویِ طرف‌هایِ دیگرِ گفت‌وگو. در واقع او مرتب در موقعیت سابق‌اش موضع می‌گیرد. و از دید وکیل پرونده‌ای امنیتی به غائله نمی‌نگرد. هرچند می‌داند که بازی اعداد و ارقام که سر و کارش مدام با آن است، بسته به زمان و این‌که خود کجای غائله ایستاده، معنا می‌یابد. این‌که چه زمان اعداد را تنزل دهد و کلیت را به جایش بنهد. همان‌طور که در سکانس معرفی هر پنج تصادف را «یکی» می‌خواند، در گفت‌وگو با وکیل برلینی‌ها نیز برای آزادی هر سه فرد (ایبل، پاورز و پرایر که در نتیجه‌ی نشستن ایدئولوژیک همواره وسیع‌تر فیلم‌ساز  جاسوس شناخته شد)، طرف‌های مذاکره را با کشور آن‌ها صدا می‌زند و معتقد است که همه‌ی این مبادله‌ها تنها «یکی» است. و همین‌طور هم هست. مسئله‌ی داناوان «فردی» است و بنابراین جمع‌وجورتر. بهتر از هر کسی نیز  وکیل برلینی‌ها او را می‌شناسد. هم‌او که در معرفی‌اش نیز کمی تمایز قائل می‌شود: «این آرای شماست یا دولت شما؟» و به همین خاطر هم دیگر پس از آن ویراژ در جاده‌ی برفی میان خرابه‌های برلین و فائق آمدن‌اش بر داناوان تا انتها محو می‌شود به این خاطر که داناوان سهل‌تر سفرش را طی کند؛ سفری تفریحی به اسکاتلند برای ماهیگیری!

طی ‌طریقی که داناوان می‌پیماید، پیوند هرگونه مسئله‌ی «فردی» را با مسئله‌ای جامع نقش برآب می‌کند. این داستانی واقعی است درباره‌ی «یک» وکیل که سیاست‌ا‌ش، هم‌سوی سیاست خود واقعی او و هم‌زمان هم‌سوی سیاستِ سازنده‌ی آن طراحی شده است. مایه‌‌ی آشنایِ اسپیلبرگ در مهیاساختن فضایی است که بتوان قهرمان (این‌جا جیمز داناوان) را از آن‌چه یک‌تنه پیش رفته، جدا کند و در فضایی بسیط‍‌‌‌تر و جامع‌تر محک زند. در واقع مسئله‌ی (پروبلم) فیلم‌ساز نگاه انداختن به ابژه‌ی خود در دل (یک)کشور(ها) است؛ مثل دو سکانس ابتدایی و انتهایی درون اتوبوس که مردم به داناون خیره شده‌اند. اما این در حالی است که ذهنیت (سوبژکتیویته‌‌) وکیل را آزادانه طراحی می‌کند؛ یعنی همان نگاهی را که در میزانسنِ درخشانِ گفت‌وگویِ درون زندان، ایبل به داناوان می‌اندازد؛ همان نگاهی که از سردرگرمیِ درونِ داناوان خبر می‌دهد (و اصلاً شاید همین این‌دو – ایبل و داناوان- را به هم لینک می‌کند و آن پرتره‌ی نهایی نیز برای این لحظه رسم شده است). طنز و لذتِ پیگیریِ ماجرا هم در چنین تقابلی است. از طرفی داناوان به خاطر سرماخوردگی‌اش در تلاش برای هر چه سریع‌تر تمام ساختن مذاکرات است و از طرف دیگر در به کرسی نشاندن خواسته‌ی کشورش- و حالا که مدام حرف از آینده به میان می‌آید، خواسته‌ی جهان (یک کل واحد)- پافشاری می‌کند. و هر دوی این‌ها هم «یکی» هستند. اما اختلاف بر سر تعریف «کل» است؛ کلیتی درهم‌بافته و پیوسته متحول مشتمل بر سرگذشت فردی یا تاریخی جمعی؟ سفری به اسکاتلند برای ماهیگیری و یا سفری به برلین برای مذاکرات؟ اتحاد جماهیر شوروی را روسیه خواندن برای پرهیز از اتلاف وقت و یا قیاس جنایت‌های دیوار برلین با حصار خانه‌های آمریکا؟ مبادله‌ی ایبل با پاورز بر سر پل گِلی‌نیک و آزاد کردن پرایر در ایست بازرسی چارلی یعنی پایان مأموریت داناون. هر «یک» از جاسوس‌ها به خانه‌ی خود خواهند رفت. و جیمز هم همین‌طور. گفته‌ی ایبل این‌جا حکم می‌کند: باید دید به گرمی از او (آن‌ها) استقبال خواهد شد و یا در صندلی عقب اتومبیل می‌نشانندشان. فیلم به هر دو پاسخ مثبت می‌دهد. و شاید به همین خاطر پل جاسوس‌ها موافقان و مخالفان سیاستِ سینمای اسپیلبرگ را در کنار هم می‌نشاند؛ آزادیِ انتخاب مخاطب در این مواجهه: برگزیدنِ نمایش قهرمانانه‌ی او در تلویزیون آمریکا و یا بسنده کردن به پرتره‌ی انسانی جیمز داناوان که ایبل به عنوان هدیه تقدیم‌ا‌ش می‌کند!

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد