نگاهی به «افشاگر» ساخته‌ی تام مک‌کارتی

, , ارسال دیدگاه

spotlight-

تام مک‌کارتی به احتمال زیاد با الهام از تجربه‌ی بازیگری خود در شب به‌خیر و موفق باشی (جرج کلونی) – که فیلمی رسانه‌ای بود – فیلم جدیدی در همین زمینه ولی با موضوعی متفاوت ساخته است. این دو فیلم از نظر کارگردانی دو رویه‌ی متفاوت را در پیش گرفته‌اند. در فیلم کلونی که رسانه‌ی تلویزیون را مد نظر قرار داده شاهد کارگردانی‌ای با ضرباهنگ تند و تدوینی سریع هستیم ولی در افشاگر، مک‌کارتی –  با توجه به رسانه‌ی روزنامه و تحقیق گروه خبری که روندی کند دارد – کارگردانی‌ای متفاوت با ضرباهنگی آرام را انتخاب می‌کند.

 امتیاز کارگردانی مک‌کارتی در فضاسازی است. فیلم به جای استفاده از حضور مستقیم کلیسا و کشیش‌ها آن‌ها را به‌طور فیزیکی تقریباً از فیلم حذف می‌کند ولی با استفاده از اعتراف قربانیان و حضور فیزیکی کلیسا در چند سکانس محدود و صحبت‌های اهالی شهر بوستون درباره‌ی قدرت کلیسا به‌خوبی توانسته فضای قدر بودن و پنهان‌کاری کلیسا را در سرتاسر فیلم حفظ کند. به عنوان مثال در سکانسی که شخصیت مارتی در کافه نشسته ما انعکاس تصویر کلیسا را بر شیشه‌ی کافه مشاهده می‌کنیم که نمایش‌گرِ تهدیدآمیز بودنِ کلیسا است.

اما سؤال اساسی از مک‌کارتی و همکار فیلم‌نامه‌نویس‌اش این است که آن‌ها دنبال چه چیزی هستند، آیا رسوایی کلیسا موضوع اصلی فیلم است؟ از ظواهر امر برمی‌آید که همین‌طور باشد ولی چندین نکته‌ی عمیق و جذاب‌تر از این ظاهر نیز وجود دارد که برای منِ تماشاگر قابل توجه است. یک نکته تقدس‌زدایی از تمام مواردی است که به‌طور فیزیکی به دین متصل هستند. فیلم‌ساز به‌خوبی توانسته نشان دهد که تقدس کلیسا برای عده‌ای که سطح سوادی و فرهنگی پایینی دارند چه‌قدر مهم است و هرچه دقیق‌تر می‌شویم متوجه می‌شویم کسانی هم که از سطح زندگی بالایی برخوردار هستند از روی منافع شخصی یا از روی ترس و قدرتِ کلیسا در بین عوام، به آن اتصال دارند و فیلم‌ساز تلاش کرده نشان دهد که به‌طور غیرمستقیم افرادی که به درک بالاتری از زندگی دنیای اطراف می‌رسند به‌نوعی از این تقدس‌گرایی بی‌حدومرز فاصله می‌گیرند.

 نکته‌ی بعدی در مورد جامعه‌ای است که این اعمال را در خود پذیرفته، به‌طوری که برای آن‌ها به اتفاقی روزمره تبدیل شده است. در یک سکانس فیلم شخصیت میچ (استنلی توچی) خطاب به مایک می‌گوید: «باید بیگانه‌ای از جای دیگر بیاید تا کاری انجام شود.» در واقع کنایه‌ی فیلم‌ساز به جامعه‌ای است که به‌ظاهر آزادانه در حال زندگی هستند ولی نمی‌دانند در زندانی از افکار و عقاید خود محصور شده‌اند و جز سیاهی‌های به‌ظاهر روشن چیز دیگری نمی‌بینند.

اما نکته‌ی دیگر این است که مرز و حدود اخلاق کجاست؟ آیا اخلاق یک چیز مطلق است و ما وظیفه‌ داریم از آن حفاظت کنیم؟ یا چیزی نسبی است که هر کس تعریف خود را از آن دارد و برای رعایت آن، بر اساس صلاحدید خود عمل می‌کند؟ در فیلم شخصیت‌هایی وجود دارند که اخلاق را نه در آشکارسازی وقایع بلکه در پنهان‌کاری آن می‌دانند و با توجیهاتی مثل کارهای خیر کلیسا برای شهر یا قدرت پنهان کلیسا، دور از اخلاق و مصلحت می‌دانند که دست آن‌ها رو شود چون به قدرت کلیسا در بین عوام اعتقاد دارند.

 در آخر فیلم‌ساز این سؤال را مطرح می‌کند که محدوده‌ی اختیارات افراد مقصر تا کجاست و (ما) چه‌قدر خود را در این امر مقصر می‌دانیم؟ می‌توان این‌گونه گفت که شاید تک‌تک افرادی که در این جامعه زندگی می‌کنند به‌نوعی مقصر هستند و این عمل را جزء جدایی‌ناپذیری از زندگی خود قلمداد می‌کنند. در یکی از صحنه‌ها شخصیت مارتی خطاب به همکاران‌اش می‌گوید: «بعضی وقت‌ها یادمون می‌ره که ما بیش‌ترِ عمرمون را در تاریکی کورکورانه حرکت می‌کنیم، ولی یه دفعه چراغی روشن می‌شه و تقصیرهای زیادی وجود داره که می‌تونه گردن هر کسی بیفته.» این دیالوگ در واقع حق مطلب را در مورد تمام شخصیت‌های فیلم ادا می‌کند. زمانی که به این آگاهی می‌رسیم که در روشنایی‌ای که درون‌مان را فراگرفته است سیاهی‌هایی نیز وجود دارد که آرام‌آرام خود را نشان می‌دهد.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد