چه سعادتی است

, , ۹ دیدگاه

این آخرین شماره ماهنامه آدم برفی ها و آخرین سرمقاله من و بالطبع آخرین سردبیری من است. از همراهی تان در این ۱۰ ماه سپاسگزارم و مرا از دعای خیر و انرژی مثبتتان محروم نکنید. هرجا که هستم با خاظره های خوب شما سر می کنم. من سایت شخصی ام www.rezakazemi.com  را بیش از پیش رونق می دهم تا رابط من و شما عزیزان باشد.در نشریات تخصصی سینما هم کماکان خواهم نوشت و همیشه از رابطه دوسویه با شما  و شنیدن نظراتتان استقبال خواهم کرد.

و این آخرین سرمقاله را تقدیم می کنم به دلتنگی های همسرم لیلا  که همه دیوانگی های مرا تاب می آورد. دروغ چرا. لذت هم می برد.

یکم

چه سعادتی است… شب یلداست و زمانی که شما که این سرمقاله را می خوانید من در سفرم. امسال تصمیم گرفتیم شب یلدا بزنیم به یک جای دنج و خلوت. چون نه دوستی هست و نه فک و فامیلی که شب یلدایمان را دور هم بگذرانیم. یاد روزهای دانشجویی لااقل در این یک مورد به خیر. خانه کوچک دانشجویی داشتم در خیابان عارف مشهد که یک سرش می خورد به احمد آباد و سر دیگرش به خیابان کوهسنگی. عجب جای خوبی بود انصافا. آن وقتها که با مترو و تراموا و … پدر خیابان احمد آباد را در نیاورده بودند غروبها شور و حال عجیبی داشتیم توی آن خیابان.اصلا آن روزها روزهای خوبی بود. اوضاع و احوال بهتر بود… خلاصه دو تا شب یلدا را توی همان خانه دانشجویی با انبوهی از بچه های سراسر ایران برگزار کردیم. لااقل هفده هیجده نفر جمع می شدیم توی آن خانه. رسم این بود. غروب آن روز من و یکی از بچه های می رفتیم قنادی طوسی توی همان احمدآباد یک کیک تازه پخت خوشگل گنده می خریدیم. بچه های دیگر هم همه چیز با خود می آوردند. هندوانه و آجیل و انار و البته ده تا پاکت سیگار. دو سه تا گیتار هم که روی شاخش بود. یک فروند کیبورد هم که همیشه قباله من بود و هنوز هم هست. دمش گرم که هنوز هست.پدرم کلاس پنجم برایم خریده بود. شام هم ساندویچ مخصوص می گرفتیم از فانوس که توی احمد آباد بود. بعضی ها پیتزا می گرفتند.من پیتزا دوست نداشتم. حالا هم دوست ندارم… و چقدر می زدیم و می خواندیم . آخر شب که ساعت نزدیک دوازده می شد چراغها را خاموش می کردیم و به همنوازی با رفقا روی می آوردیم و یک کار بامزه می کردیم : آهنگ شهلای من کجایی حبیب را که همه با آن خاطره داشتند می خواندیم و به جای شهلا اسم تک تک عشقهای بچه ها را مرور می کردیم ( چقدر عشق سوخته توی خاطره های بچه های نسل ما هست) و حواسمان بود که یکی دو دقیقه به ساعت دوازده و آغاز زمستان، شعر را عوض کنیم و برویم سراغ کودکانه فرهاد. و همه یک صدا می خواندیم: « با اینا زمستونو سر می کنم»  « با اینا خستگیمو در می کنم» و  اینطوری بود که زمستان باشکوه و زیبا از راه می رسید.بعد تا کله سحر برنامه ادامه داشت و بعدش با هرکس که پایه کله پاچه بود می رفتیم چهارراه لشکر ،کله پزی محمد اگر اشتباه نکنم اسمش را. کلاس فردا هم مثل بیشتر روزها مالیده بود. اصلا دانشگاه رفتنمان خیلی عشقی بود…

حالا ولی از آن همه رفیق سابق حتی یک نفرشان هم در کار نیست . نه با من. هیچکس با هیچکس نیست. همه دود پراکنده شدیم.گرفتار زندگی شدیم. من ولی هنوز همان جوری مانده ام. همان قدر بی اعتنا به تشریفات . هنوز هم دانشجویی زندگی می کنیم. بزرگترین علتش هم دوستم است که از من خیلی بی اعتناتر به کلیشه ها و روزمرگی هاست. هنوز هم از اینکه کلمه ازدواج را در مورد خودمان به کار ببریم حالمان به هم می خورد. – « ما دوستیم مگه نه؟»  – «:OF COURSE »  … و حالا باز شب یلداست. شب قشنگی است. نه به خاطر دراز بودنش. خیلی چیزهای دراز دیگر هم هستند که ابدا قشنگ نیستند مثل برج میلاد  و مثل خیی چیزهای دیگر. شب یلدا به خاطر حس و حال دور هم بودنش خیلی قشنگ است. به خاطر خوش گذشتنش. آن هم در روزگاری که جماعت زیاد حال و حوصله خوش گذراندن ندارد… حماعت من دیگه حوصله ندارم!

 و  سی آذر را فراموش نکن. این کوتاهترین روز بیچاره را…

دوم

چه سعادتی است… حالا دیگر فصل زمستان است. نوبتی هم باشد نوبت ماست  و آدم برفی بودن ما معنا دار می شود. در این فصل ما هم معناگرایی خواهیم کرد. اشتباه نکنید قرار نیست برویم سراغ بنیاد فارابی ! . حتی قرار نیست در قلمرو معنا پاتیناژ  و خوش رقصی کنیم. قرار است اینقدر برف بازی کنیم که جانمان در بیاید. قرار است زمستان را حتی بدون شوق بهار خوش باشیم. مثل خوشی پنج شنبه ها. با من موافقید  که در کودکی پنج شنبه ها بهترین روزهای هفته بودند؟ بگذارید من تفسیر خودم را بگویم: پنج شنبه چون فردایش جمعه و تعطیل بود روز خوبی بود. یعنی به اتکای تعطیلی جمعه خوب بود ولی خود جمعه اصلا خوب نبود لااقل از ظهر جمعه به بعد اصلا خوب نبود. چون فردایش شنبه لعنتی و قرار مدرسه بود.  حالا هم زمستان به شوق بهار خوب است ولی بهار لامصب پشتش تابستان و قطعی برق و … اینهاست. زبانم لال یکدفعه زمستانمان هم اینجوری نشود!

قبلا هم گفته بودم که زمستان برای آدمهای فیلم باز  و اهل مطالعه چقدر فصل خوبی است. شب طولانی است و می توانید تا  پاسی از نیمه شب فیلم ببینید و مطالعه کنید.. آخ گفتم مطالعه! تو را خدا مطالعه کتاب و نشریه کاغذی را کاملا با مطالعه روی اینترنت جایگزین نکنید. باور کنید مطالعه رمان در فرمت pdf هیچ لطفی در مقایسه با لم دادن و کتاب خواندن  و چای نوشیدن ندارد. متاسفانه جایی خواندم که قرار است از ناشران الکترونیکی حمایت شود که مثلا از این به بعد در  هزینه ها و مصرف کاغذ صرفه جویی بشود!!! این اگر خیلی فراگیر شود قطعا اتفاق وحشتناکی خواهد بود . نمی دانم چرا مطالعه در اینترتنت آدم را سرسری و خنگ بار می آورد. شما چنین اعتقادی ندارید؟

سوم

چه سعادتی است. در این ده ماه با شما همراه بودیم. ده ماه هم نفس شدیم. کلی گفتیم و نوشتیم و درددل کردیم. آدم برفی بودیم و تابستان را تاب آوردیم و حالا با زمستان می رویم. درست در اولین روز زمستان. چه جکمتی زیباتر از این. چه سعادتی بالاتر از این. همیشه با زمستان باقی خواهیم ماند.تا می توانید آدم برفی بسازید رفقا. کلاه بر سر آدم برفی ها بگذارید. هویج فرو کنید بهشان.

چهارم

چه سعادتی است .زمستان فصل خوبی است. بنشینید پشت پنجره و مطالعه کنید و موسیقی گوش دهید و چای بنوشید و اگر دوست داشتید سیگار بکشید ( یه نمه پنجره را باز بگذارید که دود بقیه را اذیت نکند) ولی پشت پنجره که نشستید دل تنگ پرنده ها نباشید. چون تنشان گرم گرم است. دم همه شما هم گرم باد. آمین.

چه سعادتی است

 

وقتی که برف می‌بارد

 

دانستن این‌که

 

تن پرنده‌ها گرم است  ( زنده یاد بیژن جلالی)

 

پنجم:

 فایل صوتی این شعرخوانی را در حجم ۲۷۰ کیلو بایت دانلود کنید

موی تو

بلند ترین شب بی خوابی من

و دستهات

قرنها پیش مرده اند

سپید و سرد

شاعر گفت نمی خواهم

بمیرم در این زمستان

تا باز بچه های نابالغ کوچه

آدم برفی بسازند

تا کلاهم را بردارند

سرش بگذارند …

در پائیز مرده بودم

وقت صبحگاه زور

وقت بد مدرسه

دیگر سپید نگفتیم

آدم برفی نساختیم

شاعر گفت

سرم کلاه رفت

باید همان روز می مردم

وقتی مادرجوان بود

در عاشقانه ترین آغوشش

وقتی پدر توی بیمارستان نبود

ولی نمردم

مادرم پیر شد ای وای

بچه های بالغ کوچه

عاشق دختران همسایه شدند

وشاعر سر هر کوچه عاشق شد

تا شعری جدید بگوید

حالا دوباره زمستان

بی حافظ

رخوت خوابی مجبور

خسته ام – به خدا – خسته !

شاعر گفت

موی تو

بلند ترین شب بی خوابی من

دستهای تو …

و چند ثانیه پیش

زمستان آمد

و شاعر توی آینه به من گفت

با بغض گفت :

سرم کلاه رفت

باید همان روز می مردم

                                             رضا کاظمی – پنج شنبه ۱ / دی / ۷۹ مشهد

بدی و خوبی مان را حلال کنید. خدانگهدار – یاعلی

 

۹ دیدگاه

  1. رحیم جعفری

    ۰۹/۲۶/۱۳۸۷, ۰۲:۳۹ ق.ظ

    چه سعادتی داشت خواندن آدمبرفی ها در زمستان که نصیبمان نخواهد شد
    منتظر بهارم که باز یه آدم برفی دیگه جون بگیره
    آقا رضا حالا این طوریاست ما هم با آدم برفی ها خدا حافظی می کنیم

    پاسخ دادن
  2. پیمان برنجی

    ۰۹/۲۸/۱۳۸۷, ۰۳:۲۵ ب.ظ

    جناب کاظمی،هر پنجره ای که بسته می شود دل ما می گیرد برای آن روزنه ای که گشوده بود و گاه فوران نور از آن جاری بود
    سرتان سلامت از این تجربه و رنده باد تجربه های بعدتر
    با ارادت و مهر

    پاسخ دادن
  3. بازدید کننده

    ۰۹/۲۹/۱۳۸۷, ۰۲:۰۱ ب.ظ

    ظاهرا این سکوت علامت/رضا نیست!
    می خواستید کامنت من را حذف کنید مال داوود حذف شده؟
    مزاحم نمیشم از مطالبتان استفاده بردم و مخصوصا تنها اتاقی را که از تویش بخار بلند میشد!
    خدانگهدارتان باشد آقای آدم برفی

    پاسخ دادن
  4. مژده

    ۰۹/۳۰/۱۳۸۷, ۰۱:۲۳ ب.ظ

    شاید در این رفتن برای شما آرامشی باشد. من اما امسال هم نخواهم توانست تا یک آدم برفی درست کنم …خداحافظی نمی کنم ، شاید سلامی در راه باشد….

    پاسخ دادن
  5. سعيد

    ۱۰/۰۵/۱۳۸۷, ۱۲:۰۸ ب.ظ

    این پرده پوشی و پنهان کاری گنده شما فقط میطلبه که بگم ایول! خسته نباشید و ممنون بابت نوشته های این چند ماه اندک

    پاسخ دادن

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد