نگاهی به «لوازم یدکی»

, , ارسال دیدگاه

images

هالیوود از دیرباز متهم بوده به نژادپرستی و برخوردِ از بالا با دیگر ملیت‌ها. اتهام‌ها از سوی بسیاری از سینماگران و منتقدان مطرح شده است: گاهی رفتاری و گفتاری (مثل براندو و حضور نیافتن‌اش در مراسم اسکار) و گاهی هم تئوریک (مثلاً در قالبِ نقد نژادی، پسااستعماری و فراملیتی). از نظر منتقدان و معترضان، هالیوود سینمایی مهاجم و حقنه‌گر ا‌ست. سینمایی که اغلب به‌شکلی نهان و یا آشکار خوارشمارنده‌ی «بیگانگان» و مهاجران است و در پیِ نمایاندنِ آمریکا به عنوان ناجی و دلسوزِ دیگر کشورها.

اعتراض‌های پیشین، خود، از دلایلِ پاگرفتنِ تفکری‌ست (در هالیوود)، که درست در نقطه‌ی مقابلِ مهاجرستیزی و نژادپرستی‌ می‌ایستد. حاصل‌اش هم شده فیلم‌هایی که کوشش‌شان در جهت ارائه‌ی تصویری واقع‌بینانه از قومیت‌ها و نژادهای گوناگون و به تصویر کشیدنِ دغدغه‌های آن‌ها‌ست. البته بین این «گروه» هم فیلم‌های دافعه‌برانگیز کم نیستند. فیلم‌هایی که به دلیل مظلوم‌نماییِ بیش از حد و یا اغراق‌نماییِ وضعیتِ بغرنجِ مهاجران و لبریز شدن از شعار و بیانیه از آن سوی بام می‌افتند و می‌شوند چیزی شبیهِ فیلم‌های نژادپرست و بهتان‌زن. البته با رویکردی وارونه و گاه ضدّ خود.

لوازم یدکی خوش‌بختانه از فیلم‌های قابل‌اعتنای گروه اخیر است. فیلمی ساده و بی‌ادعا (هم‌چون عنوان‌اش) که به دور از ننه‌من‌غریبم‌بازی‌های مرسوم، داستان‌اش را – هرچند کلیشه‌ای اما بی‌لکنت – روایت می‌کند. داستان فیلم درباره‌ی چهار جوانِ مهاجرِ اسپانیایی‌زبان است که تصمیم می‌گیرند با یاری معلم‌شان در مسابقه‌ی رباتیکِ دانش‌آموزیِ آمریکا شرکت کنند. خب، طبیعی‌ست که آن‌ها – طبق سنت‌های رواییِ هالیوود – برای ماندنِ در گروه و رسیدن به هدفِ خود باید با نیروهای سدکننده‌ی راه‌شان دست‌وپنجه نرم ‌کنند: با مخالفت‌های خانواده و کمبود امکانات. و چه خوب که فیلم‌نامه‌نویسِ لوازم یدکی (الیسا مَتسودا) برای سد کردنِ راه شخصیت‌ها، سراغِ مانع‌های گل‌درشت نرفته است. به‌راستی اگر مثلاً روایت بر رقابتِ بین تیمِ «کارل هیدن» و گروهی از شرکت‌کنندگانِ خرپول‌ِ آمریکایی متمرکز می‌شد، لوازم یدکی چه از آب درمی‌آمد؟ احتمالاً نتیجه‌ی آن تقابلِ نچسب و نخ‌نما، می‌شد فیلمی سرشار از عقده‌های ناگشوده و تسویه‌حساب‌های ملی، نژادی و یا طبقاتی.[۱] از حُسن‌های لوازم یدکی یکی این است که سرش به کار خودش گرم است و فراتر از مصالح و ظرفیت‌های داستان‌اش گام بر نمی‌دارد؛ انگار این توصیه‌ی کامرون به لورنزو (در مراسم پایانی) آویزه‌ی گوش فیلم‌نامه‌نویس هم شده: «مهم نیست چه اتفاقی می‌افته، نمی‌خوام کلمه‌ی خرپول از دهن‌تون بیرون بیاد.» البته لوازم یدکی عاری از آن وجه معترض و برّنده‌ی مورد انتظار است و شاید همین نقطه‌ضعف‌اش باشد. هرچند که نسبت به رفتارهای ناپسند و بی‌محلی‌هایی که با مهاجران می‌شود هم بی‌اعتنا نیست و شوخ‌طبعانه به‌شان اشاره می‌کند. مثلاً اعضای تیم برای ساختِ روباتِ پویشگرِ خود – به‌ناچار و به خاطر کمبود بودجه – از مواد اولیه‌ای بدبو استفاده می‌کنند و سر آخر هم اسم ربات‌شان را می‌گذارند بوگندو (لقبی که مهاجران و حاشیه‌نشینان به آن شهره‌اند). و همین‌طور استفاده از بودجه و امکاناتی بسیار ناچیز، به عنوان عاملی بازدارنده.

در لوازم یدکی از قهرمان‌پردازی‌های اله‌بختکی و یا نگاه‌های تحقیرآمیز و خنثی به شخصیت‌ها خبری نیست. در صحنه‌ی افتتاحیه، دوربین هم‌چون یک تازه‌وارد، سوار بر ماشین وارد شهرِ فینیکس (پایتخت ایالت آریزونا) می‌شود و به گوشه‌وکنار آن‌جا سرک می‌کشد. کمی بعد هم از محیط زندگیِ شخصیت‌های اصلی سر درمی‌آورد و ما را از اوضاع‌واحوال‌شان باخبر می‌کند. البته متأسفانه فیلم بیش‌تر روی اسکار و لورنزو مانور می‌دهد و کریستین و لوئیس را خیلی کم می‌پرورد. ولی در مجموع اعضای تیم کارل هیدن همدلی‌برانگیز اند و موفق شدن و یا نشدن‌شان هم برای‌مان مهم. در واقع، جوری ترسیم نشده‌اند که محتاج دلسوزی تماشاگر باشند و ترحم‌برانگیز جلوه کنند (عجیب این‌که یکی از منتقدانِ آن‌ورِ آبی در نقدش بر این فیلم، با تمسخر پرسیده است که چرا دوربین در صحنه‌ای اسکارِ به‌خواب‌رفته در دستشویی را با نمای اُوِرهد در قاب گرفته است؟ آیا این موقعیت و زاویه باعث نشده که او در نظرمان زبون جلوه کند؟… یکی نیست بپرسد که پس انتظار داشتید دوربین را کجا بکارند؟ درِ اتاقکِ دستشویی را چارطاق باز می‌گذاشتند و اسکار را با نمایی اوزویی در قاب می‌گرفتند؟).

به غیر از جیمی لی کورتیس و ماریسا تومی، باقیِ بازیگران – دست‌کم برای نگارنده – گم‌نام‌اند (ترجیح می‌دهم نادیده بگیرم‌شان و چند خط درباره‌ی کورتیس و تومی بنویسم). کورتیس (که با هالووین در خاطرِ دوست‌دارانِ سینمای وحشت جاودانه شد) این‌جا به خاطر نقش تقریباً کوتاه‌اش کم‌تر توی چشم است ولی با این وجود حضور تأثیرگذاری دارد. انتخابِ ماریسا تومی هم برای ایفای نقشِ گوئن واقعاً هوشمندانه و به‌جا بوده است. تومی با فضای لوازم یدکی جفت‌وجور است و با جماعتِ دوروبرش یکی و هماهنگ. این ویژگی، جدا از بازی‌اش، به لطف چهره و شمایل سینمایی‌اش نمایان شده است. سیمای او بی‌کم‌ترین گریم هم به اسپانیایی‌زبان‌ها و یا دورگه‌ها شبیه است و شمایل‌اش هم، در مقبول‌افتادن‌ِ بازی‌اش بی‌تأثیر نبوده. تومی در برخی از مهم‌ترین فیلم‌هایش در هیئت آدم‌های درحاشیه‌‌مانده (و به کناری رانده) ظاهر شده است. افرادی که به ناحق مورد تأیید بخش اعظمی از جامعه‌ی پیرامونی‌شان نیستند و هم‌چون وصله‌ای ناجور به نظر می‌رسند. برای نمونه نقش‌آفرینی‌اش در نقش دخترِ فرودست و «گاراژیِ» پسرعموی من وینی، یا مطلقه‌ی شوربختِ در اتاق خواب و همین‌طور رقاصه‌ی کشتی‌گیر.

شاید عمده‌ترین نقصِ لوازم یدکی را بتوان صحنه‌ی پایانی‌اش دانست. که با کلیت فیلم هم‌خوانی ندارد و بیش از حد رؤیاپردازانه و خوش‌باورانه جلوه می‌کند (به بیان دیگر، فیلم ساده‌انگارانه با چالشِ پیشِ روی قهرمان‌هایش برخورد کرده است). فیلم‌نامه‌نویس می‌خواسته به فرجام مسابقه در واقعیت پای‌بند باشد (لوازم یدکی بر اساس داستانی واقعی‌ست) اما پرده‌ی اول و دومِ فیلم‌نامه چنین پایانی را نمی‌طلبد. شاید بهتر می‌بود که متسودا به همان مقام چهارم رضایت می‌داد و انتهای فیلم را جور دیگری جمع می‌کرد.

[۱] در گفت‌وگوها به رقیب اصلی‌شان اشاره‌هایی می‌شود ولی نه برای ایجاد کشمکش.

پی‌نوشت ۱: شماری از سایت‌های معتبر، لوازم یدکی را محصول آمریکا معرفی کرده‌اند، به‌جز آی‌ام‌دی‌بی. در هر حال این‌جا حق با اکثریت است (!) ضمن این‌که کمپانی‌ تولیدکننده و پخش‌کننده‌ی اصلی‌اش هم آمریکایی‌ست. چون آمریکایی‌بودن یا نبودنِ‌ لوازم یدکی ارتباط مستقیمی دارد با مقدمه‌ی این نوشته (آمریکایی‌بودن یا نبودن، مسئله این است).

پی‌نوشت ۲: در شماری از سایت‌ها زمان فیلم ۸۳ دقیقه، درج شده است. قضاوت نگارنده بر اساس نسخه‌ی ۱۱۵ دقیقه‌ای‌ست.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد