نگاهی به «افسانه»

, , ارسال دیدگاه

images

مردم همیشه می‌گویند اگر گزینه‌ی خوب در کار نباشد، باید بین بد و بدتر، بد را انتخاب کرد. احتمالاً تنها کسانی که با تمام وجودشان به این جمله ایمان داشتند، مردمی بودند که ۴۴ سال پیش با گزینه‌ی (بدتر) در لندن می‌زیستند. آن‌ها آرزو می‌کردند که ای کاش برادران کِرِی (Kray) برادر نبودند…

وقتی قرار است در فیلم‌های جنائی صحبت از خانواده شود کم‌ترکسی را می‌توان یافت که ناخودآگاه یاد سرمنشاء آن یعنی قسمت اول فیلم بی‌نظیر پدرخوانده (۱۹۷۲) نیفتد و قاعدتاً در این زمینه آن را برای فیلم مورد نظر الگو قرار می‌دهد. اما درحال حاضر شرایط کمی تغییر کرده چون تعریف خانواده در  فیلم افسانه نسبت به فیلم پدرخوانده زمین تا آسمان فرق دارد. در افسانه، خانواده تنها از دو برادر تشکیل شده است که شخصاً وضعیت را می‌سنجند، رقیب یا خیانتکار را پیدا می‌کنند و شخصاً ماشه را می‌کشند. این خصوصیات منحصربه‌فرد  نظر برایان هلگلند (Brian Helgeland) را به خود جلب کرد تا فیلمی بی‌نظیر در ژانر جنائی-تریلر (هیجان‌انگیز) بسازد.

فیلم افسانه داستان واقعی زندگی دو برادر خلافکار به نام رجینالد و رانالد کِرِی را – که بر اساس کتابی به نام حرفه‌ی خشونت: فرازونشیب‌های برادران کری نوشته شده است – تعریف می‌کند. هلگلند استعدادی شگرف در ایجاد کنش‌مندی روایت دارد و کاملاً آگاه است که چه زمانی، کم‌وزیاد شدن ریتم و تمپوی داستان منجر به زیباتر شدن روایت آن می‌شود. او به‌واسطه‌ی همین اندوخته‌ها موفق به دریافت جایزه‌ی اسکار در رشته‌ی بهترین فیلم‌نامه برای محرمانه‌ی لس‌آنجلس شد پس قطعاً او یکی از کسانی بود که می‌شد به‌راحتی حدس زد فیلم افسانه را افسانه‌ای خواهد کرد. البته این را هم باید در نظر گرفت که هلگلند با وجود این که فیلم‌نامه‌نویس قَدَری است اما در گذشته فیلم خاصی نساخته بود که به قدری خوب باشد تا در حافظه‌ی مخاطب بماند، از این لحاظ افسانه سکوی پرتاب او در (کارگردانی) محسوب می‌شود.

هرجایی که آن‌ها باشند مرکز جهان نام دارد

فیلم با نمایی از شهر لندن در سال ۱۹۶۰ آغاز می‌شود. یکی از بهترین مکان‌های جغرافیایی برای جرم، جنایت و البته متولد شدن دوقلوهای هم‌سان داستان، برادران کری. چیزی که از همان ابتدا موجب می‌شود تا بیننده حس کند این دو برادر بر خلاف ظاهر یکسان، منش و شخصیتی بسیار متفاوت دارند نوع نگاه کردن آن‌هاست. هلگلند به‌خوبی این تفاوت را در دو شخصیت ایجاد کرده و تام هاردی به تصویر کشیده است. نخستین بار برادران کری را کنار یکدیگر و در ماشین مشاهده می‌کنیم. هر کدام در کنار پنجره نشسته‌اند، هرچند که در کسب‌وکار با هم شریک‌اند اما دنیایی کاملاً متفاوت از یکدیگر دارند. رجینالد کری، مردی با چهره‌ای شاکی و کنجکاو (به گفته‌ی بعضی از منتقدان، هاردی نقش رجینالد را شبیه به شخصیت مارلون براندو در فیلم‌هایش بازی کرده) و رانالد کری که با چهره‌ای بی‌خیال و البته کمی شکاک که به بیرون نگاه می‌کنند. هرکدام لندن ایده‌آل خودشان را در ذهن دارند.

با وجود بی‌روح و سرد بودن شهر لندن در واقعیت، فیلم افسانه قدرت این را ندارد که آن حس مالیخولیایی را که مختص این شهر است در بیننده القا کند، حتی کنتراست رنگ و نوری که میان تمام اجزای جهان بصری فیلم، و به‌خصوص کت‌وشلوار افراد که با پس‌زمینه به‌زیبایی رعایت شده است، کمک زیادی به این قضیه نکرده. هم‌چنین با این‌که اکثر لوکیشن‌های فیلم در «بار» است و دیالوگ‌های افراد سوار بر دود سیگار به سمت یکدیگر ردوبدل می‌شود، باز هم فضای جدی آن‌چنانی‌ای به وجود نیامده و شاید بتوان گفت افسانه در بهترین حالت، فضایی تقریباً جدی آغشته به کمدی سیاه دارد.

هاردی که در حال حاضر یکی از موفق و لایق‌ترین بازیگران هالیوودی است و  برگ برنده‌ی افسانه محسوب می‌شود. هرچند او خودش را در فیلم‌هایی نظیر جنگجو (۲۰۱۱) اثبات کرده و نشان داده بود که برای نقش‌هایش می‌جنگد، همان‌طور که برای زندگی‌اش جنگید تا از دام مواد مخدر و الکل نجات یابد. اما با بازی در افسانه که جایزه‌ی بهترین بازیگر انگلیسی را از طرف انجمن منتقدان لندن برایش به ارمغان آورد، با تمام وجودش و با همه‌ی سختی‌هایی که برای این نقش متحمل شده بود حرفی برای گفتن باقی نگذاشت و او از این پس برای خیلی‌ها (حداقل برای نگارنده) یک جنگجوی افسانه‌ای نامیده می‌شود. هاردی با ظرافتی هرچه تمام‌تر توانسته دو گویش و اکت متفاوت برای این دو شخصیت ایجاد کند.

لیست سیاه و سفید

رجینالد شخصیتی تقریباً منطقی دارد و این برای یک جنایتکار بی‌منطق‌ترین چیز ممکن است! حواس‌اش  به همه‌چیز هست اما وقتی برادرش بدون مطلع کردن او سعی دارد که شرایط را تحت کنترل بگیرد حسابی بهم می‌ریزد و مجبور می‌شود بیش‌تر اوقات برای پوشاندن گندکاری‌های برادرش یک سری جنایت اضافی هم انجام دهد.

در مقابل، رانالد کری (الهه‌ی خشم) البته استعداد زیادی هم در خیس کردن صورت مقابل‌اش هنگام حرف زدن دارد! (به دلیل نوع خاص لهجه و حالت دهن رانالد کری). اوج پوچی درون او را در همان دیدار اول در تیمارستان درحالی که کلوز‌آپی از چهره‌اش گرفته شده درمی‌یابیم. هرچند که هردویِ این ‌دو برادر در فیلم و برای اکثر ما قاعدتاً پروتاگونیست (قطب مثبت) محسوب می‌شوند اما اگر بخواهیم از دید روان‌شناسی به شخصیت رانالد که خشونتی بی‌حد و مرز دارد و مبتلا به بیماری اسکیزوفرنی (نوعی توهم جنون‌آمیز و آشفتگی ذهنی) هم نیز هست نگاهی داشته باشیم شاید به نظر برسد که  او اصلی‌ترین آنتاگونیست (قطب منفی) فیلم باشد اما باید به این توجه داشت که جایگاه رانالد در تیمارستان بود، نه زندان. این مسئله بیانگر این است که او بیش‌تر از آن‌که مجرم باشد، مبتلا به کلکسیونی از انواع اختلالات شخصیتی بود و به همین دلیل می‌توان او را بیش‌تر یک سوشوپات (جامعه‌ستیز گریزپا و آشفته) و البته سایکوپات (جامعه‌ستیز بی‌اعتنا به قوانین و حقوق دیگران) نامید که ممکن است ریشه در دوران کودکی‌اش داشته و یا حتی به صورت ژنتیکی منتقل شده باشد اما چیزی که حائز اهمیت است و نمی‌توان به‌راحتی از آن گذشت این است که تمام صفات بد و ناپسند در این نوع فیلم‌ها صرفاً به جنایتکاران تعلق نمی‌گیرد و بدتر از آن‌ها پلیس‌های داستان هستند که کثیف‌تر از همیشه به تصویر کشیده می‌شوند و اکثر مخاطبان آرزو دارند که دست آن‌ها هیچ‌وقت به قهرمان و یا حتی الگوی‌شان (بعضی اوقات این نوع صفات برای این اشخاص بهترین انتخاب است) نرسد. مثلاً در همین فیلم افسانه هم ما شاهد رفتار منزجرکننده و ناپسند پلیس با رجینالد در زندان هستیم که او را به باد کتک می‌گیرد. خب او قانون را اجرا می‌کند و چه کسی می‌داند، شاید هم چند باری رشوه گرفته باشد اما به نظر شما آیا بهترین اتفاق ممکن در آن لحظه (کتک خوردن رجینالد) این نیست که او باتوم را از دست پلیس بقاپد و تا مرز کشته‌شدن کتک‌اش بزند؟ مثالی برای شما می‌زنم، اشخاصی مانند  جوکرJoker  در شوالیه‌ی تاریکی (۲۰۰۸) را در نظر بگیرید. کسی می‌تواند منکر این شود که شخصیت جوکر  روی بیش‌تر علاقه‌مندان سینما تأثیر گذاشته است؟ ما بارها در شبکه‌های مجازی دیده‌ایم که افراد عکس‌های جوکر را برای خودشان انتخاب می‌کنند، قاعدتاً این به خاطر علاقه‌ی شدید آن‌ها به شخصیت جوکر است و به نوعی او را الگوی خودشان قرار داده‌اند. همه‌ی این‌ها برمی‌گردد به شخصیت‌پردازی بی‌عیب‌ونقص و هوش و ذکاوت کارگردان و البته بازیگر. این‌که آیا امثال این اشخاص (در فیلم) بد یا خوب باشند مسئله‌ای کاملاً نسبی است و دلیل نسبی بودن آن هم چندلایه‌ای بودن شخصیت آن‌هاست پس کسی نمی‌تواند حکم اصلی برای این موضوع صادر کند. هرچند که  جوکر (در چارچوب مسائل اخلاقی) در بهترین حالت ممکن یک آنتاگونیست محسوب می‌شود.

عشق: میوه‌ی ممنوعه در بهشت جنایتکاران

اسلحه، سیگار، کت‌وشلوار، مشروبات الکلی. الِمان‌هایی درخشان که باعث می‌شوند افسانه فیلمی گنگستری محسوب شود. خوش‌بختانه یا متأسفانه یکی از کلیدی‌ترین افراد در بیش‌تر فیلم‌های گنگستری، فم‌فاتال‌ها (زن اغواگر که در بیش‌تر موارد با برنامه‌ای از پیش‌ تعیین‌شده عامل به فنا رفتن شخصیت اصلی فیلم می‌شود) هستند. رجینالد در همان دقایق ابتدایی فیلم با خواهر یکی از زیردستان‌اش به نام فرانسیس (با بازی امیلی براونینگ) آشنا و عاشق‌اش می‌شود. شاید فم‌فاتال نامیدن فرانسیس کمی عجیب به نظر برسد چون او با وجود مخالفت‌های شدید مادرش واقعاً عاشق رجینالد می‌شود و با توجه به ظرافت و معصومیت‌های زنانه‌اش آدم بدی نیست و خواستار خوشبخت‌شدن با اوست اما رجنالد و در کل این تیپ از شخصیت‌ها، که ترک کردن جرم و جنایت برای‌شان کاری تقریباً غیرممکن است، عشقِ به یک زن، هزاران برابر بدتر و خطرناک‌تر از رکب‌خوردن از یک فم‌فاتالِ کُشنده است و مشکلاتی جدی را به دنبال خود دارد. هرچند با وجود رانالد و شک و تردید داشتن او به زمین‌وزمان خنده‌دار بود که این دو مرد شأن و منزلت‌شان با گرفتار شدن توسط زنانِ هفت‌خط زیر سؤال برود. با تمام این حرف‌ها لازم است بدانید که افسانه به هیچ‌وجه فیلمی اروتیک نیست و ما ارتباط عاشقانه‌ی این دو را اغلب در دیالوگ‌های‌شان مشاهده می‌کنیم که چندان هم بی‌نقص از آب درنیامده. یکی از جالب‌ترین نکته‌ها در مورد شخصیت رانالد این است که او در فیلم و همین‌طور در واقعیت یک همجنس‌گرا بود و هیچ‌وقت هم از اعلام کردن آن در ملاء عام ترس و واهمه‌ای نداشت. این موضوع باعث شده بود که او حداقل در یک زمینه از برادرش سرتر باشد، نه به خاطر این‌که صرفاً همجنس‌گرا بود، به این دلیل که در حرفه‌ی او جایی برای ابراز عشق و علاقه وجود نداشت و گرایش جنسی او هم (با توجه به خوی خشن و مردانه‌اش که او را در بعضی از نکات حاشیه‌ای زیر سؤال نمی‌برد) به این قضیه کمک بیش‌تری می‌کرد چون هدف اصلی او ابراز محبت و سایر مزخرفات عاشقانه  نبود. به هرحال می‌شود گفت که در بعضی موارد هم حتی خالص بودن عشقِ یک زن به مرد (آن هم از نوع جنایتکارش) خطرناک‌ترین سلاح برای نابودی مرد است و می‌تواند تعریفی جدید از نوعی فم‌فاتال به وجود بیاورد.

کنسرت خشم، در آغوش برادر

کارگردان فیلم با وجود این‌که بیش‌تر به رابطه‌ی عاشقانه میان رجینالد و فرانسیس پرداخته  اما از مهم‌ترین موضوع فیلم یعنی روابط دو برادر و شغل‌شان هم غافل نشده است. خوب یا بد بودن رابطه‌ی این دو برادر بستگی به خرابکاری کردن یا نکردن رانالد دارد، آن‌ها هم مثل همه‌ی برادرهای دنیا هوای یکدیگر را دارند و الته مثل همه‌ی آن‌ها با یکدیگر دعوا می‌کنند و اتفاقاً در یکی از سکانس‌های فیلم این دو برادر مانند دو کودک خشن یکدیگر را به باد کتک می‌گیرند و هم‌چنین این سکانس در کنار موسیقی فوق‌العاده‌ی کارتر بِروِل – که به‌واسطه‌ی ساخت موسیقی برای فیلم‌های برادران کوئن به شهرت رسید – بی‌نظیر از آب درآمده.  مشت‌هایی که تام هاردی حواله‌ی صورت خودش (برادرش!) می‌کند به‌زیبایی با ریتم آهنگ برول هماهنگ شده و موقعیت‌های کمدی جالبی را به وجود آورده است.  مطمئن باشید که از دیدن این دعوا لذت زیادی خواهید برد!

افسانه بی‌نقصی نیست اما می‌شود از عیب‌ها و ضعف‌هایش چشم‌پوشی کرد و با لذت فیلم را دید و در مجموع در رده‌ی فیلم‌های خوب طبقه‌بندی‌اش کرد. به هرحال از میان فیلم‌های خوب و خوب‌تر گاهی انتخاب گزینه‌ی (خوب) هم ممکن است به نفع آدم باشد، همان‌طور که میان بد و بدتر مطلع هستید که کدام گزینه درست است.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد