نقدی بر «کریمسون پیک»

, , ۱ دیدگاه

Crimson-Peak

گیلرمو دل‌تورو از زمره‌ی فیلمسازان مورد علاقه‌ام است، حال‌وهوای کارهایش را دوست دارم و فیلم‌به‌فیلم دنبال‌شان می‌کنم؛ در ساخته‌های دل‌تورو – حتی در ضعیف‌ترین و غیردل‌تورویی‌ترین‌شان! – قوه‌ی جاذبه و نوعی گرما وجود دارد که مجاب می‌شوم به دیدن‌شان. با چنین پیش‌زمینه‌ی ذهنی مثبتی و با ذوق‌وشوق، به تماشای کریمسون پیک (Crimson Peak) تازه‌ترین فیلم آقای دل‌تورو نشستم و خب آن‌جور که از فیلم‌سازی با پیشینه‌ی او انتظار می‌رفت، نبود! البته قصد ندارم به کریمسون پیک برچسب «زیرِ متوسط» یا «غیرقابلِ تحمل» بزنم، نگارنده دل‌تورو را با کارهای قبلی خودش مقایسه می‌کند؛ کریمسون پیک به شاهکارش هزارتوی پن که هیچ، به پای ستون فقرات شیطان و حتی نخستین ساخته‌ی بلند او کرونوس (Cronos؛ ۱۹۹۳) هم نمی‌رسد.

«در اواخر قرن نوزدهم، ادیت کوشینگ (با بازی میا واشیکوفسکا) دختر جوانی ساکن شهر بوفالوی آمریکاست که به نوشتن داستان‌های ترسناک علاقه دارد. او برخلاف میل قلبیِ پدر متمول‌اش، کارتر کوشینگ (با بازی جیم بیور) به نجیب‌زاده‌ای انگلیسی به‌نام سِر توماس شارپ (با بازی تام هیدلستون) دل می‌بازد. ادیت پس از مرگ ناگهانی پدرش و به‌قصد ازدواج با توماس، راهی بریتانیا می‌شود. مقصد آن‌ها یک قلعه‌ی گوتیکِ بسیار قدیمی است که رازهایی سربه‌مهر را در خود پنهان کرده…»

کریمسون پیک از برخی جنبه‌ها (فضاسازی و بازیگری) قوی است و حرف برای گفتن دارد و در جنبه‌هایی دیگر (به‌ویژه فیلم‌نامه و تا حدودی اسپشیال‌افکت) ضعیف‌تر عمل می‌کند. تلاش دل‌تورو و گروه‌اش برای خلق فضایی گوتیک و سده‌ی نوزدهمی، در کریمسون پیک به‌شدت موفقیت‌آمیز بوده است و فیلم، هویت مکانی و زمانی دارد. اما همین نقطه‌ی قوت را می‌توان پاشنه‌ی آشیل فیلم محسوب کرد؛ گویی آقای دل‌تورو تمام هم‌وغم خود را مصروف هرچه خوش‌آب‌ورنگ‌تر کردن فیلم ساخته و فکری به حال فیلم‌نامه‌ی سطحی و قابلِ حدس‌اش نکرده است.

قصه‌ی کلیشه‌ای کریمسون پیک سبب می‌شود که تماشاگر دست‌اش را خیلی زود بخواند و گره‌گشایی اصلی فیلم که همان برملا شدن چهره‌ی پشتِ نقابِ توماس – و خواهر آنرمال‌اش- است، تأثیر خود را از کف بدهد. کریمسون پیک خیلی دیر راه می‌افتد و مخصوصاً در برهه‌ی سپری شدن داستان در ایالات متحده، شاخ‌وبرگ‌های بیهوده‌ای دارد که به هیچ کاری به‌جز بالا بردنِ تایم فیلم نمی‌آیند. فیلم‌نامه‌ی بلاتکلیفِ کریمسون پیک در مقطع زمانیِ مورد اشاره، به مخاطب آدرس غلط می‌دهد و او را – درباره‌ی این‌که با چه‌طور فیلمی طرف است – دچار سوءتفاهم و سردرگمی می‌کند.

از وقتی که ادیت کوشینگ همراهِ توماس به قلعه‌ی آبا و اجدادیِ خاندان شارپ در انگلستان می‌رود، کریمسون پیک تاره جان می‌گیرد. از جمله انتظاراتی که در فیلم به‌طرزی درخور برآورده نمی‌گردد، یکی هم ارضای کنجکاوی تماشاگران برای پی بردن به علتِ نام‌گذاری‌اش است. تماشاگر از همان ابتدا تشنه‌ی فهمیدن این است که Crimson Peak چیست؟ کجاست؟… اما بزنگاهِ گره‌گشایی از نام فیلم به‌شکلی خنثی، بی‌خاصیت و بدون تأکید برگزار می‌شود. ناکامی بعدیِ فیلم به حیطه‌ی جلوه‌های ویژه‌ی فیلم و علی‌الخصوص طراحی و اجرای ضعیف روح‌ها بازمی‌گردد.

در مواقعی که سروکله‌ی این ارواح دلسوز و محترم پیدا می‌شود، بیننده – به‌جای این‌که تحت تأثیر قرار بگیرد یا احیاناً بترسد – پوزخند می‌زند! علی‌رغمِ در اختیار داشتن بودجه‌ای تقریباً چهار برابر مامان (Mama) – کارگردان: اندرس موچیتی؛ تهیه‌کننده‌ی اجرائی: گیلرمو دل‌تورو/ محصول ۲۰۱۳- دل‌تورو انگار برای فیلم خودش کم‌تر مایه گذاشته است؛ ابعاد رعب و وحشتی که ورود مامانِ مامان به دل بینندگان می‌انداخت با آن‌چه در کریمسون پیک شاهدش هستیم، قابلِ قیاس نیست. با این‌همه، ضعف اسپشیال‌افکت را نمی‌شود معضل اصلی و مخلِ لذت بردن از کریمسون پیک قلمداد کرد. کریمسون پیک بیش‌ترین لطمه را از ناحیه‌ی فیلمنامه‌اش خورده است زیرا – چنان‌که اشاره شد – بعضی سؤالات شکل‌گرفته در ذهن مخاطبان را تا انتها بی‌جواب می‌گذارد و انتظاراتی ایجاد می‌کند که برآورده‌شان نمی‌سازد.

برگ برنده‌ی دیگری که کریمسون پیک در دست دارد، انتخاب بازیگران ۳ نقش محوری – واشیکوفسکا، چستین، هیدلستون – و اجراهای درست‌وحسابی‌شان است که بی‌شک گل سرسبدِ این مثلث قدرتمند، کسی نیست به‌جز خانم جسیکا چستین. هرچند متأسفانه درخشش بازیگرها نیز درنهایت به‌واسطه‌ی فیلم‌نامه‌ی کم‌توش‌وتوانِ کریمسون پیک رنگ می‌بازد؛ به‌عنوان مثال: نحوه‌ی مرگ لوسیل شارپ (با بازی جسیکا چستین) اصلاً در شأن چنان هیولای بدذاتی نیست که در طول فیلم درک‌اش کرده‌ایم و یا این‌که توجیهِ کافی برای تغییر رویه‌ی نامنتظره‌ی توماس و باورپذیریِ عشق راستین‌اش به ادیت نمی‌یابیم… از همین‌رو، سعی بازیگران عقیم می‌ماند و نقش‌آفرینی‌های‌شان هرگز به آن اوجی که توقع‌اش می‌رود، نمی‌رسد.

کریمسون پیک نه آن‌قدر که باید، وحشتناک است و نه، رُمانتیک. در جمع‌بندی نهایی؛ به‌نظرم شاخص‌ترین عواملی که باعث شده‌اند کریمسون پیک در کارنامه‌ی گیلرمو دل‌تورو شکستی مفتضحانه لقب نگیرد، در درجه‌ی اول: صحنه‌پردازیِ مرعوب‌کننده‌ی فیلم بوده است و بعد: هوشمندی به خرج دادن در گزینش بازیگرهایش و دیگر هیچ! اگر ارواح کذایی را از کریمسون پیک فاکتور بگیریم، به‌لحاظ بصری کم‌وکسری ندارد و حداقل کاندیداتوری اسکار در دو شاخه‌ی بهترین طراحی صحنه (تام ای. ساندرز) و لباس (کیت هاولی) برازنده‌اش بود که لابد می‌دانید حتی یک نامزدیِ خشک‌وخالی هم نصیب‌اش نشد!

با وجود ایراداتی که به فیلم وارد می‌دانم، تجربه‌ی تماشای کریمسون پیک می‌تواند برای علاقه‌مندانِ طیفی از هارور‌های کلاسیک خالی از لطف نباشد؛ مثلاً شیفتگانِ آن قبیل فیلم‌ها که راجر کورمن در دهه‌ی ۱۹۶۰ میلادی می‌ساخت و وینسنت پرایس بازیگر نقش اول‌شان بود: سردابه و پاندول (۱۹۶۱) و ساخته‌های مشابه‌اش.

 

 

یک دیدگاه

  1. ارشیا

    ۰۹/۱۱/۱۳۹۶, ۰۴:۰۲ ب.ظ

    متاسفانه اصلا در خور دل تورو نبود! وقتی در مقابل فیلم هایی از جمله کونجوریون سایلنت هیل یا حتی بانی داک مقایسه میکنم در مقابل اون ها هیچههه….

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد