نگاهی به فیلم «آبادی» ساخته‌ی لی چانگ-دونگ

, , ارسال دیدگاه

Oasis_2002_poster

*خطر لو رفتن داستان

فیلم آبادی سومین فیلم بلند کارگردان کره‌ای لی چانگ-دونگ محصول ۲۰۰۲ است. این فیلم برای مون سو-ری، بازیگر نقش گونگ جو، جایزه‌ی بهترین بازیگر زن از جشنواره‌ی کن را به ارمغان آورد. فیلم قبلی چانگ، آب‌نبات نعنایی (۱۹۹۹) سه سال پیش از برگشت‌ناپذیر گاسپار نوئه روایت بازگرداندن زمان به گذشته را در سینما استفاده نمود. هم‌چنین آخرین اثر او فیلم شاعری که داستان شاعر شدن پیرزنی ۹۰ ساله در کشاکش رخ دادن اتفاق هولناک در زندگی‌اش را روایت می‌کند در سال ۲۰۱۰ موفق به دریافت جایزه‌ی بهترین فیلم‌نامه از جشنواره‌ی کن و هم‌چنین اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی‌زبان شد.

خلاصه‌ی داستان: هونگ جونگ دو جوانی بی‌شخصیت، سرخوش و بی‌خیال که به جرم قتلِ غیر عمد به زندان افتاده، آزاد می‌شود. جامعه و خانواده نه‌تنها او را نمی‌پذیرند که تحقیرش هم می‌کنند. جونگ دو به دلیلی نامشخص و به بهانه‌ی عذرخواهی به خانواده‌ی مقتول سر می‌زند و با دخترِ فلجِ خانواده (گونگ جو) آشنا می‌شود.

جونگ دو و گونگ جو شباهت‌های بسیاری به هم دارند. هر دو مورد سوءاستفاده خانواده‌شان قرارگرفته‌اند. هر دو مشکل ذهنی و جسمی دارند (ناتوانی جونگ دو بیش‌تر ذهنی است). آن‌ها تنها هستند و این تنهایی به دل‌بخواه خودشان نبوده است. نیاز به ایجاد ارتباط، مهم‌ترین دلیل نزدیک شدن آن‌ها به یکدیگر است. هرچند هدف این ارتباط برای جونگ دو در ابتدای رابطه ظاهراً هوس و میل جنسی‌اش است اما در پس این هدف همان نیاز به ارتباط و درک شدن نهفته است. این ارتباط تا حدی هم به سوءاستفاده‌ی جونگ دو از ناتوانی جسمی گونگ جو باز‌می‌گردد. او به دنبال کسی ضعیف‌تر از خود می‌گردد تا میل جنسی‌اش را ارضا کند.

قدرت یکی از دست‌مایه‌های اصلیِ آبادی است. قدرتی که به لحاظ جسمانی از گونگ جو سلب شده است تا تنها بتواند با عقب و جلو کردن ویلچرش در اداره‌ی پلیس، خشم‌ و خواسته‌اش را به دیگران نشان بدهد. دیگرانی که این خشم را از سر نادانی، ناشی از ترس می‌دانند. در مقابل، جونگ دو کمی طغیان‌گرایانه‌تر و در عین ‌حال سرخوشانه‌تر به آن دیگران که تاب اعتراض کوچک‌تر از خودشان را ندارند می‌تازد. برای مثال در برابر رفتار غیرانسانی گارسونِ رستوران که با دروغ و به بهانه‌ی تمام شدن غذا قصد دارد او و گونگ جو را بیرون کند تنها تلویزیون را چند بار خاموش و روشن می‌کند و در نهایت می‌رود. با نگاهی به رابطه‌ی او با برادر بزرگ‌ترش این اعتراض سرکوب‌شده بیش‌تر نمایان می‌شود. برادرش مرتب او را تحقیر و یک‌بار با میله کتکش می‌زند ولی جونگ دو حق اعتراضی ندارد. همین برادر تحمل یک کنایه‌ی دوپهلو در اداره‌ی پلیس را ندارد: «جالبه که ما همه‌ش همدیگه رو تو اداره‌ی پلیس می‌بینیم.» رفتار برادر جونگ دو به همان اندازه بی‌رحمانه است که رفتار مردی که به جونگ دو می‌گوید که حق ندارد آهنگ او را تکرار کند چون بدیمنی می‌آورد. خودبینی و تحقیر تبدیل به یک عادت در جامعه شده است و در این میان آن‌که ضعیف است مورد لطف هیچ‌کس، حتی مادرش، قرار نخواهد گرفت و همه او را مثل یک انگل، ناخوشایند و اضافی می‌دانند.

نادانی ظاهری جونگ دو برای او مزیت نابود نشدن در برابر تحقیر جامعه را به ارمغان می‌آورد. نادانی و ناتوانی گونگ و جونگ، بزرگ‌ترین مزیت آن‌هاست به‌طوری‌که نمی‌توانند دیگران را بیازارند و درعین‌حال از آزارهای دانسته و ندانسته اطرافیان ملالی ندارند. جالب است که در پایان، انسانی‌ترین اتفاق فیلم به دست شخصیتی رقم می‌خورد که از دید دیگران انگل جامعه است و هیچ امیدی به بهبودی او نیست. مسیر تغییر شخصیت جونگ دو یک پیرنگ بلوغ است. تصورات گونگ جو به جونگ دو کمک می‌کند تا رابطه‌ای که با هوس شروع‌شده تبدیل به عشقی شود که پایانش ایثار است؛ بریدن شاخه‌های درختی که باعث ترس معشوق می‌شود. بدون این‌که ترسی از عواقب کار داشته باشد. این مزیت غیر قابل‌ انکار نادانی است.

نزدیکی این دو نفر که هیچ‌کس دوست‌شان ندارد نقطه‌ی امید فیلم است. جونگ دو خوابش را برای گونگ جو تعریف می‌کند: «…من تو اتاق بودم و داشتم باهات می‌رقصیدم اما ما تنها نبودیم. یه زن هندی، یه بچه و یه فیل هم بودند. از همون واحه… همون واحه‌ای که عکسش رو دیوار اتاقته. می‌دونم فقط یه خواب بود اما خیلی واقعی به نظر می‌رسید…» بگذارید چند پله عقب‌تر رفته و نگاهی به معرفی شخصیت گونگ جو که با یک آینه شروع می‌شود، بیندازیم. آینه‌ای که نورش در تصورات این دختر تبدیل به یک کبوتر شده و در اتاق پرواز می‌کند. آینه زمین می‌خورد و می‌شکند اما دوباره انعکاس نور در آینه تبدیل به پروانه‌های نورانی می‌شوند. این کلیدی‌ترین حرف آبادی است. تصورات، بی‌نهایت و جاودان هستند. کافی است فکر کنی فلج نیستی تا از ویلچرت بلند شوی و راه بروی، یا زمانی که در ترافیک خیابان گیر افتاده‌ای معشوق فلجت را از ماشین پیاده کنی و صدای موزیک ماشین را بالا ببری تا مرکز ثقل جهان شوی و بتوانی تصور کنی که در خوابت هستی و فیل، پسر سیاه‌پوست و زن هندی دور شما دو نفر می‌رقصند. تصورات، بی‌نهایت و جاودان هستند.

«این یارو رفتارش طبیعی نیست… اون بالا چیکار میکنه؟» این نمونه جملاتی است که دیگران (مأمورین پلیس) که ناآگاهان این اتفاق هستند راجع به رفتار عجیب‌وغریب جونگ دو در پایان فیلم به زبان می‌آورند. بریدن شاخه‌های درخت، شکوه داستان آبادی است. کسی که همه او را عامل ترس گونگ جو می‌دانند از زندان فرار کرده است و همه تلاشش را می‌کند تا عامل واقعی ترس معشوقش را از بین ببرد. رفتارش طبیعی نیست چون در جامعه‌ای که تحقیر و قدرت حرف اول را می‌زند ایثار اصلاً و ابداً رفتار طبیعی به‌ حساب نمی‌آید. ضیافت بریده شدن شاخه‌های درخت با آغاز موزیک رادیوی گونگ جو تکمیل می‌گردد تا جونگ دو آزادانه و سرخوشانه روی درخت برقصد و در آن یک‌لحظه به معنی واقعی عاشق باشد. «یک دست جام باده و یک دست جعد یار/ رقصی چنین میانه میدانم آرزوست.»

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد