نگاهی به «هنر کشتن»

, , ارسال دیدگاه

The Act of Killing

کارکرد فیلم مستند (Documentary) چیست؟ مخاطب در چنین فیلمی به دنبال چیست؟ اگر هدف و آرمان سازنده‌ی یک مستند را روایتی از واقعیتی به جهت تنویر افکار مخاطب و تاباندن نور به وجوه تاریک و دیده نشده‌ی یک رویداد، زندگی یک فرد و یا یک جریان بدانیم، مستند ویرانگر هنر کشتن (۲۰۱۳) و دنباله‌ی آن پژواکِ سکوت (۲۰۱۵) اثر جاشوا اُپِنهایمر، در صدر آثار برتر این گونه‌ی سینمایی در سالیان اخیر قرار می‌گیرد. روایت داستان، بازسازی فاجعه‌ای انسانی در سال ۱۹۶۵ میلادی در اندونزی است. رخدادی که در آن نزدیک به یک میلیون نفر از نیروهای چپ و کمونیست به‌شکل بی‌رحمانه‌ای توسط نظامیان و به دست گروهی موسوم به پانکاسیلا، که عموماً شبه نظامیان، گنگستر و لمپن بودند قتل عام شدند.

فیلم با تیتراژی به‌ظاهر آرام آغاز می‌شود اما از همان لحظات ابتدایی، وعده‌ی طوفانی در پس این آرامش را به تماشاگرانش می‌دهد. دوربین در شب مشغول فیلم‌برداری تصاویری از مکان‌های عمومی شهر مانند مراکز خرید، پیست اسکیت و… است که بر روی همان تصاویر آرام و معمولی، داستان این فاجعه نوشته می‌شود. کارگردان روایت می‌کند که از عاملان این قتل عام درخواست کرده که جلوی دوربین آن فاجعه و رویدادهای قبل و بعدش را روایت کنند و آن‌ها با روی خوش، پذیرفته‌اند. فیلم بنا به خواسته‌ی آنان، روایت/ گزارش خود را انتخاب می‌کند و از آن لحظه، خالقان فیلم، آن قاتلان نام دارند. اپنهایمر در همین آغاز، ضربه هولناکی را به مخاطب وارد می‌کند. او به جای دخالت در واگویی روایت، فُرم بازگویی آن فاجعه را نیز به دست عاملانش می‌دهد و روایت دلخواه آنان یعنی بازی در فیلم/ واقعیتی هولناک برای ما و خنده‌دار برای آن‌ها را پیش روی ما قرار می‌دهد. قاتلان، روایت را به دست می‌گیرند و هر لحظه به‌شکلی نمایش‌گونه، بخشی از رخدادهای آن سال را بازسازی می‌کنند. بعضی روایت را به‌صورتی سوررئال، بعضی را به‌صورت موزیکال و بعضی را به‌صورت کمدی. آن‌ها ابزار سینما را به عنوان مهم‌ترین علاقه‌ی مشترک خود بستری برای روایت داستان خود قرار می‌دهند. دوربین با انوار کنگو، رهبر این قاتلان داستان/ زندگی را آغاز می‌کند.

«من سعی کردم کاری بکنم که اونا بپذیرند که قراره بمیرند!»۱; اپنهایمر، در زیر لایه‌های فیلمش به سراغ علت‌یابی انجام این فاجعه توسط این گروه مخوف می‌پردازد. در حقیقت در بستری آرام، به جای پرسش از چرایی انجام آن اعمال، ابتدا به سراغ چه‌گونگی انجام آن فجایع توسط آنان می‌رود و از آن مسیر به ریشه‌یابی درونی آن حوادث می‌پردازد. آن‌ها هنرمندانه، می‌کشتند زیرا که ایدئولوژیِ ویرانگری را در بین خود گسترش داده بودند که همانا انجام یک کار و سپس پیدا کردن دلیلی برای انجام آن است.

«جنایت جنگی چیه؟ چیزیه که توسط برنده‌ها تعریف میشه!»۲; آن‌ها، تئوری‌های بنیادین خود را نیز جلوی دوربین بازگو می‌کنند تا حتی مخاطبی کاملاً ناآشنا با آن دنیا، با آنان همراه شود. و چه‌قدر تلخ است که بسیاری از استدلال‌های آنان، بی‌رحمانه اما واقعی است. مثل بسیاری از رویدادهای همین جهان پیرامون‌مان…

«حتی خدا هم اسراری داره…»۳; فیلم با این دیالوگ تکان دهنده، به آن‌ها این حق را می‌دهد که بخش‌هایی از وجودشان را که دوست ندارند پنهان کنند و تنها آن‌ها را که دوست دارند روایت کنند و این یکی از بزرگ‌ترین جنبه‌های این مستند است. او عاملان فاجعه را روبه‌روی دوربینش رها می‌کند و بیننده را با آن‌ها تنها می‌گذارد تا با او همراه شود و با کشف شهودش، به لایه‌های درونی آن‌ها راهی پیدا کند.

«به‌خصوص قدیما که قانون، ما بودیم!»۴; زبان طنز گروه انوار کنگو نیز، همراه تمام لحظات فیلم است. لحظاتی که با لحن گروتسک‌وارش، مخاطب را می‌خنداند/ می‌گریاند. دقیقاً در یک لحظه این‌دو حس مشابه را به او منتقل می‌کند، با خنده، گریستن را…

«گنگستر یعنی آدم آزاد!»۵; فیلم به‌زیبایی آسیب‌شناسی گذشته این آدم‌ها می‌پردازد. به جهان‌بینی آن‌ها که چه بوده‌اند و که شده‌اند. در ایدئولوژی آن‌ها، کشتن و خاموش کردن صدای مخالف یعنی آزادی. و در راه این آزادی، اگر نیاز باشد خون هم باید ریخت. آن‌ها خود را آزاد معرفی می‌کنند زیرا که هیچ حدومرزی را برای خود نمی‌شناسند.

فیلم روایت تک‌تک آدم‌های اصلی این گروه را روایت می‌کند و دوباره به قصه‌ی انوار کنگو می‌رسد. او به مکان قتل‌های خودش می‌رود. با خودش، با روح کشته‌شدگان و بینندگان تنها می‌شود و روحش را عریان می‌کند. سخت است نگاه دوباره‌ی این عریانی…

تیتراژ پایانی فیلم حتی از روایت فیلم نیز هولناک‌تر است. در جلوی نام بسیاری از عوامل و دست‌اندرکاران فیلم تنها یک کلمه نوشته شده است: «ناشناس». ناشناس از آن جنبه که برای حفظ جان و امنیت آن‌ها، اسمی از آنان در شناسنامه‌ی فیلم برده نشده. نزدیک به پنجاه سال از آن فاجعه گذشته و مسببان آن آزادانه در خیابان‌های جاکارتا می‌گردند و هنوز برای گفتن حقیقت‌های آن فاجعه، بایستی ناشناس ماند. انوار کنگو شاید پیر شده باشد و دیگر موهایش را رنگ کند اما انوار کنگوها در آن جامعه‌، و درون هر کدام از آن کودکانی که انوار کنگو برای بازی در بازروایتش از آن فاجعه به سراغ آن‌ها می‌رود، ریشه می‌دواند و از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود. آن‌ها آبستن خون بودند…

  • جمله‌های ۱ تا ۵، همگی دیالوگ‌هایی از فیلم هستند.
 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد